
|
|
تو یه روز سرد زمستونی میری اتاق پسرک نگاهش میکنی عین فرشته ها اروم خوابیده دلت طاقت نمیاره بغلش میکنی میاری کنار خودت پیشش دراز میکشی سرش رو ارومم بلند میکنه میذاره روی سینه ات ...... دستش را تو دستت میگیری بوش میکنی ........ بوی بهشت میده ......با ولع تموم باز بو میکنی دلت میخواد این لحظه هیچ وقت تموم نشه ...!! بوسش میکنی شیرین ترن مزه دنیا را با تموم وجودت حس میکنی ...... بعد تو همین لحظه ها یه دست کوچولو اروم صورتت رانوازش میکنه و بعد یه بوس و بعد دوتا نقطه سیاه زل میزنه و چشات و یه لبخند شیرین ...........براستی لذتی از این بیشتر توی دنیا هست ؟؟؟ دانیال گلم ممنونم به خاطر دادن این همه حس خوب به من عزیز دل مامان سی و چهار ماهگیت مبارک پی نوشت : قابل توجه عسلی عسلی من نمیگم بچه داری همش شیرینه ولی به خدا شیرینی هاش سختی هاش را میپوشونه امتحان کن داش پی نوشت : به خدا هر کاری کردم با سایتهای دیگه نشد اپلود کنم من عکسهام تو فتو شاپ کار شده تو سایتهای دیگه یه صفحه سیاه بعد از اپلود به هم میده هم اکنون نیازمند یاریییییییی بنفش شما هستم ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط ساناز| لينک ثابت سلام این ماه پر از تولد فرشته های اسمونیه نازگل خوشگل من تولد تو هم مبارک ایلیا گلم تولدت مبارک باشه آلینای خوشگلم تولد تو هم مبارک باشه باران خوشگلم تولد تو هم مبارک باشه ارشیای گلم تولد تو هم مبارک سارای گلم تولد تو هم مبارک شیدای گلم تولد تو هم مبارک دوست خوبم دست بزنین بابا این همه تولد حیف نیست نیاین وسط بیا بابا خجالت نکشششششششششششش ماشالا این کمررررررررررره یا فنره اگه كمره قرش بده..اگه فنره تابش بده ................................حاجي يك تكون حاجي 2 تكون حاجي بتكون................. ببینید شعر بالای ۱۸ سال هم میذارماااااااا بدوید برقصید و گرنه مجبورم همش را بنویسم واما اپ .............. حسش نیست نمیدونم کجا غیبش زده! شما ندیدیش؟!! اگهی دادم !به روزنامه به کلانتری هم خبر دادم برام پیداش کردن میام دیدید یه حس غریب و تنها بر درختی تکیه کرده........... ولش کنین بابا حتما خسته بوده دیگه !!!!!! چی کارش دارین فقط بهش بگین چند وقتی در مرخصی به سر ببره که نیاز به استراحت دارم بعدا نوشت خیلی خیلی مهم : چند روز پیش یه مطلب مهم گوشه یکی از روزنامه ها خوندم که خیلی عجیب بود مطلب به این مهمی چرا باید گوشه روزنامه نوشته شه واسه همین اومدم اینجا هم بنویسم تا اقلا با خبررسانی اینترنتی بین اینهمه مامان وبلاگستان بشه جلوی یه فاجعه رو گرفت... نوشته بود مراقب اسباب بازیهای آبی "واترگیم" باشین چون این اسباب بازیها بدون مجوز از چین وارد میشن و معلوم نیست چینیها از چه آبی در ساختنشون استفاده میکنن و حتی ممکنه احتمال انتقال ویروس سارس هم با اونها وجود داشته باشه!! به نظر شما عجیب نیست همچین خبر مهمی اینقدر کوچولو یه گوشه نوشته شه؟ اصلا چرا باید جلوی قاچاق اونها رو نگرفت؟!! یعنی جون بچه ها اینقدر کم اهمیته؟!!! بیاین همه مون با نوشتن این مطلب تو سایتهامون حداقل یه کمکی تو اطلاع رسانی کرده باشیم... این مطلب را شایلی گلمون گذاشته بود من عین مطلب را از وبلاگش کپی کردم و گذاشتم ممنونم شایلی واقعا کاش جون ادمها اینقدر ........ ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط ساناز| لينک ثابت اول از همه یه تشکر از همتون بابت همه محبتهاتون خیلی خیلی ممنونم و خدا رو شکر میکنم که دوستای خوبی مثل شماها دارم خب بریم سراغ دانیال گل خودم پسر عزیزم دیگه اون نقطه کوچولوی تو دلم نیستی مردی شدی برای خودت و هر روز منو عاشق تر میکنی هر روزی که به روزهای با هم بودنمون اضافه میشه بیشتر از روز قبل دوستت دارم و ..... وای خدایی میدونی چرا من از چلوندنت سیر نمیشم اخه چرا هر چی بوست میکنم بازم دلم میخواد فسقلی چرا من از دیدنت سیر نمیشم هیچ میدونی چرا وقتی خوابی باز میارمت کنار خودم تا گرمای نفسات را حس کنم بابا مرد کوچولوی من خیلی دلم برات تنگ میشه دوست دارم تا اخر دنیا فقط نگاهت کنم من قربون اون صدای دوب دوب دوب پاهات رو سرامیکها برم که وقتی دنبالت میکنم تند تند میدویی و این صدا ازش میاد که من میمیرم برای دوب دوب دوب اون کف پاهای خوشگلت رو سنگا همه اینا رو گفتم که بدونی خب ایم از احساسات قلنبه بنده سر صبحی فوران کرده بید و همون چی داداش!؟؟؟ ایول فرزند شیفتگی حاد خب کلی عکسو خبر دارم اینم برای اونایی که تو دوتا پست قبل بهم گفتن بهت نمیاد پست کوتاه بذاری خودتونو حاضر کنید که میخوام جبران کنمااااااااااا اولا که باز هم بی بی تی وی رفت که رفت البته ما هنوز با اون رسی*ور کابلی میتونیم بگیریم ولی کارتها قطع شدن تسلیت دوباره اما دانیال ما چند وقته سی دی کارتون میبینه البته از یه نظر خوبه از یه نظر بد از این نظر خوبه که دیگه حوصله اش سر نمیره ولی بده چون کارتونها دوبله فارسی هستن و دوبله ها هم نمیدونم چرا جدیدا اینقده حرفهای بد توشون داره و مثلا میخوان عامیانه ترش کنن خلاصه پسر ما هم تحت تاثیر رسانه های گروهی قرار گرفته یه حرفهایی میزنه که بنده اساسی شاخ در میارمممممم بعد هی فکی میکنم که خدایا اینا رو از کجاش در میاره بعد که میشینم باهاش کارتونها را میبینم میبینم بله این جمله همونی بود که اونروز گفت جالبیش اینه که دقیقا میدونه کی و کجا بکار ببره توجه بفرمایید دانیالم مامان بیا بازی کنیم نه حوصله ندارم عصبانی ام بلههههههههههه چرا مامانم سوزان رفته رنگ کرده من عصبانی امممممم اتوبوسهای شلوغ است ) اینم دانیال و عشقش گاو اون روز هم تو اتاق ما بود داشتیم کتاب میخوندیم با هم همسایه طبقه بالای ما احتمالا نذر کرده بود به مدت ۱ ساعت با چکش به طور منظم بکوبه زمین بعد از ۱ ساعت دانیال برگشته میگه اهههههههههه همسایه کشتی منو خودم یاد گرفته اخه بعضی وقتا میخوام یه کاری بکنم نمیشه میگم کشت منو ولی باور کنین فکر نمیکردم وروجکی که اونور داره برای خودش بازی میکنه اینو ضبط کنه اون روز داشت شیرمیخورد بهش میگم یه بوس میدی میگه اره ولی لبمو بوس نکنیااااااااا شیریه میاد جلوی اینه میگه ببینم خودمو چه شکلیم ابرو چه شکلیه چشم چه شکلیه مامان خوشلم ؟ ای قربونت برم من راستی با تاخیر عاشورا تاسوعای دانیال بابا نمیدونم والا روحیه بچه ما خیلی شاده یا اینا شاد میخوندند دانیال نوحه که میشنید با عرض شرمندگی میرقصید چی کار کنم بابا خب هر چی ابرو داری میکردم نمیشد اون همه علمو ادم و طبل و اینا یه دفعه میگفت وههههههههههه ما هم خوشحال که بلاخره چیزی از این مراسم چشم بچمون را گرفت میگفتیم چیه عزیزم میگفت کامیونوووووووو ببین چی گندس بعد اومد خونه یه سی دی نوحه برداشت بوی سیب را شنیدین میگفت این دیگه رقصه مامان برقصصصصصصصصصصص تازه تو روز تاسوعا بلاخره تونست سوار ماشین پلیس بشه یادتونه که چقدر دوست داشت پلیس من به هر روشی شده به دانیال غذا میدم تو این یه قلم صحبت هیچ روانشناسی را هم قبول ندارم که ندارم از تهدید که بخوری اینو تلویزیون میده بگیر تاااااااااااااااااا اصلا هم قبول نمیکنم که بیاین بگین ولش کن خودش میخوره تو این یه مورد خواهشا با من شوخی نکنین خلاصه اون روز وایساده بود جلوی تلویزیون منتظر بود تام و جری بده که نداد به خودش میگه دیدی غذا نخوردی نداد منم که حمله را اغاز کردم و اخ ماچ مالی داشتیم با هم حرف میزدیم میگه مامان یادته یه دفعه اب پرتغالا رو ریختم اینجا رو فرش بیا ببین مال دوست هم شده میگه نه مامان این مال شما نیست قربون اون شما گفتنت برم من هنوز هم خیلی محتاطه از صدای کنتور گاز هم کمی میترسه تو کوچه که میریم میگه از اونور بریم کنتوره میترسم (البته نه اونقدر که در باره اش ناراحت بشید بیشتر شده براش بازی که بگه من از کنتور میتسم ) اونشب تو ماشین بودیم یه مرده داشت از کوچه رد میشد میگه مامان عمو از کنتور نیترسه راه میره خالم تو عاشورا بغلش کرد ببره تو کوچه میگه شهلاااااااااااااااا مباظب باش خیامون نروو خطرناکههههههههههه ماشین میزنه داغون میشی چند وقت پیش تو اژانس بودیم راننده اژانس بهش گفت دانیال یه شعر میخونی گفت نه نیتونم شارژم تموم شده باطری ندارم بعد از دم سرزمین عجایب عجایب رد شدیم میگه مامان بگو مرصی پیاده شیم شبش هم رفتیم غذا بخوریم رفتم دستاش را بشورم یه دفعه یه دونه از اون قهوه ای ها پرید جلوی ما دانیال رو میگی میپرید هوا که نیااااااا سوکه نیاااااااااااا جون من نیا من رفتمممممممممم نیاااااااااااا تو خدا نیییییییییییییییا بچم عین مامانشه خلاصه من نمیدونم اینا چه علاقه ای به من دارن دیروز اومدیم بریم حموم در حموم را باز کردم گفتم دانیال مامان برو تو حموم تا منم بیام دیدم دانیال میگه سلام سوکه خوبی چه خبر کجا میره نرو دارم حرف میزنم نرررررررررررو گفتم بچم هنوز قهوه ای یادشه اومدم برم تو دیدم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای از هونااااااااااااااااااااااااا پریدم بیرون در را بستم ۱ ساعت پشت در نشستم تا خدای نکرده بیرون نیاد بعد اریا اومد فرستادمش تو هر چی گشت نبید که نبید ای خدااااااااااااااااااااااااااا من مثلا سمپاشی کردم هم حموم فقط با حضور همسر اونم با در باز و چک قبل از ورود انجام میشه ای جماعت قهوه ای اولا لخ*ت بنده اصلا قشنگ نیست دوما بابا من شما رو ببینم هم میمیرین هم من میمیرم بابا تو رو خدا رحم کنین (پست قهوه ای مارو که یادتون هست اردیبهشت پارسال بود فکرکنم ) اینم دانیال با کامپیوترش این کامپیوتر متاسفانه لهجه امریکایی داره نه انگلیسی و z را زی تلفظ میکنه دانیال هم میگه نهههههه خاله اشتباهه مامان ببین اشتباه میگه چند وقت پیش اریا شیر اب را درست کرد و تمو م شد دیدم فرداش دانیال رفت تو اشپزخونه رفتم ببینم چی کا رمیکنه با این صحنه رو به رو شدم زده بود روی شیر اب گرم را در اورده بود با یه اچار پلاستیکی شروع کردده بود به تعمیر در ضمن کاری که حس زنانه و بلانسبت شما فض... را تحریک کرده بود که هموتون پرسیدید چی کار شروع کردم بابا پروژه سخت پوشک گیری است خدایی حاضرم الان طبیعی زایمان کنم ولی این یه کار را نه فکر کنید با این زبونش فسقلی نمیگه که نمیگه هر ۱ ساعت یه بار میبرمش میکنه ولی نمیگه الان ۱۰ روز شده روز اول هر ۲۰ دقیقه میرفتیم همین طور ۵ دقیقه اضافه شد و ........ ولی فکرکنم بنده اخر در راه دبلیو سی شهید میشم میگید نه ببینید از من گفتن بود به خدا عین ابر و اسفنج اب کشیدم این چند وقته حتما هم باید کلی ابکشی کنی اقا وسواسی را دعا کنید موفق شم درچند روز اینده و گرنه بی خیال میشم میذارم شب عروسی با پوشک به زنش تحویل میدم میگم تا الان من پوشک کردم اگه خواستی از پوشک بگیرش اگه نه از این به بعد تو پوشکش کن ولی جدا بدون شوخی اگه تا هفته دیگه دیدم باز هم نمیگه اصلا فشار نمیارم میذارم هر وقت خودش خواست بابا بچم ادمه خب الان دوست نداره بگههههههههههههههههه چه اشکالی داره اینم نقاشی پسر ما نمیدونید چیه بابا پرتغال کشیده مبارزه با خواب و عشق ماشین دانیال را هم شکار لحظها کردیم تو خواب جلد سی دی دستشه دلش هم نمیاید چشاش را ببنده اگه گفتید چه خبره: تولد کوروش خودمون بابا دست بزنین براش تازه تولد والای فریماه هم هست دوباره بزن کففففففففففف رو هورررررررااااااااااااااااااا مبارک مبارک تولدتون مبارک ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 توسط ساناز| لينک ثابت یک سال گذشت به همین راحتی یک سال به ندیدنت عادت کردیم !! نه این ما نبودیم که عادت کردیم این تو بودی که به ندیدن ما عادت کردی ! این تو بودی که ما رو تنها گذاشتی این تو بودی که نموندی تا بزرگ شدن تنها نوه ات را ببینی این تو بودی که به همین راحتی .......... خدایا ۱ بهمن ماه اومد روزها ی سخت من پارسال از همین روز شروع شد خدایا دلتنگی هام از همین امروز شروع شد تو هم شروع کردی به امتحان کردن من خدایا به همین سرعت گذشت چی به سر دلم اومده خدایا یک ساله هر شب با خاطره هاش اشک ریختم یه سال ارزوی دیدنشو دارم خدایا چرا ؟ یادته همیشه میگفتی با دیدن دانیال حالم خوب میشه چرا صبر نکردی دانیال را ببینی یادته به اریا گفته بودی برات عکس دانیال را بیاره دلت براش تنگ شده !!!!!!!!!!! چی شد چرا یه ذره منتظر نموندی تا بیایم یادته همیشه چشم به راه بچه هات بودی میگفتی این تابستون میان اخر دیدیشون !!!!!!! خیلی سختی کشیده بودی میدونم خیلی خسته بودی از دست ما هم خسته بودی مگه ؟ چرا واقعا چرا یادته روزی که بهم امید خبر داد تو راه بودیم باورم نشد گفتم مگه میشه رسیدیم بیمارستان امیدو که دیدم ........................ ولی بازم امیدوار بودم گفتم شاید بر گردی گفتم شاید به خاطر همونی که برات خیلی عزیز بود شاید برگردی یادته چقدر بهت التماس کردم که برگردی یادته خدایا به تو چقدرالتماس کردم چی شد چجوری جوابمو دادی چجوری اشکام را دیدی !!!!!!!!! من میدونم خیلی ها ی دیگه را هم ازم گرفتی به همین راحتی خیلی از اونایی را که دوسشون داشتم یکی یکی ازم گرفتی خدایا نمیفهمم هیچ وقت نمیتونم بفهمم چرا چرا باهام این کار را کردی ؟ حتی هنوزم نمیفهمم چرا نمیذاری به خوابم بیادشاید تو خواب بتونم تو بغلم بگیرمش و اروم شم خدایا ........ یک سال گذشت به همین راحتی یک ساله فقط از خاطره هات برای دانیال گفتم نمیدونم چیزی یادش هست یا نه خیلی کوچیک بو د که رفتی ولی من یادت را همیشه براش زنده نگه میدارم دانیالم مادر بزرگی داشتی که ارزوش شنیدن اسمش از زبونت بود دوست داشت بهش بگی مامی مامی الان صداش را میشنوی الان قد کشیدنشو میبینی الان میبینی چجوری شبا قبل از خواب دعا میکنه برات ارزو میکنه و میگه خدایا مامی و بابایی تو بهشت جاشون خوب باشه شیرین زبونیهاش را می بینی اصلا به ما سر میزنی ؟! تو روزای سخت کنارم میای! تو شبای دلتنگی منو تنها نذرا !! کمکم کن ........ خدایا ارومم کن مامی گلمون جات تو تمام لحظه ها ی شاد زندگی خیلی خالی است برات از صمیم قلب ارزو می کنم تو بهترین جاها باشی مامان دوستت دارم (امیدوارم اجازه بدی مامان صدات کنم ) امروز میایم دیدنت کاش تو هم میزبان همیشگی بودی و با حرفات و خاطره هایی که تعریف میکردی بازم همه را میخندودنی کاش بودی ................ ۱ بهمن ماه سالگرد فوت یه مادره که خیلی سختی کشید و خیلی زود رفت تازه داشت معنی زندگی را میفهمید اریا عزیزم سالگرد فوت مادر مهربونت را تسلیت میگم عموها ی دانیال به شما ها هم تسلیت میگم جاتون خیلی خالیه عمه سیما جا ی تو هم خالی کاش بودید کاش میدونستید چقدر دلش برای یه لحظه بغل کردنتون تنگ بود کاش میدید چه مظلوم رفت کاش........ صدیقه ترکمن روحت شاد ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |