تبليغاتX
کودک دوست داشتنی ما دانیال
Cursors











قرار وبلاگی و بیست و نه ماهگی دانیال

سلام و صد تا سلام

ما دوباره اومدیم

خب اول از همه ۲۹ ماهگیت مبارک عسل مامان

خب یه کوچولو برقصیم

یه دست و سوت و جیغ هم بکشید بریم سراغ کارامون

اخی مهمونی هم گرفتم هر چند کوچولو بود ولی خوب بود کیک

 هم چون روزه اید افطار بیاید بخورید!! اه مگه روزه نیستید . برید

 تموم شد

دوستت دارم عشق من

بینید چجوری بازی میکنه کله پا

Hearts

واما یکشنبه ما رفتیم سرزمین عجایب هر چی هم دنبال همراه

 گشتیم از بچه های وبلاگی کسی همراهمون بیاد نشد که نشد

تنها رفتیم

قبل از رفتن

قبل از رفتن

دانیال کلی اونجا کیف کرد راستش با اینکه زیاد میریم انجا ولی

 این بار به من که خیلی بیشتر از قبل خوش گذشت  نمی دونم

 چرا؟؟

یه قسمت بازی کودکان داره استخر توپ و.... داره دانیال خیلی

 اونجا رو دوست داره

دوستت دارم

رفته بود اونجا بچه ها توپهای استخر را میریختن بیرون اینم شده

 بود خانم خونه سریع میدویید توپها را جمع میکرد میریخت سر

 جایش اینقده با حال بود. بچه ها وسایل را جابه جا میکردن اون

میبرد سر جاش میذاشت!  تازه یه فسقلی هم یقه پسر ما را

 گرفت ودانیال هم که.............. !!نمیدونم این اخلاقش درسته یا

 نه ولی وایمیسته فقط نگاه میکنه بعضی وقتا کتک میخوره! فقط

 در میره! اریا میگه بذار یه ذره یادش بدم که از خودش دفاع کنه

 من زیاد دوست ندارم به اصطلاح و ح.... بشه ولی اینجوری هم

 یه ریزه تو سری خور شده نمی دونم چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

عش منی تو  

دانیال ۳-۲ ماهه بعضی جاها به من میگه ساناز می خواد صدام

 کنه میگه ساناس یا همونسانازززززززز بعضی جاها خوبه

خودم کلی با این حرفش حال میکنم انگار داره همکلاسیشو صدا

 میزنه  ولی یه وقتایی خیلی ضایع است به خدا مثلا وقتی از

سرزمین عجایب برگشتیم رفتیم شام بخوریم رستوران را گذاشت

 روی سرش هی میگفت

سسسسسسسسسسسسسانازززززززززز

(همین جوری کشدار) که میز بقلیمون طاقت نیاورد گفت خانم

 داداشته گفتم نه پسرمه خانم اینجوری بود

نههههههههههههههههه بهت نمی اید  دروغ نگو(انگار قرار بود

 ازش چیزی بگیرم) مگه چند سالته ؟ اگه مامانشی چرا میگه

ساناز

ای خدااااااااااا حالا بیا شجره نامه بده  جای ب خ ی ه نشون

بده !!!  جان شما خانم من

دروغ نمیگم پسر خودمه نمیدونم چرا چند وقته بهم میگه ساناز

ولی فکر نکنم باورش شد چون گفت ای شیطون کلک و مشغول

 خوردن شد

خلاصه این از یکشنبه ما بود

Hearts

و اما دوشنبه یه قرار وبلاگی بود که شرکت کنندگانش اینا بودن

همه دوستامون نیومده بودن ولی خوش گذشت یه عکس دسته

 جمعی هم گرفتیم که اجازه نگرفتم ببینم میشه بذارم تو وبلاگ

یا نه .اجازه گرفتم میذارمش

خلاصه اینم از قرار وبلاگی ولی چون ما افطاری دعوت بودیم

 زودتر خداحافظی کردیم

ارین

رفتیم یه چند تا عکس از دانیال گرفتیم و

 رفتیم مهمونی

ببینید چجوری داره گلها  رو بو میکنه

 خیلی خوشحال شدم دیدمتون بچه ها ایشالا بازم بتونیم

همدیگه را ببینیم  

Hearts

راستی مبینم دوستان میتونن جواب سوالم را بدن البته ببخشیدا

 نگید بنده ای کیوم پایینه ولی به خدا برام سواله

بگم یعنی؟

اممممممممممممممم

ببخشیدا شما میدونید هواپیما بوق داره یا نه

ای ای  نه نه تروخدا نزنین نه خوب خودتون گفتین بپرسم چرا عصبانی میشین بیاین عکس دانیال ببینید عصبانی

نشین!! خدا نگهدار من رفتم

عش منی تو

اخه ببخشید اگه بوق نداره چجوری از کنار هم رد میشن به هم

 سلام میکنن

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


دانیال و کارهایش

فردا یه قرار وبلاگی است نمیدونم کیا هستن !ولی از همه دعوت میشه  بیاین دور هم باشیم (فقط میدونم مریم مامان ارین جونم هست )فردا ساعت ۴:۳۰ تا ۵ پارک ملت روبروی مجسمه شهریار منتظر دیدن همتون هستیم

 

سلام سلام به همه

خوبین؟ خوش میگذره ؟ نماز و روزه هاتون هم قبول

ما که کلی خبر داریم

 (اره بازم یه پست طولانی شرمنده)

اول از همه از همتون ممنونم بابت تبریک تولد خودم و سالگرد

 ازدواجمون ممنونم از همه شما دوستای خوبم که بهمون تبریک گفتید

 این هفته یه بنایی داشتیم وای لوله اب خونه ترکید ۴ روز طول

 کشید تا درستش کنه لوله کشه دست تنها بود وای منو

 کشتتتتتت دانیال هم هی میرفت و میومد میگفت مامان

عمو دعبا کن دیوار خراب کرد

عزیز دل مامان

خلاصه این هفته یه خونه تکونی اساسی افتادیم جای دوستان

 خالی دعا کنید ما زودتر بریم خونه خودمون با اینکه اینجا را خیلی

 دوست دارم واولین خونه ای است که اومدیم توش همسایه ها

و محل خوبی داریم ولی دیگه دلم میخواد بریم خونه خودمون دعا

 کنید تا اخر امسال بریم

Hearts

و اما هفته پیش ساعت ۲:۳۰ شب بودو دانیال ظهر خوابیده بود

 برای همین باز هم شب نشینی داشت .بنده هم پای بساط

بودم

چرا اینجوری نگام میکنید اها نه از اونانه! فکر کردید این

 سریال بزنگاه را دیدم یاد گرفتم(ترو خدا دیدین اموزش گام به گام

 اعتیاد است) نه منظورم بساط وبلاگی بود .که یه دفعه دیدم

دانیال رفت تو اتاقش درم بست قبلا هم از این کارا کرده بود مثلا

 میره تو اتاق در را میبنده بعد در میزنه و من میگم کیه و.......... از

 این بازیا

ولی این بار شاهکار کرد رفت در را بست بعد......................

هااااااااااااااااااااااااااااااااا یعنی به عمق فاجعه پی نبردید ؟!

بعد در را از تو قفل کرد قیافه من دیدنی بود والا  هم خندم گرفته

 بود هم نمیدونستم چی کار بکنم اریا را بیدار کردم اونم اومد

 میگیم دانیال کلید را بچرخون در باز شه میچرخوند دوباره قفل

میشد! گفتیم دستگیره را باز میکنیم در باز میشه ولی تا پیچها را

 باز کردیم دیدم ای داد بدتر شد از اون ور دستگیره لق شد

 دانیال هم هی میگفت مامان کمک خراب شد

گفتیم بیا از پنجره اون اتاق میریم  روی سقف حیاط خلوت پایین

 بعد میریم طرف پنجره اتاق دانیال توری را پاره میکنیم میریم تو

 ولی دیدم نه بابا سقف حیاط خلوت پایین از این ایرانیت ها بود

 ونازک! دیدم نه نمیشه حالا از اون ور دانیال میگه مامان باز کن

 خواهشا من که مرده بودم از خنده  این خواهشا گفتنش

منو کشته اریا هم  دید نمیتونه گفت الان زنگ میزنم اتش نشانی

 گفتم نه بابا بذار من الان میارمش بیرون دست به دامن خدا

پیغمبر شدیم و رفتم گفتم مامان کلید را یه ذره بچرخون و بچم

مخش کار کرد کلید را چرخوند و من با اچار زدم افتاد پایین و

 دانیال هم از زیر درکلید را داد به من و بازش کردم بماند وقتی در

 باز شد با چه صحنه ای رو برو شدم تمام کمد و لباساش را

 ریخته بود بیرون  ولی  برام جالب بوداخه داشتم ناامید

 میشدم که چرا اینقده این بچه دختره و یه ریزه هیجان به بنده

 نمیده که از اسمون رسید تازه اومده بیرن اصلا انگار نه انگار

 که تا نیم ساعت پیش ۱۰۰۰ بارگفته خواهشا و... دوید بالشش

 را برداشت رفت گذاشت تو تخت ما و دراز کشید

شیطون من

Hearts

اینقده اقا شده میریم خرید که میکنیم دم در خونه که میرسیم

 یه کیسه سبک میگیره دستش از پله ها میبره بالا مرد کوچولوی

 من ممنونم که بهم کمک میکنی

دانیال در پارک

اینم عکسایی از پارک رفتن ما یه گربه دیده بود هر جا گربه

میرفت اینم میدوید دنبالش بر عکس بنده شجاع بود ببینید

چجوری داره نگاهش میکنه یه دستش تو جیبشه یه دستش زیر

چونش

Hearts

البوم را میاره میذاره جلوش اسم همه را میگه اون روز عکس

 عروسی خاله ام را دید قشنگ شناخت با اینکه مال 30 سال

پیش بود و خب به لطف عمل زیبایی قیافه ها خیلی تغییر داشت

 ولی قشنگ همه را شناخت

Hearts

دوستت دارم

وای جدیدا کانال بومرنگ به برنامه های روزانه ما اضافه شده

 و اونجا کارتون  پلنگ صورتی میده و دانیال عاشقش شده

 ولی میره رو اعصاب بچم از بس  این پلنگ صورتی کتک میخوره 

 یا میزنه یا چه میدونم مثلا  جارو برقی پلنگ صورتی را قورت

 میده من بیچاره باید بیام نجاتش بدم گریه ای میکنه بیا ببین

همین جوری اشکاش میریزه پایین  میگه نههههههههههههه

 صولی (همون پلنگ صورتی)نکن اذیت نکن برقی (همون جارو

 برقی) نخورش بده

بعد میبینه دادهاش و التماسهایش اثری نداشت دست به دامن

 بنده میشه  فکر میکنه مامانش هر کاری میتونه بکنه اخه من

 چی کار کنم

Hearts

اون روز میگه مامان دانی ببین jumping دیدم داره بالا پایین میپره (خدا خیر بده  مدیریت شبکه baby tv را)

فدات بشم من 91 سانتی من

دانیال عاشق baby tv است ببینید ترو خدا از حموم اوردمش

 چجوری داره از گوشه در اتاقش کارتون میبینه

Hearts

دوستت دارم

اینقدر قوه تخیلش بالاست ( یا همه بچه ها اینجورین؟)

انگشتاش را به هم میزنه (انگار یه چیزی را با انگشتاش گرفته )

 میاره میده به من میگه بگیر حالا من بیچاره باید فکر کنم این

چیه داده دستم البته معمولا بادکنکه و من باید بادش کنم بعد

 که باد شد  هر رنگ را  میبره یه جا میذاره وقتی بهش میگم برو

 مثلا بادکنک ابی را بیار دقیقا میره همونجایی که تو خیالش

بادکنک ابی را گذاشته و اونو میاره

با خودش هم خیلی بازی میکنه یعنی به قول خودم خودش را

سر کار میذار اون روز نشسته بود دستش را فشار میداد روی

پاش بعد میگفت دست نکن پا اذیت نکن بچم حوصله اش سر

 میره خب مجبوره خودش را سر کار بذارهیا مثلا تلفن را بر

 میداره میگه دیلیییینگ (یعنی زنگ خورد)بعد گوشی را بر میداره

اینقده قشنگ حرف میزنه ادم دلش میخواد قورتش بده ولی

 وقتی یکی میخواد باهاش حرف بزنه هر کاریش میکنم گوشی را

 نمیگیره

قربون اون شکل ماهت برم من

یه شب هم رفتیم بیرون شام بخوریم به جای لیوان گیلاس

داشت اینقده قشنگ گرفت تو دستش که انگار صد ساله .....

اخه مامانت میخوره یا بابات....(از دست این مزاحمان

اینترنتی ادم نمیتونه با خیال راحت یه کلمه را بنویسه تا بنویسی

 مثلا س میبینی کلی از سرچ کلمات قصار ریختن تو وبلاگت)

 کاش تو اون عکس که گیلاس تو دستشه خودم نبودم میذاشتم

ببینید بچم چه حرفه ای اون  عکس بالایی بعد از کلی یادگیری

 اونجوری لیوان را  گرفت (بابا ضایع بود جلوی مردم فکر میکردن

بچم ع  ...ق خوره کلی باهاش حرف زدیم که مامان اینوری بگیر

 لیوانت را )

Hearts

همیشه سالم باشی

دیشب هم به افتخار اتمام بنایی(با کمبود مناسبت روبرو  شدیم) خودمون را یه جای جدید مهمون

 کردیم غذاش زیاد جالب نبود ولی جای شما خالی  خوش

 گذشت تنوع لازم بود  . البته به خاطر نور کم رستوران و دیر

اوردن غذا بنده دچار حالت تهوع شده بود ولی خدا رو شکر غذا

زود رسید و یادمان رفت که داریم همه چیز را پس میدهیم

عشق منی تو

از بس غذامون را دیر اورد(نمیدونم انگار کلاس داشت ملت دل ضعفه بگیرن)ما هم هی فرت فرت عکس گرفتیم (عکسای

 بالا  )از اون ور هم دوباره رفتیم............................... 

بله بازم پارک خب چی کار کنیم دیگه حوصله مون هی سر میره

هی مجبوریم الکی یا جشن بگیریم یا هی بریم پارک

  Hearts

عکس پایین هم با خواهرم رفتیم بیرون تو ماشین لم داده بود رو

خالش ببینید چجوری کله اش را تکیه داده به دست سارا

(خواهرم)

 نشستنش را ببینید

دانیال یه چند وقته حدودا 12 روز خیلی بد غذا میخوره بازم بی

 اشتها شده به نظرتون باید ببرمش دکتر؟

Hearts

 

راستی یه سوال خیلی مهم  دیگه هم داشتم میشه بپرسم

میدونید  اخه روم نمیشه  ......

اممممممممممممم.............................................................

میخواستم بپرسم.....................نه بابا ولش کن .....

خب راستش شما میدونید که........ اصلا بی خیال نمیپرسم

مواظب خودتون باشین تا بعد  خدا نگهدار

 Hearts

هر کودکی که به دنیا می اید نویددهنده ان است که

خداوند هنوز به بشر امیدوار است

پی نوشت۱ : مریم جان امشب هر کاری کردم نتونستم برات اون عکس را ایمیل کنم فردا حتما انجام میدهم بدقولی ما رو ببخش

پی نوشت ۲: یه سری از عکسا مال قبل از اینه که موهای دانیال را کوتاه کنم فکر نکنید موهاش اینقده سریع بلند شده

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


قصه زندگی ما

بعدا نوشت خیلی مهم:سمیرا تبریک تبریک خیلی خوشحال شدم  مامان مهربون حالا  خدایا بزرگیت را شکر

Hearts

سلام سلام

امروز سالگرد ازدواج ماست

راستش اولش اومدم یه دونه از این پستای من عاشقتم و فدات بشم و ممنونم و از این حرفا بذارم دیدم خدایی خیلی تکراریه مثل متن کارتای عروسی برای همین ........................

قصه داریم ای بچه ها بدویید کاری دارید انجام بدید تخمه ای بالشی احیانا دست به ابی چیزی میخواین برید برید که وسطش اگهی بازرگانی نداریم اگه بلند شید برید جا میمونید از داستان

خب یکی بود یکی نبود یه خدای مهربون بود که دختری را  تو یکی از روزای تابستان تو یه گوشه ای از این شهر شلوغ از اون بالاها فرستاد رو زمین و شد ساناز قصه ما

 

این دختر کوچولوی ما بزرگ وبزرگتر شد سالهای اخر دبیرستان خیلی اتفاقی با خانواده اش رفتن شیراز (البته الان که فکر میکنه میبینه اتفاقی هم نبوده همون خدای مهربون دستشو گرفت و وگذاشت تو مرحله ای از زندگیش که چند سال دیگه به مرد فرداش برسونش) تو اون شهر دانشگاه قبول شد و اون سال دوران دانشجویی و خوابگاه براش جز یکی از بهترین روزا و سال های زندگیش شد دوستای خوب محیط شاد  تو هین روزا بود که خانواده دخترک ما تصمیم گرفتن برگردن شهرشون ولی دختر قصه ما دوست نداشت برگرده .....

مامان دختر قصه ما حاضر بود هر کاری بکنه تا دخترش بیاد پیشش حتی اینکه شوهر کنه و انتقالی بگیره

خب بریم به همون سالهایی که دخملک ما به دنیا اومد یه گوشه دیگه اون شهر یه پسملی بود که چند سالی میشد به دنیا اومده بود و اگه تو اون سالها دختر را نشونش میدادن و میگفتن این همسفر توه خندش میگرفت و به نظرش این فسقلی ترین همسفر دنیا بود

پسر داستان ما بزرگ شد مثل دخترک شیطون و پر انرژی

تا اینکه تصمیم گرفت بره ....اره رفت ...رفت تا درس بخونه و یه جایی اون دور دورا بمونه ولی یادتونه اون دست مهربون اون خدای مهربون دختر ما رو تو یه مسیری گذاشت که به پسر قصه ما برسه ؟پس چی شد پسره که رفت؟! نه بچه های خوب اون دسته خودش بلده چی کار کنه بله اقا پسر ماهم بدونه اینکه بدونه چرا؟ بی دلیل یه روز کوله بارش را جمع میکنه درس رو ول میکنه و میاد تو همون شهر شلوغ (شما که میدونید چرا اومد)

میریم سراغ دخترک اره مامانش داشت هر کاری میکرد تا ساناز ما انتقالی بگیره ولی دختر قصه ما اونقده عاشق محیط دانشگاهش بود که با بهانه های الکی تمام عاملین انتقالی را رد میکرد یه روزی از روزایی اخر تابستان نامزدی دعوت شد یه مهمونی کوچولوی جدا  نامزدی دوستش بود ولی همه دوستاش مشکل پیدا کرده بودن و نمیتونستن بیان برای همین ساناز ما هم تصمیم گرفت نره ولی اون دسته اون خدا قبلا تمام اینا رو برمنامه ریزی کرده بود برای همین تو لحظه اخر لباس پوشید ورفت تو اون مهمونی یه دختر خانمی بود که خیلی با این ساناز ما گرم گرفت و اخرش حرفشو زد

ساناز قصد ازدواج داری؟

نه!!!!

چرا؟ همین جوری!!! ولی من یه پسر خیلی خوب میشناسما

تو دلش میگفت اگه خیلی خوبه چرا گفته دوست دخترش یا به هر حال یه دختر مجرد براش زن پیدا کنه به به چه ادمای خیری!!!! اگه خیلی خوبه مال خودت چرا هدیه میدیش..

حالا شماره ات را بهم بده همین جوری با هم دوست میشیم من ساعتایی که دختر و پسرم مدرسه هستند بیکارم با هم میریم بیرون

دختر قصه ما رو میگی ( وای خدایا منو ببخش) اصلا بهتون نمیاد ازدواج کرده باشین  و این جوری شد که اون خانم مهربون که برادرش پیش پسر قصه ما کار میکرد باعث اشنایی دختر و پسر قصه ما شد و همون خدای مهربون خودش کاری کرد که ساناز قصه ما روز نامزدی تو یه روز سرد زمستانی به خودش اومد دید ای دل غافل برگه انتقالی هم تو دستشه

 

وااییییییییییییییی یعنی چی  یعنی کوتاه اومد و به قول معروف دهنش قفل شد و بر خلاف تصورش یه ازدواج سنتی کرد  اینم از قصه ما

حالا بلند شید کاری دارید انجام بدید بیایید بقیه اش را بگم

اریا عزیزم

روزایی خیلی خوبی را کنار هم داشتیم روزایی که راهمون همیشه صاف نبوده ولی یه چیز باعث شده تمام ناهمواری های زندگی رو  کنار هم احساس نکنیم اونم گذشته نمیگم همه روزامون پر از عشق بوده نه روزای سختی هم داشتین روزای مریضی تو روزای انتظار روزایی که..... همشون سخت بود ولی باعث میشد بیشتر دوست داشته باشم

   

درسته همیشه بینمون عشق و دوستت دارم نبوده روزایی هم بوده که از دست هم دلگیر بشم من دیگه مورچه کوچولوت نباشم ولی خیلی کوتاه بوده چون هر دوتامون زود یادمون میرفت و فردا تازه یادمون میفتاد که ای وای از دست هم ناراحتیم

امروز ۵ سال از روزی که به هم رسیدیم میگذره

بابت همه خاطره های خوبی که تو این ۵ سال با هم داشتیم از خدا و اون دست مهربون ممنونم

 

روزایی که پای پای هم بچه شدیم شیطونی کردیم خندیدیم

روزایی را که لحظه به لحظه اش را با هیچ چیزی عوض نمیکنم

اریا عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک میدونم میخوای فردا منو غافلگیری کنی برای همین بروی خودم نمیارم که فهمیدم برنامه داری و بابا کوچولوی من چشات خیلی زود  همه چیزو لو میده این برق تو چشات فقط موقعی میزنه که پر از هیجان و شیطنتی دوست دارم

 Hearts

خب اینم عکسای عروسی ما ببخشید کیفیتش بده اخه از روی البوم عکس گرفتم چسبیده بودن نمیشد بکنمش اسکن کنم (بعدا نوشت :ببخشید عکسای خودم را تقریبا بر داشتم البته فکر میکنم همتون دیگه دیده باشین اونایی که زیاد خطری نبود هنوز هست) 

 Hearts

در ضمن وقتی میگم اون دست مهربون خیلی قدرت داشته باور کنید همون سالی که من کنکور دادم ۴ تا رشته قبول شدم برق و الکترونیک پاره وقت ریاضی کاربردی تمام وقت گرافیک سوره تهران و تربیت معلم تهران .....................میدونید کدوم را رفتم خب معلومه ادم عاقل میره گرافیک اما من که عاقل نبود!!!!!!!!!!!اخه یه سال قبل از اینکه کنکور بدم ازمایشی ازاد دادم قبول نشدم همسایون اومد دم خونمون وقتی فهمید قبول نشدم با یه پوزخندی گفت همه که مثل پسر من بار اول قبول نمیشن سخته دانشگاه قبول شدن ساناز جان ۵ تا ۶ سال وقت داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!وای اینقده حرص خوردم اون سال از اون خونه رفتیم و من ریاضی تو همون دانشگاهی قبول شدم که شازده پسر میرفت برای اینکه بهشون نشون بدم من همون سال اول قبول شدم رفتم ریاضی خوندم(چه رشته ای بود)خب چرا اینجوری نگاهم میکنید باید روزنامه میگرفتم میرفتم دم خونشون؟! به خدا خیلی حرص خورده بودم از دست خانمه ولی بدم نشد برام اگه تهران میومدم دیگه به اریا نمیرسیدم داداچ تازه ۱ بارم بیشتر اون پسره را ندیدم ولی خوشحالم به خاطر لجبازی با اونا یه عالمه دوست خوب که تا الانم با هم هستیم پیدا کردم خاطره های خوبی تو اون ۱ سال دارم که هنوزم با یاد اوریش نیشم تا بنا گوش باز میشه .ممنونم خانم همسایه البته در این بین اون دسته را فراموش نکنین همش خواست خدا بود خانمه و.............اینا بهانه است

Hearts

دانیال گلم عزیز مامان شرمنده به زودی زود میام و یه پست جدید میزارم ببخشید یه چند روزی وبلاگت را به ما قرض بده

دوست دارم پسر گلم

Hearts

اهنگ وبلاگ هم تقدیم به تو همسفر زندگی من


Hearts

بعدا نوشت:

ارتین عزیز یک سالگیت مبارک   فسقلی ایشالا هزار ساله

بشی


ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و دانیال

سلام سلام

قربونت برم من

قربون اون زبونت

حالتون خوبه ؟ ........جان ؟؟چیزی میخواستید بگید؟؟!!!!

نه!!خب بگذریم..اها شما میخواستین چیزی بگین ؟ گفتم یکی

 میخواد یه چیزی بگه بگو....

شما هم نه !!!!

یعنی هیچ کس نمی خواد چیزی به من بگه نه !!!!!

یه ذره فکر کنید ..... یه ذره چشاتون را بچرخونید

بازم نفهمیدین به قول دانیال ای بابا

هان هان شما فهمیدی چی چی بگو

نه بابا  اینم نبود .................... خب برین ادامه مطلب را بخونین

این همه زندگی منه

الهی همیشه بخندی

برید ادامه مطلب اینجا هیچی نیست برید دیگه  

 

 

 

ادامه مطلب منتقل شد

 

 

 خب بابا تولدمه دیگه بله خودمون را تحویل گرفتیم مگه بده

اینم بنده در ۲۸ سال پیش بیمارستان پارس خیلی مامانم را اذیت کردم تا به دنیا اومدم بابا جام راحت بود خب

خب مهمونی کوچولو میگیرم براتون اخه یه اپ طولانی دارم پس خلاصه میکنمش بفرمایید کیک

دست فراموش نشه تا شمعا رو خاموش کنم ارزو هم یادم نمیره چشم

اهنگ وبلاگ را به خودم تقدیم میکنم غمگینه ولی خیلی دوسش دارم مخصوصا از اونجایی که میگه بذار از داغی دستای تنها بگیره هرم(درست نوشتم )گرما بستر من بذار با تو بسوزه جسم خستم......تو ای تنها نیاز زنده موندن.....

 خب دیگه بسه بیاین بشنوید از اقا پسر ما

 خانم کیکتو بذار زمین بیا بشن گوش بده بعدا دوباره بهت کیک میدم

خیلی وقته نیومدم بنویسم اخه اگه گذاشتم تولدم اپ کنم

و اما کارای پسرما

قربونت بشم من

دست چپ و راستشو میشناسه و  ازش بپرسی بهت نشون میده

دیگه هر وقت ازش میپرسم ساعت چنده؟میگه پنج

صدای همه حیوانا را در میارم (روزا باغ وحش داریم) اونم

اسماشونو به انگلیسی میگه

چند وقته یه چیزی را قایم میکنه بعد خودش میگه ور ایز ده کار

  (مثلا ماشین را قایم کرده) بعد از پشتش در میاره با ذوق میگه

 هیز (من بهش یاد ندادم از baby tv یاد گرفته) یه جورایی

خودشو سر کار میذاره بچم خدا خیر بده به این شبکه ولی ما

 از ۱۱ به بعد مشکل داشتیم اخه تموم میشدبرنامه هاش ولی

 تازگیا کانال boomrange هم اضافه شد به خدا تمام کارتونهای

 بعد baby tv را هم حفظه مثلا تا تموم میشه میگه الان این یکی

 را میده هر کاری براش میکنی.. باهاش بازی میکنه تموم که

میشه سریع میگه خوب بودو کلشو تکون میده و میره

یه بازی هم داریم بهم بغض میکنیم بعد یکیمون زودتر میخنده و

 میبازه عکس بغضش اون بالا هست

این هفته پارک و سرزمین عجایب هم رفتیم

 روز جمعه هفته پیش خاله نرگس و دایی چپل میومدن پارک

میعاد اومدم دانیال راببرم راستش حوصله نداشتم تا اخر این

پست بخونین دلیشو میفهمین گفتم اخرشب میریم  با اریا  رفتیم

دانیال در پارک میعاد

وای ولی تو پارک انگار جنگ بود وحمله اشغال اخه بابا این چه

کاری خدایی فردا صبح برو پارک را ببین دسته گل یعنی تو خونه

 هاتون هم این کارا رو میکنین نه والا .اینقده سخته یه ذره

 اشغال را دست بگیری دو قدم راه بری ؟؟بگذریم شب رفتیم

و بقایای حضور اونا رو دیدیم ولی دانیال کلی بازی کرد بدون اینکه

 بدونه مامان بیچاره چه استرسی داره و اونجا از بین شمشادا یه

 توپ پیدا کرد وساعت ۱.۵ نصفه شب شروع کرد توپ بازی

فوتبالیست من

Hearts

واما دلیل نگرانی من:

چند روز پیش داشتیم با هم رو تخت بازی میکردیم پنجشنبه

 هفته پیش بود داشتم شیکمشو میخوردم(اخ چه حالی میده)

یه دفعه نگام افتاد به ته گلوش دیدم وای لوزه هاش متورم دیگه

خوتون مامانین و میفهمین چی میگم سریع کتابا رو ریختم جلوم

 تو اینترنت هم کلی دنبال علائم گشتم دیدم دانیال هیچ کدوم

 از علامتها رو جز تورم لوزه نداره ؟؟!! یه زحمتم به شایلی

مامان شاینا خانم دادم ولی مگه این دل اروم میشد نگاهش

میکردم بغض میکردم میزدم زیر گریه

طفلی میخندید میومد جلو میگفت چی شد؟ میگفتم هیچی

 مامان تو مریض نشو من هیچیم نیست تو مریض نباش من گریه

 نمیکنم!!!!بوسم میکرد میگفت خب چشم ...گریه بنده شدید

 تر میشد

خیلی گلی

قبل از دکتر

تا اینکه شنبه بعد از ظهر بردمش دکتر که گفت هیچی نیست و

 لوزه سوم هم نداره بعضی بچه ها لوزه هاشون بزرگه مهم

نیست  اخییییییییییییییییییییی تموم شد پسر ۹۱ سانتی من سالم سالم بود تازه یه خبر مهم دیگه برای اولین بار از دیدن

 دکترش گریه نکرد(خودمونیم دکترش خیلی خوبه استاد خیلی از

 دانشجویان پزشکیه بگم میشناسینش ولی یه ریزه ترسناکه

برس داره بعدم تو دماغی حرف میزنه من زیاد نمیفهمم چی

 میگه ولی تشخیص و درمانش حرف نداره)

خلاصه از مطب اومدیم بیرون و یه بردمش پیش اریا  تو راه یه

 جور مرموزی نگاه میکرد بهم که یعنی باز چه نقشه ای داری

مامان

دوستن دارم

هی با خودش فکر کرد مامانم فقط قرار بود دکتر ببره یعنی کجا میریم

عاشقتم

شماهم میخواین بدونید کجا رفتیم؟؟

 بابا دیدم مگه پسر ما دل نداره هی تو خیابون این موهای فشن میبینه که انگار برق گرفتشون گفتیم شاید دلش بخواد .....................

قربون اون ریختت برم من

بردیمش دادیم زیر دست ارایشگر و گفتیم هر گلی زدی به سر خودت زدی اونم گفت هر کاری گفتیم بله..... مختارینو در یک اقدام انتحاری پسرک را فشن کردیم ببینید تازه اونجا هم گریه نکرد

قربون خنده مرموزت

اره چون گفتم هر کاری اون ور داشت یه خط اسپری نقره ای وسط و دورش هم یه خط طلایی و تحویل داد خودش اینقده ذوق کرده بود که نگو تو اینه خودش را میدید میگفت وهههههه

عشق منی تو

ببینید چجوری ذوق کرده

فرداش هم که شنبه باشه با یه دوست وبلاگیمون قرار گذاشتیم و دیدیمش وای هر کی نگین (اسم جدیدش است ) را ندیده ضرر کرده یه دختر ارووم و مهربون (خدا به من هم یه عروس اینجوری بده) نگین جان دلم برات تنگ شده امیدوارم بازم بیای ایران و ببینمت

فدات بشم من

 رفتیم بستنی خوردیم برای دانیال بستنی مخصوص کودک با فشفشه اورد بازم کلی ذوق کرد

 

این هفته عمو امیددانیال هم از مسافرت اومد و ما رو شرمنده کرد همینجا ازت تشکر میکنم ممنونم امید جان زحمت کشیدی برای دانیال هم کلی سوغاتی اورد که یکیش عشق دانیال بود میپرسید چی ماشین دستت درد نکنه عمو

دوست دارم

 وای دانیال عاشق ماشینه هر بار میخوایم بریم بیرون حتما باید یه ماشین دستش باشه تازه با ماشین ۲ ساعت تنها بازی میکنه

 خب ببخشید خیلی طولانی بود خدایی همشو خوندین یا یه خط

 از اول و یه خط از اخر بعد بدو نظر بود مواظب خودتون باشین

من به زودی بازم مهمونی دارم سالگرد ازدواجمون نزدیکه

۱۵ شهریور با عکسهای عروسیمون و یه مهمونی وبلاگی در

 خدمتتون هستیم  تشریف بیارین با این اوضاع بلاگفا دیگه

نمیشه اطمینان کرد که شب قبلش بیام همتون را دعوت کنم

(چرا این چند وقته اینقده قاط میزنه) پس منتظرتون هستم اینم

 اخرین عکس از دانیال ما

فسقلی من

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |



myspace codes
Click here for Myspace glitter graphics and Myspace layouts