
|
|
تا اطلاع ثانوی تعطیل به دلیل مهمونی بازی و داشتن یه مهمون عزیز فعلا تعطیله نذارید خاک بگیرههههههههههههههههههه اومدم ببینم این جا همون مدلی تر گل و ور گول مونده من همه امیدم به شما دبستانی هاست (ای وای ببخشید خمی*.... شدم ) من همه امیدم به هم لینکی هام است نیام ببینم یه وجب خاک اومده روی وبلاگم ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت امروز یه روز مهم برای منه یه روز خیلی خوب که خیلی خوشحالم که این روز را خدا تو تاریخ تقویم زندگی من قرار داد روزی که باعث شد تو این یه سال دوستهای خیلی خیلی خوبی پیدا کنم دوستهاییی که از صمیم قلب ارزو میکنم بچههاشون بتونن دوستهای خوبی برای دانیال من باشن یعنی ممکنه دانیال من یه روز تبریک ۲۰ ساله شدن وبلاگش را خودش بنویسه و این بار به جای مامانها و دوستهای خوب خودم نی نی های گلشون کهالان هر کدوم خانم و اقاهایی شدن برای خودشون بیان و کامنت بذارن ؟؟؟!!!!!!! ممنونم از هموتنننننننننن یه ساله باشادی هاتون شاد شدم و با غصه هاتون غصه خوردم یه ساله از روزی که اولین پستمون را گذاشتیم گذشت وبلاگمون دو ساله شد تولدش مبارررررررررررررررک ایشالا ۱۲۰ ساله بشه ایشالا دانشگاه رفتن وبلاگمون خیلی خیلی خوشحالم بابت اشنایی با این دنیای مجازی که توش دوستی های دیدم که تو هیچ جای دنیا نمیتونستم پیدا کنم پی نوشت : دارید دنبال چی میگردید ؟؟ اپ تولد ؟؟!!! اخه انصافتون را شکررررررررررر بابا الان ۴ و بیست دقیقه صبحه من تا کی بشینم اپ کنم الان همتون دارید پادشاه ۵ راخواب میبینید دلتون میاد من بیدار بمون ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت اول از همه یه تشکر ویژه از همتون که تولد دانی را تبریک گفتید چه تو وبلاگاتون چه با کامنت چه تلفنی ممنونم و بابت داشتن دوستایی مثل شما ها احساس غرور میکنم خب اول برم سراغ قرار وبلاگی بعد میام برای پست تولد دانیال و اریا روز قرار وبلاگی با ایدا مامان لاریسا راه افتادیم بریم سر قرار صبحش دیدم هوا افتابیه کلی خوش حال که اخیییییش امروز هوا عالیه ولی همین که راه افتادیم بارون شروع شد تا رسیدیم دم در بوف که دیگه شبیه سیل بود تا بارون در عرض ۵ دقیقه جوی اب خیاابون پر پر بود و داشت خیابون را بر میداشت ما هی صبر کردیم که بارون کمتر بشه دیدم نهههههههههههه گفتیم راه بیفتیم بریم یه ذره فوقش خیس میشیم چشتون روز بد نبینه چون قرار بود من بیچاره از اون ور برم مهمونی با کفش پاشنه آّّّّّّّّّّّّههههههه بودم این هوا فکر کنید پام را از که از ماشین گذاشتم بیرون تا مچ پام خیس شد بعد از اون بد تر ماشینهایی بود که با سرعت رد میشد و تمام هیکل ما رو که مثلا قرار بود بریم مهمونی مزین به اب گل الود و خوش بوی خیابون میکرد تمام کفشم خیس بود خلاصه رسیدیم بالا و دیدم که مامان دیبا و پرند رفتن و یه سری از دوستان هم مثل ازاده مامان فرزان همین کا رما رو کردند و نشستن تا بارون کمتر بشه باورتون نمیشه که کوچه بوف جام جم پراز اب بود قرار خاطره انگیزی بود جای همتون خالی در ضمن یه چیزی بگممممممممممممم این قرار به خاطر اومدن مریم مامان ارتین بودا نیومدید ارتین را ببینید چه موشیه این عکس بچه های قرار غیر از اینها سارا دوست خوبم هم اومده بود که ایشالا بعد ا با نی نیش میاد این از قرار وبلاگی دوم یه خبر مهمممممممممممممممممممم اگه گفتید چیه دانیال را از پوشک گرفتم هورررررررررررررا به قدری این بار راحت بود که نگو برای همینه که میگم بذارید خود بچه به موقع میگه روز اول که پوشکش را در اوردم در کمال ناباوری بار اول گفت و تا الان داریم خوب پیش میریم راستش از شو*رت خیلی خوشش اومده و دیگه حاضر نیست پوشک بشه چون هنوز میدونم شبها نمیتونه کنترل کنه میخوام شبها پوشکش کنم مکافاتی داریم هی میگه نه شو*رت خوبه مثل اریا باشششششششششم من بزرگ شدم برای همین مجبورم که بذارم بخوابه یواشکی پوشک کنم صبح هم تا از خواب بیدار میشه میکوبه در دمبش صدای پوشک که در بیاد میگه ااا کی منو پوشک کرده یعنی این تو پس نمیدم ولی خدایی از وقتی ۳ ساله شده به نظر خودم خیلی تغییر کرده خیلی بزرگ تر شده اخلاقش خیلی تغییر کرده عکسهای این پست دانی خودم ازش گرفتم و دانیال هم خیلی همکاری کرد ممنونم پسر گلم عکسها مال کارت یادبود تولدش بود با اپ تولد ها منتظرمون باشید نه ماه دیگه نه داداش به زودی ادامه مطلب هم برای اونایی که عکس نمیبینن ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت اومدم چند تا خبر بدم و برم البته خبرا کوتاهه ئلی شب میام کامل توضیح میدم اول تولد اوا دختر گل دوست خوبم نگین جون است نگین گلم تولد دختر نازت مبارک باشه ایشالا ۱۲۰ ساله بشه دوم تولد شهراد گلم است تولدش مبارک مرجانی ایشالا همیشه شاد و سلامت باشید سوم نمیدونم کدمتون وبلاگ نازی و ارتین یا همون نازیو نوید سابق را میخونددی خاله نازی روزی ۸ اردیبهشت ارتین گلش را تو اغوش گرفت هوررررررررررررررررررررررا خیلی خیلی خوشحال شدم نازی گلم امیدوارم فرزند شیفتگی حادت روز به روز افزون شود مبارک باشه عزیزم تو لیاقت ارامشی بی نظیر را داری وای دیدی چی شد داشت یادم میرفت تولد سپهر گلی هم بودااااااااا دست بزنین برای این پسر گل که یه دختر خاله ماه داره با گزارش قرار وبلاگی ....................!!! جون داداش میام ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت سلام مهربونم امروز سالگرد یه روز تلخه!! امروز اخرین روزی بود که میشد کنارت بود ولی .... بابایی گلم یه سال شد به همین راحتی .... خدایا چجوری طاقت اوردم؟! چجوری به نبودش عادت کردم؟! به ندیدنش!؟ چجوری یه سال با یه پیراهن به یادش اوردم چجوری ...... چی کار کردی با من ؟ بابایی گلم امشب خاطرات ۲۷ سال با تو بودنم را به یاد اوردم روزهای بچگیم تمام خاطراتی که با هم داشتیم یادته همیشه بهم میگفتی تو خانم دکتر منی ببخش نشد اگه میشد به اروزت برسونمت شاید اینجوری نمیرفتی یادته روزهایی که از دفتر میاومدی خونه و ما اونجا بودیم چجوری ما رو تمام نوه ها رو میبردی کنارت و میخوابوندی یادته اون شعری را که به ما ۴ تافسقل یاد داده بودی و تا میاومدی برات میخوندیم.. یادته بهم روزهای اخر گفتی سهم ما رو بیشتر بذار بیشتر بیا هر روز بیا ای خدا بابایی من چقدر تو این یه سال بهت التماس کردم بیا تو خوابم ! چقدر بهت گفتم دلتنگتم چقدر تو تنهاییهام لباست و بغل کردم اشک ریختم و ارزوی یه دقیقه دیدنت را کردم تو چرا اینقدر سهم منو کم گذاشتی ؟؟ روز ۴ اردیبهشت را هیچ وقت یادم نمیره شب قبلش یه دفعه از خواب پریدم چه دلشوره ای بود .......... فردا ظهر بود تلفن را کشیده بودم ..گوشی هم سایلنت بود اومدم سراغ تلفن دیدم واییییییییییییی خدای این همه شماره موبایلم هم همین بود راستش یه چیزی بهم میگفت اون اتفاقی که ازش میترسیدم افتاد ولی بازم امیدوار بودم شماره خونتون را گرفتم ..................... خدایا نه دروغه چرا باز خودت گوشی را بر نداشتی چرا همه اونجان خدایاااااااا باهام این کار و نکن نمیدونم چجوری رسیدم خونتون پاهام توان رسیدن تا د راتاقت را هم نداشت وقتی به در اتاقت رسیدم دلم میخواست از خواب بیدار شم و ببینم همش خواب بوده یه خواب بد ولی نه واقعیت داشت تو اروم و بی صدا روی تختت خوابیده بودی اومدم کنارت نشستم صدات کردم جوابی ندادی اروم ملحفه را از روت زدم کنار نه تو بودی ........... داد زدم التماست کردم زار زدم که بلند شو ولی تکون نمیخوردی نازت کردم بوسیدمت ولی سرد بودی خدایا این همه زندگی منه این بابا بزرگ خوب منه اروم کنارت دراز کشیدم مثل اون ظهرهایی که تو بچگی کنارت دراز میکشیدم ولی این بار خیلی فرق داشت این بار دلم نمیخواست حتی یه لحظه هم چشام را بندم میخواستم تمام اون لحظه ها را با همه وجودم برای خودم نگه دارم این بار من به جای تو تو بغلم فشارت میدادم این بار من بودم که اروم کنار گوشت حرف میزدم من بودم که التماس میکردم بدنت دوباره گرم بشه دستت را تو دستم فشار میدادم سرم را اروم زیر سرت میبردم با همه وجودم بو میکردمت کاش میشد این بار من خنده زیر زیرکی بچگیم رو لبم نبود صورت خودم و خودت از اشکام خیس بود ............خدایا اونشب با تو و در سکوت تو گذشت بیدار نشدی چشات رو برای همیشه بستی اخرین چیزی که ازت یادم موند صورت مهربونی بود که روی یه عالمه خاک خوابید کاش بودی بابایی گلم کاش میتونستم برای یه بار هم که شده باز ببینمت بابایی کاش میشد یه ذره اروم تر بشم میدونی که خیلی دلتنگتم میدونی که چی میخوام کاش میتونستی بابایی یعنی ماها رو میبنی بهمون سر میزنی تو شادی کنارم هستی تو غصه ها تویی که ارومم میکنی کاش میدونستم الان کجایی؟ درد داری؟ پات هنوزم اذیتت میکنه ؟اونجایی که هستی چی میخوری اخه هر چیزی میخورم و هر جایی میرم به یادتم تو هم به یاد ما ها هستی ؟ اهنگ وبلاگ تقدیم به تو پی نوشت : میدونم منتظر پست شاد بودید از تولد دانیال و اریا ولی ببخشید زیاد حال خوبی نداشتم ببخشید اگه پستم ناراحتتون کرد و یه چیز مهم که میخواستم بنویسم ولی خب این چند روز خیلی روحیه خوبی نداشتم این بود که یه قرار وبلاگی گذاشتیم پنجشنبه۱۰ اردیبهشت ساعت ۴ بعد از ظهر بوف جام جم ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت سلام امروز تولد یکی از مهربون ترین مردهای دنیا بود بزن دست قشنگ رووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ایول با گزارش میام به خدا دچار تولد زدگی از نوع حاد شدیم بر وزن همون فرزند شیفتگی اریا گلم تولدت مبارک باشه با گزارش تولد دانیال اریا و مهمونی های این چند روز بر میگردیم ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت |