
|
|
ما دوباره اومدیم خب اول از همه ۲۹ ماهگیت مبارک عسل مامان خب یه کوچولو برقصیم یه دست و سوت و جیغ هم بکشید بریم سراغ کارامون اخی مهمونی هم گرفتم هر چند کوچولو بود ولی خوب بود کیک هم چون روزه اید افطار بیاید بخورید!! اه مگه روزه نیستید . برید تموم شد واما یکشنبه ما رفتیم سرزمین عجایب هر چی هم دنبال همراه گشتیم از بچه های وبلاگی کسی همراهمون بیاد نشد که نشد تنها رفتیم دانیال کلی اونجا کیف کرد راستش با اینکه زیاد میریم انجا ولی این بار به من که خیلی بیشتر از قبل خوش گذشت نمی دونم چرا؟؟ یه قسمت بازی کودکان داره استخر توپ و.... داره دانیال خیلی اونجا رو دوست داره رفته بود اونجا بچه ها توپهای استخر را میریختن بیرون اینم شده بود خانم خونه سریع میدویید توپها را جمع میکرد میریخت سر جایش اینقده با حال بود. بچه ها وسایل را جابه جا میکردن اون میبرد سر جاش میذاشت! تازه یه فسقلی هم یقه پسر ما را گرفت ودانیال هم که.............. !!نمیدونم این اخلاقش درسته یا نه ولی وایمیسته فقط نگاه میکنه بعضی وقتا کتک میخوره! فقط در میره! اریا میگه بذار یه ذره یادش بدم که از خودش دفاع کنه من زیاد دوست ندارم به اصطلاح و ح.... بشه ولی اینجوری هم یه ریزه تو سری خور شده نمی دونم چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟! دانیال ۳-۲ ماهه بعضی جاها به من میگه ساناز می خواد صدام کنه میگه ساناس یا همونسانازززززززز بعضی جاها خوبه خودم کلی با این حرفش حال میکنم انگار داره همکلاسیشو صدا میزنه ولی یه وقتایی خیلی ضایع است به خدا مثلا وقتی از سرزمین عجایب برگشتیم رفتیم شام بخوریم رستوران را گذاشت روی سرش هی میگفت سسسسسسسسسسسسسانازززززززززز (همین جوری کشدار) که میز بقلیمون طاقت نیاورد گفت خانم داداشته گفتم نه پسرمه خانم اینجوری بود نههههههههههههههههه بهت نمی اید دروغ نگو(انگار قرار بود ازش چیزی بگیرم) مگه چند سالته ؟ اگه مامانشی چرا میگه ساناز ای خدااااااااااا حالا بیا شجره نامه بده جای ب خ ی ه نشون بده !!! جان شما خانم من دروغ نمیگم پسر خودمه نمیدونم چرا چند وقته بهم میگه ساناز ولی فکر نکنم باورش شد چون گفت ای شیطون کلک و مشغول خوردن شد خلاصه این از یکشنبه ما بود و اما دوشنبه یه قرار وبلاگی بود که شرکت کنندگانش اینا بودن همه دوستامون نیومده بودن ولی خوش گذشت یه عکس دسته جمعی هم گرفتیم که اجازه نگرفتم ببینم میشه بذارم تو وبلاگ یا نه .اجازه گرفتم میذارمش خلاصه اینم از قرار وبلاگی ولی چون ما افطاری دعوت بودیم زودتر خداحافظی کردیم رفتیم یه چند تا عکس از دانیال گرفتیم و رفتیم مهمونی خیلی خوشحال شدم دیدمتون بچه ها ایشالا بازم بتونیم همدیگه را ببینیم راستی مبینم دوستان میتونن جواب سوالم را بدن البته ببخشیدا نگید بنده ای کیوم پایینه ولی به خدا برام سواله بگم یعنی؟ اممممممممممممممم ببخشیدا شما میدونید هواپیما بوق داره یا نه ای ای نه نه تروخدا نزنین نه خوب خودتون گفتین بپرسم چرا عصبانی میشین نشین!! خدا نگهدار من رفتم اخه ببخشید اگه بوق نداره چجوری از کنار هم رد میشن به هم سلام میکنن ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت فردا یه قرار وبلاگی است نمیدونم کیا هستن !ولی از همه دعوت میشه بیاین دور هم باشیم (فقط میدونم مریم مامان ارین جونم هست )فردا ساعت ۴:۳۰ تا ۵ پارک ملت روبروی مجسمه شهریار منتظر دیدن همتون هستیم خوبین؟ خوش میگذره ؟ نماز و روزه هاتون هم قبول ما که کلی خبر داریم ( اول از همه از همتون ممنونم بابت تبریک تولد خودم و سالگرد ازدواجمون ممنونم از همه شما دوستای خوبم که بهمون تبریک گفتید این هفته یه بنایی داشتیم وای لوله اب خونه ترکید ۴ روز طول کشید تا درستش کنه لوله کشه دست تنها بود وای منو کشتتتتتت عمو دعبا کن دیوار خراب کرد خلاصه این هفته یه خونه تکونی اساسی افتادیم جای دوستان خالی دعا کنید ما زودتر بریم خونه خودمون با اینکه اینجا را خیلی دوست دارم واولین خونه ای است که اومدیم توش همسایه ها و محل خوبی داریم ولی دیگه دلم میخواد بریم خونه خودمون دعا کنید تا اخر امسال بریم و اما هفته پیش ساعت ۲:۳۰ شب بودو دانیال ظهر خوابیده بود برای همین باز هم شب نشینی داشت .بنده هم پای بساط بودم چرا اینجوری نگام میکنید سریال بزنگاه را دیدم یاد گرفتم(ترو خدا دیدین اموزش گام به گام اعتیاد است) نه منظورم بساط وبلاگی بود .که یه دفعه دیدم دانیال رفت تو اتاقش درم بست قبلا هم از این کارا کرده بود مثلا میره تو اتاق در را میبنده بعد در میزنه و من میگم کیه و.......... از این بازیا ولی این بار شاهکار کرد رفت در را بست بعد...................... هااااااااااااااااااااااااااااااااا یعنی به عمق فاجعه پی نبردید ؟! بعد در را از تو قفل کرد قیافه من دیدنی بود والا هم خندم گرفته بود هم نمیدونستم چی کار بکنم میگیم دانیال کلید را بچرخون در باز شه میچرخوند دوباره قفل میشد! گفتیم دستگیره را باز میکنیم در باز میشه ولی تا پیچها را باز کردیم دیدم ای داد بدتر شد دانیال هم هی میگفت مامان کمک خراب شد گفتیم بیا از پنجره اون اتاق میریم روی سقف حیاط خلوت پایین بعد میریم طرف پنجره اتاق دانیال توری را پاره میکنیم میریم تو ولی دیدم نه بابا سقف حیاط خلوت پایین از این ایرانیت ها بود ونازک! دیدم نه نمیشه حالا از اون ور دانیال میگه مامان باز کن خواهشا من که مرده بودم از خنده منو کشته اریا هم دید نمیتونه گفت الان زنگ میزنم اتش نشانی گفتم نه بابا بذار من الان میارمش بیرون دست به دامن خدا پیغمبر شدیم و رفتم گفتم مامان کلید را یه ذره بچرخون و بچم مخش کار کرد کلید را چرخوند و من با اچار زدم افتاد پایین و دانیال هم از زیر درکلید را داد به من و بازش کردم بماند وقتی در باز شد با چه صحنه ای رو برو شدم تمام کمد و لباساش را ریخته بود بیرون میشدم که چرا اینقده این بچه دختره و یه ریزه هیجان به بنده نمیده که از اسمون رسید که تا نیم ساعت پیش ۱۰۰۰ بارگفته خواهشا و... دوید بالشش را برداشت رفت گذاشت تو تخت ما و دراز کشید اینقده اقا شده میریم خرید که میکنیم دم در خونه که میرسیم یه کیسه سبک میگیره دستش از پله ها میبره بالا مرد کوچولوی من ممنونم که بهم کمک میکنی اینم عکسایی از پارک رفتن ما یه گربه دیده بود هر جا گربه میرفت اینم میدوید دنبالش بر عکس بنده شجاع بود ببینید چجوری داره نگاهش میکنه یه دستش تو جیبشه یه دستش زیر چونش البوم را میاره میذاره جلوش اسم همه را میگه اون روز عکس عروسی خاله ام را دید قشنگ شناخت با اینکه مال 30 سال پیش بود و خب به لطف عمل زیبایی ولی قشنگ همه را شناخت وای جدیدا کانال بومرنگ به برنامه های روزانه ما اضافه شده ولی میره رو اعصاب بچم از بس این پلنگ صورتی کتک میخوره یا میزنه یا چه میدونم مثلا جارو برقی پلنگ صورتی را قورت میده من بیچاره باید بیام نجاتش بدم گریه ای میکنه بیا ببین همین جوری اشکاش میریزه پایین صولی (همون پلنگ صورتی)نکن اذیت نکن برقی (همون جارو برقی) نخورش بده بعد میبینه دادهاش و التماسهایش اثری نداشت دست به دامن بنده میشه فکر میکنه مامانش هر کاری میتونه بکنه اخه من چی کار کنم اون روز میگه مامان دانی ببین jumping دیدم داره بالا پایین میپره (خدا خیر بده مدیریت شبکه baby tv را) دانیال عاشق baby tv است ببینید ترو خدا از حموم اوردمش چجوری داره از گوشه در اتاقش کارتون میبینه اینقدر قوه تخیلش بالاست ( یا همه بچه ها اینجورین انگشتاش را به هم میزنه (انگار یه چیزی را با انگشتاش گرفته ) میاره میده به من میگه بگیر حالا من بیچاره باید فکر کنم این چیه داده دستم که باد شد هر رنگ را میبره یه جا میذاره وقتی بهش میگم برو مثلا بادکنک ابی را بیار دقیقا میره همونجایی که تو خیالش بادکنک ابی را گذاشته و اونو میاره با خودش هم خیلی بازی میکنه یعنی به قول خودم خودش را سر کار میذار اون روز نشسته بود دستش را فشار میداد روی پاش بعد میگفت دست نکن پا اذیت نکن بچم حوصله اش سر میره خب مجبوره خودش را سر کار بذاره میداره میگه دیلیییینگ (یعنی زنگ خورد)بعد گوشی را بر میداره اینقده قشنگ حرف میزنه ادم دلش میخواد قورتش بده ولی وقتی یکی میخواد باهاش حرف بزنه هر کاریش میکنم گوشی را نمیگیره یه شب هم رفتیم بیرون شام بخوریم به جای لیوان گیلاس داشت اینقده قشنگ گرفت تو دستش که انگار صد ساله ..... اینترنتی ادم نمیتونه با خیال راحت یه کلمه را بنویسه تا بنویسی مثلا س میبینی کلی از سرچ کلمات قصار ریختن تو وبلاگت کاش تو اون عکس که گیلاس تو دستشه خودم نبودم میذاشتم ببینید بچم چه حرفه ای اون عکس بالایی بعد از کلی یادگیری اونجوری لیوان را گرفت (بابا ضایع بود جلوی مردم فکر میکردن بچم ع ...ق خوره کلی باهاش حرف زدیم که مامان اینوری بگیر لیوانت را ) دیشب هم به افتخار اتمام بنایی(با کمبود مناسبت روبرو شدیم) خودمون را یه جای جدید مهمون کردیم گذشت تنوع لازم بود . البته به خاطر نور کم رستوران و دیر اوردن غذا بنده دچار حالت تهوع شده بود ولی خدا رو شکر غذا زود رسید و یادمان رفت که داریم همه چیز را پس میدهیم از بس غذامون را دیر اورد(نمیدونم انگار کلاس داشت ملت دل ضعفه بگیرن)ما هم هی فرت فرت عکس گرفتیم بالا )از اون ور هم دوباره رفتیم............................... بله بازم پارک خب چی کار کنیم دیگه حوصله مون هی سر میره هی مجبوریم الکی یا جشن بگیریم یا هی بریم پارک عکس پایین هم با خواهرم رفتیم بیرون تو ماشین لم داده بود رو خالش ببینید چجوری کله اش را تکیه داده به دست سارا (خواهرم) دانیال یه چند وقته حدودا 12 روز خیلی بد غذا میخوره بازم بی اشتها شده به نظرتون باید ببرمش دکتر؟ راستی یه سوال خیلی مهم دیگه هم داشتم میشه بپرسم میدونید اخه روم نمیشه ...... اممممممممممممم............................................................. میخواستم بپرسم.....................نه بابا ولش کن ..... خب راستش شما میدونید که........ اصلا بی خیال نمیپرسم مواظب خودتون باشین تا بعد خدا نگهدار هر کودکی که به دنیا می اید نویددهنده ان است که خداوند هنوز به بشر امیدوار است پی نوشت۱ : مریم جان امشب هر کاری کردم نتونستم برات اون عکس را ایمیل کنم فردا حتما انجام میدهم بدقولی ما رو ببخش پی نوشت ۲: یه سری از عکسا مال قبل از اینه که موهای دانیال را کوتاه کنم فکر نکنید موهاش اینقده سریع بلند شده ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت بعدا نوشت خیلی مهم:سمیرا تبریک تبریک خیلی خوشحال شدم مامان مهربون حالا خدایا بزرگیت را شکر امروز سالگرد ازدواج ماست راستش اولش اومدم یه دونه از این پستای من عاشقتم و فدات بشم و ممنونم و از این حرفا بذارم دیدم خدایی خیلی تکراریه مثل متن کارتای عروسی برای همین ........................ قصه داریم ای بچه ها بدویید کاری دارید انجام بدید تخمه ای بالشی احیانا دست به ابی چیزی میخواین برید برید که وسطش اگهی بازرگانی نداریم اگه بلند شید برید جا میمونید از داستان خب یکی بود یکی نبود یه خدای مهربون بود که دختری را تو یکی از روزای تابستان تو یه گوشه ای از این شهر شلوغ از اون بالاها فرستاد رو زمین و شد ساناز قصه ما این دختر کوچولوی ما بزرگ وبزرگتر شد سالهای اخر دبیرستان خیلی اتفاقی با خانواده اش رفتن شیراز (البته الان که فکر میکنه میبینه اتفاقی هم نبوده همون خدای مهربون دستشو گرفت و وگذاشت تو مرحله ای از زندگیش که چند سال دیگه به مرد فرداش برسونش) تو اون شهر دانشگاه قبول شد و اون سال دوران دانشجویی و خوابگاه براش جز یکی از بهترین روزا و سال های زندگیش شد دوستای خوب محیط شاد تو هین روزا بود که خانواده دخترک ما تصمیم گرفتن برگردن شهرشون ولی دختر قصه ما دوست نداشت برگرده ..... مامان دختر قصه ما حاضر بود هر کاری بکنه تا دخترش بیاد پیشش حتی اینکه شوهر کنه و انتقالی بگیره خب بریم به همون سالهایی که دخملک ما به دنیا اومد یه گوشه دیگه اون شهر یه پسملی بود که چند سالی میشد به دنیا اومده بود و اگه تو اون سالها دختر را نشونش میدادن و میگفتن این همسفر توه خندش میگرفت و به نظرش این فسقلی ترین همسفر دنیا بود پسر داستان ما بزرگ شد مثل دخترک شیطون و پر انرژی تا اینکه تصمیم گرفت بره ....اره رفت ...رفت تا درس بخونه و یه جایی اون دور دورا بمونه ولی یادتونه اون دست مهربون اون خدای مهربون دختر ما رو تو یه مسیری گذاشت که به پسر قصه ما برسه ؟پس چی شد پسره که رفت؟! نه بچه های خوب اون دسته خودش بلده چی کار کنه بله اقا پسر ماهم بدونه اینکه بدونه چرا؟ بی دلیل یه روز کوله بارش را جمع میکنه درس رو ول میکنه و میاد تو همون شهر شلوغ (شما که میدونید چرا اومد) میریم سراغ دخترک اره مامانش داشت هر کاری میکرد تا ساناز ما انتقالی بگیره ولی دختر قصه ما اونقده عاشق محیط دانشگاهش بود که با بهانه های الکی تمام عاملین انتقالی را رد میکرد یه روزی از روزایی اخر تابستان نامزدی دعوت شد یه مهمونی کوچولوی جدا نامزدی دوستش بود ولی همه دوستاش مشکل پیدا کرده بودن و نمیتونستن بیان برای همین ساناز ما هم تصمیم گرفت نره ولی اون دسته اون خدا قبلا تمام اینا رو برمنامه ریزی کرده بود برای همین تو لحظه اخر لباس پوشید ورفت تو اون مهمونی یه دختر خانمی بود که خیلی با این ساناز ما گرم گرفت و اخرش حرفشو زد ساناز قصد ازدواج داری؟ نه!!!! چرا؟ همین جوری!!! ولی من یه پسر خیلی خوب میشناسما تو دلش میگفت اگه خیلی خوبه چرا گفته دوست دخترش یا به هر حال یه دختر مجرد براش زن پیدا کنه به به چه ادمای خیری!!!! اگه خیلی خوبه مال خودت چرا هدیه میدیش.. حالا شماره ات را بهم بده همین جوری با هم دوست میشیم من ساعتایی که دختر و پسرم مدرسه هستند بیکارم با هم میریم بیرون دختر قصه ما رو میگی وااییییییییییییییی یعنی چی یعنی کوتاه اومد و به قول معروف دهنش قفل شد و بر خلاف تصورش یه ازدواج سنتی کرد اینم از قصه ما حالا بلند شید کاری دارید انجام بدید بیایید بقیه اش را بگم اریا عزیزم روزایی خیلی خوبی را کنار هم داشتیم روزایی که راهمون همیشه صاف نبوده ولی یه چیز باعث شده تمام ناهمواری های زندگی رو کنار هم احساس نکنیم اونم گذشته نمیگم همه روزامون پر از عشق بوده نه روزای سختی هم داشتین روزای مریضی تو روزای انتظار روزایی که..... همشون سخت بود ولی باعث میشد بیشتر دوست داشته باشم درسته همیشه بینمون عشق و دوستت دارم نبوده روزایی هم بوده که از دست هم دلگیر بشم من دیگه مورچه کوچولوت نباشم ولی خیلی کوتاه بوده چون هر دوتامون زود یادمون میرفت و فردا تازه یادمون میفتاد که ای وای از دست هم ناراحتیم امروز ۵ سال از روزی که به هم رسیدیم میگذره بابت همه خاطره های خوبی که تو این ۵ سال با هم داشتیم از خدا و اون دست مهربون ممنونم روزایی که پای پای هم بچه شدیم شیطونی کردیم خندیدیم روزایی را که لحظه به لحظه اش را با هیچ چیزی عوض نمیکنم اریا عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک میدونم میخوای فردا منو غافلگیری کنی برای همین بروی خودم نمیارم که فهمیدم برنامه داری و بابا کوچولوی من چشات خیلی زود همه چیزو لو میده این برق تو چشات فقط موقعی میزنه که پر از هیجان و شیطنتی دوست دارم خب اینم عکسای عروسی ما ببخشید کیفیتش بده اخه از روی البوم عکس گرفتم چسبیده بودن نمیشد بکنمش اسکن کنم (بعدا نوشت :ببخشید عکسای خودم را تقریبا بر داشتم البته فکر میکنم همتون دیگه دیده باشین اونایی که زیاد خطری نبود هنوز هست) در ضمن وقتی میگم اون دست مهربون خیلی قدرت داشته باور کنید همون سالی که من کنکور دادم ۴ تا رشته قبول شدم برق و الکترونیک پاره وقت ریاضی کاربردی تمام وقت گرافیک سوره تهران و تربیت معلم تهران .....................میدونید کدوم را رفتم خب معلومه ادم عاقل میره گرافیک اما من که عاقل نبود دانیال گلم عزیز مامان شرمنده به زودی زود میام و یه پست جدید میزارم ببخشید یه چند روزی وبلاگت را به ما قرض بده دوست دارم پسر گلم اهنگ وبلاگ هم تقدیم به تو همسفر زندگی من بعدا نوشت: ارتین عزیز یک سالگیت مبارک فسقلی ایشالا هزار ساله ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت حالتون خوبه ؟ ........جان ؟؟چیزی میخواستید بگید؟؟!!!! نه!!خب بگذریم..اها شما میخواستین چیزی بگین ؟ گفتم یکی میخواد یه چیزی بگه بگو.... شما هم نه !!!! یعنی هیچ کس نمی خواد چیزی به من بگه نه !!!!! یه ذره فکر کنید ..... یه ذره چشاتون را بچرخونید بازم نفهمیدین به قول دانیال ای بابا هان هان شما فهمیدی چی چی بگو نه بابا اینم نبود .................... خب برین ادامه مطلب را بخونین برید ادامه مطلب اینجا هیچی نیست برید دیگه ادامه مطلب منتقل شد خب بابا تولدمه اینم بنده در ۲۸ سال پیش بیمارستان پارس خیلی مامانم را اذیت کردم تا به دنیا اومدم بابا جام راحت بود خب خب مهمونی کوچولو میگیرم براتون اخه یه اپ طولانی دارم پس خلاصه میکنمش بفرمایید کیک دست فراموش نشه اهنگ وبلاگ را به خودم تقدیم میکنم خب دیگه بسه بیاین بشنوید از اقا پسر ما خانم کیکتو بذار زمین بیا بشن گوش بده بعدا دوباره بهت کیک میدم خیلی وقته نیومدم بنویسم اخه اگه گذاشتم تولدم اپ کنم و اما کارای پسرما دست چپ و راستشو میشناسه و ازش بپرسی بهت نشون میده دیگه هر وقت ازش میپرسم ساعت چنده؟میگه پنج صدای همه حیوانا را در میارم (روزا باغ وحش داریم اسماشونو به انگلیسی میگه چند وقته یه چیزی را قایم میکنه بعد خودش میگه ور ایز ده کار (مثلا ماشین را قایم کرده) بعد از پشتش در میاره با ذوق میگه هیز (من بهش یاد ندادم از baby tv یاد گرفته) یه جورایی خودشو سر کار میذاره بچم از ۱۱ به بعد مشکل داشتیم اخه تموم میشدبرنامه هاش ولی تازگیا کانال boomrange هم اضافه شد به خدا تمام کارتونهای بعد baby tv را هم حفظه مثلا تا تموم میشه میگه الان این یکی را میده هر کاری براش میکنی.. باهاش بازی میکنه تموم که میشه سریع میگه خوب بودو کلشو تکون میده و میره یه بازی هم داریم بهم بغض میکنیم بعد یکیمون زودتر میخنده و میبازه عکس بغضش اون بالا هست این هفته پارک و سرزمین عجایب هم رفتیم روز جمعه هفته پیش خاله نرگس و دایی چپل میومدن پارک میعاد اومدم دانیال راببرم راستش حوصله نداشتم تا اخر این پست بخونین دلیشو میفهمین گفتم اخرشب میریم با اریا رفتیم وای ولی تو پارک انگار جنگ بود وحمله اشغال اخه بابا این چه کاری خدایی فردا صبح برو پارک را ببین دسته گل یعنی تو خونه هاتون هم این کارا رو میکنین نه والا .اینقده سخته یه ذره اشغال را دست بگیری دو قدم راه بری ؟؟ و بقایای حضور اونا رو دیدیم ولی دانیال کلی بازی کرد بدون اینکه بدونه مامان بیچاره چه استرسی داره و اونجا از بین شمشادا یه توپ پیدا کرد وساعت ۱.۵ نصفه شب شروع کرد توپ بازی واما دلیل نگرانی من: چند روز پیش داشتیم با هم رو تخت بازی میکردیم پنجشنبه هفته پیش بود داشتم شیکمشو میخوردم(اخ چه حالی میده) یه دفعه نگام افتاد به ته گلوش دیدم وای لوزه هاش متورم دیگه خوتون مامانین و میفهمین چی میگم سریع کتابا رو ریختم جلوم از علامتها رو جز تورم لوزه نداره ؟؟!! مامان شاینا خانم دادم ولی مگه این دل اروم میشد نگاهش میکردم بغض میکردم میزدم زیر گریه طفلی میخندید میومد جلو میگفت چی شد؟ میگفتم هیچی مامان تو مریض نشو من هیچیم نیست تو مریض نباش من گریه نمیکنم!!!!بوسم میکرد میگفت خب چشم ...گریه بنده شدید تر میشد تا اینکه شنبه بعد از ظهر بردمش دکتر که گفت هیچی نیست و لوزه سوم هم نداره بعضی بچه ها لوزه هاشون بزرگه مهم نیست اخییییییییییییییییییییی تموم شد پسر ۹۱ سانتی من سالم سالم بود دکترش گریه نکرد(خودمونیم دکترش خیلی خوبه استاد خیلی از دانشجویان پزشکیه بگم میشناسینش ولی یه ریزه ترسناکه برس داره بعدم تو دماغی حرف میزنه من زیاد نمیفهمم چی میگه ولی تشخیص و درمانش حرف نداره) خلاصه از مطب اومدیم بیرون و یه بردمش پیش اریا تو راه یه جور مرموزی نگاه میکرد بهم که یعنی باز چه نقشه ای داری مامان هی با خودش فکر کرد مامانم فقط قرار بود دکتر ببره یعنی کجا میریم شماهم میخواین بدونید کجا رفتیم؟؟ بابا دیدم مگه پسر ما دل نداره هی تو خیابون این موهای فشن میبینه که انگار برق گرفتشون گفتیم شاید دلش بخواد ..................... بردیمش دادیم زیر دست ارایشگر و گفتیم هر گلی زدی به سر خودت زدی اونم گفت هر کاری گفتیم بله..... مختارینو در یک اقدام انتحاری پسرک را فشن کردیم ببینید تازه اونجا هم گریه نکرد اره چون گفتم هر کاری اون ور داشت یه خط اسپری نقره ای وسط و دورش هم یه خط طلایی و تحویل داد فرداش هم که شنبه باشه با یه دوست وبلاگیمون قرار گذاشتیم و دیدیمش وای هر کی نگین (اسم جدیدش است ) را ندیده ضرر کرده یه دختر ارووم و مهربون (خدا به من هم یه عروس اینجوری بده) نگین جان دلم برات تنگ شده امیدوارم بازم بیای ایران و ببینمت رفتیم بستنی خوردیم برای دانیال بستنی مخصوص کودک با فشفشه اورد بازم کلی ذوق کرد این هفته عمو امیددانیال هم از مسافرت اومد و ما رو شرمنده کرد همینجا ازت تشکر میکنم ممنونم امید جان زحمت کشیدی وای دانیال عاشق ماشینه هر بار میخوایم بریم بیرون حتما باید یه ماشین دستش باشه تازه با ماشین ۲ ساعت تنها بازی میکنه خب ببخشید خیلی طولانی بود خدایی همشو خوندین یا یه خط از اول و یه خط از اخر بعد بدو نظر بود من به زودی بازم مهمونی دارم سالگرد ازدواجمون نزدیکه ۱۵ شهریور با عکسهای عروسیمون و یه مهمونی وبلاگی در خدمتتون هستیم تشریف بیارین با این اوضاع بلاگفا دیگه نمیشه اطمینان کرد که شب قبلش بیام همتون را دعوت کنم (چرا این چند وقته اینقده قاط میزنه) پس منتظرتون هستم اینم اخرین عکس از دانیال ما ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |