
|
|
امروز يه روز خيلي خيلي مهم براي من و بابا اریا است 3 سال پيش يه همچين روزي مادر شدم ۲۹ مرداد سال ۸۴ سه سال پيش بعدازيک سال و دوماه ویازده روزانتظاري که آخرش هم نفهمیدم دلیل پزشکیش چی بود!!!!!! فهميدم يه فرشته اسموني بلاخره سهم من شد يک سال ودوماه ویازده روز انتظار که الان دليلشو ميفهمم.... يک سال و دوماه و يازده روز انتظار کشيدم تا عاشق بشم ..... يک سال و دوماه و يازده انتظار کشيدم تا بيشتر قدرتو بدونم.... یک سال و دوماه و یازده روز انتظارکشیدم تا الان از لحظه به لحظه کنار تو بودن احساس غرور کنم يک سال و دو ماه و يازده انتظار کشيدم تا خستگيهاي يه مادر روم تاثير نذاره و شب بيداري ها رو با لذت تحمل کنم يک سال و دو ماه و يازده روز انتظار کشيدم تا امروز که به صورتت نگاه ميکنم خدا رو به خاطر لطفش هزار بار شاکر باشم اره دانيالم الان ميفهمم چرابايدانتظارميکشيدم نميدونم اگه همون موقع خدا تو رو بهم داده بودونذاشته بود هر ماه به خاطر داشتنت بهش التماس کنم ازش خواهش کنم بازم اينقدر دوست داشتم دانيالم تو اين دوران انتظارروزي نبودکه با ديدن بچه تازه متولد شده اي دلم برات پرنکشه هروقت شبکه خارجي RTLو فيلم زايمان مادرهارا ميديدم اشکام همين جورسرازيرميشدمیگفتم پس مال من کو؟!! سهم من کو؟؟ !!!!! یعنی من هم میتونم این لحظه را تجربه کنم..... نميدونم چقدر تو صف منتظر موندي چقدر آومدي اول صف فرشته ها تا بدنت تو بغل من ولي دوباره فرستادنت عقب گفتن بذار مامانت عاشق تر بشه بذار بيشتر قدرت را بدونه کوچولوي من سه سال پيش همچين روزي باورم نميشد مادر شدم بانااميدي رفتم ازمايشگاه آزمایش دادم گفت يه ساعت ديگه جواب میدیم به بابات زنگ زدم گفتم گفته 1 ساعت ديگه گفت منتظر خبرت میمونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه ساعتی که برای من به اندازه یه عمر بود يک ساعت چرخيدم نمي خواستم بهش فکر کنم ته دلم نگران بود اگه ازمايش منفي بود....!!به خودم میگفتم ناراحت نشیا مهم نیست دفعه بعد .ولي خدا ميدونه چقدر دلم ميخواست........... اومدم دم ازمايشگاه ديدم اريا اونجاست نتونسته بود صبر کنه رفتم بالا جواب را گرفتم روم نشد بپرسم جواب چیه شایدم از شنیدن" منفیه خانم" وحشت داشتم. انگار کور شده بود جواب را ديدم ولي فکر کردم منفيه نميدونم چرا نميديدم که اگه بين اين اعداد باشه يعني خوشبختي...... گفتم اريا منفيه گفت اشکال نداره ولي ميتونستم نگراني و ناراحتی را تو چشماي عسليش ببينم دستمو محکم گرفت گفت بریم بیرون بگردیم ولش کن گفتم نه بذار بريم همين دکتر بغل نشون بدم ببینم شاید اون بگه چرا اینجوری میشه!!!!!!!!!!!! تنها رفتم توی مطب شاید بد جنسی بودکه اریا بیرون تو انتظار بمونه ولی دوست نداشتم جلوی دکتر ناراحتی شو بابت منفی بودن ازمایش ببینم ... وقتي دکتر ازمايش را باز کرد گفت مبارکه ديگه هيچي نشنيدم به خودم اومد ديدم پرونده برام باز شده دوست داشتم برم بيرون بپرم بغل اريا برام يه وقت گذاشت براي دفعه بعد نفهميدم چه روزي بود اصلا نمیفهمیدم دکتره چی میگفت اومدم بيرون الهي قربون اون نگاه نگرانت بشم با نگراني پرسيد چي شد گفتم منفي بود گفت اشکال نداره حتما صلاح نبود ولي نتونستم طاقت بيارم پريدم بغلش گفتم نذرت را ادا کن بابا کوچولو بابا شدي از هیچ چیز و هیچ کس خجالت نکشیدیم همدیگه را بغل کردیم و بوسیدیم ......... .................چه لحظه ای بود ................ رفتيم سونو يه نقطه بودي یه قلب کوچولو پر از هیجان . می تپیدی تلاش میکردی برای بودن تلاش میکردی برای اینکه من را سرا پا غرور کنی .... غرور از بابت مادر شدن نقطه کوچولوي ديروز من هيچ وقت اين روز رو فراموش نميکنم نقطه کوچولوي ديروز من نه اين روز را فراموش ميکنم نه تمام لحظه به لحظه اي که توی وجودم بودي تمام اتفاقا رو با تاريخهاش به ياد دارم نقطه کوچولوي ديروز من حالا مردي شده براي خودش حالا شده دانيال من زندگي من خوشبختي من پسرم دانيال من با نفسات نفس ميکشم دوست دارم به اندازه همون ۲ تای خودت و اما اهنگ وبلاگ دانیال اولین بارتو دوران بارداری ۸اذر ماه تکون خورد همیشه دوست داشتم موقع تکونش یه شعر براش بخونم وقتی این اهنگ را شنیدم خیلی به دلم نشست هر بار که تکون میخوردمیشستم نازش میکردم وبراش میخوندم این قسمتش را خیلی دوست داشتم: به انتظار دیدنت به لحظه رسیدنت دل داره پر پر میزنه به سینه هر در میزنه ای چشمه حیات من فرشته نجات من شوق نفسهای منی همیشه رویای منی عشق تو در قلب من هدیه جاودانه است برای زنده موندن قشنگترین بهانه است دوست داشتن تو مثل عطر خوش بهاره با تو نفس کشیدن پایان انتظاره ................. دعا میکنم همه مامانای منتظر به ارزو شون برسن و فرشته هاشون دیگه ته صف نره خدایا ازت میخوام فرشته سمیرا را هم زودتر بهش برسونی که هر دو تاشون دلتنگ همدیگه اند پی نوشت ۱ و مهم :یه عذر خواهی هم به همه شما بدهکارم شرمندهام عکسای دانیال تو فتو شاپ کار شده برای همین خیلی دیر باز میشه قول میدم از دفعه بعد کارای فتو شاپش را کمتر بکنم تا حجمش بیاد پایین تر البته امیدوارم اخه دلم نمیاید ای لعنت به این اینترنت نفتی لعنت به ب ل ا گ ف ا پی نوشت ۲: عکسهای دانیال قدیمی است ولی همشونو خیلی دوست دارم برای همین اینا رو گذاشتم یه روز دوشت داشتنی با یه عالمه عکس دوست داشتنی ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
خدایا ممنونم به خاطر این هدیه اسمونیت پسر گلم تو چشمای قشنگت معجزه خدا رو میشه دید تو بغل کوچولوت تمام خوشی های دنیا رو حس میکنم بوسه های یواشکی و کوچولوت منو به اون بالاها میبره و سراپا غرور میکنه مغرور از داشتن تو مغرور به خاطر بودن لحظه به لحظه کنار تو خنده هاو شیطونیها و نگاه معصومت را با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم عزیز دل مامان بیست و هشت ماهگیت مبارک پی نوشت ۱: این پست ادامه دارد با عکس هایی از تولد ۲۸ ماهگی دانیال فردا پس فردا تشریف بیارید کیک هم میدیم ادامه: اومدم زود هم اومدم پنجشنبه تولد بیست و هشت ماهگی دانیال بود شمع و رقص داشتیم البته مهمون زیادی نداشتیم ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت این عکسش جمعه هم رفتیم پیک نیک خیلی خوش گذشت دانیال هم اونجا یه کادوی مهم دیگه گرفت که برای بنده عذاب اور بود میپرسید چی ؟ دست میزد به خاک و زمین و سنگ تازه سنگها رو بر میداشت پرت میکرد تو اب بار اول که دیدم داشتم دق میکردم که اریا حواسم را پرت میکرد .ولی در عرض نیم ساعتی که داشت کیف میکرد ۳ بار دستاشو بردم شستم اما طفلک خیلی ذوق میکرد از اینکه به سنگا دست میزنه و پرتشون میکنه ولی فکر کنم دیگه تکرار نشه چون از وقتی اومدیم بنده استرس دارم که نکنه مریض بشه نکنه ا س ه ا ل بشه .. به خدا اگه ترس از مریضی نبود اصلا خودشو بماله به خاک دقت کردین تو این برنامه های خارجی بچه هاتو خیابون رو زمین میشینن و خودشونو میمالن به همه جا ...نه سیاه میشن نه ..... ای خدااااااا شانس بده اونجا یه اقاهه اومد از این عروسکای بادی میفروخت اومدم یه تو بخرم دیدم چشم بچم دوباره به قول خودشorange راگرفت عاشق رنگ نارنجیه تمام وسایلش هم نارنجی میشه خیلی اتفاقی) و یه زرافه زشت خرید اونقده ماچش میکرد میگفتم مامان این زشته میگفت نه قشنگگگگگگگ زوافه(زرافه) نازی نازی تو عکس بالا داره بوس میکنه پی نوشت ۲: اهنگ وبلاگ برای من چند ماه خاطره است میام میگم در چه مورد بوده منتظر باشین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چند روز دیگه دوباره اپ میکنم که اونم زیاد دیر نیست میام زود زود ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت حالتون خوبه؟ اولا شرمنده دیر اومدم راستش سه تا دلیل داشت که ۱. تنبل شده بودم و اصولا من از سفر که میام یه عالمه چمدون دارم که هی نگاشون میکنم شاید از رو برن و خوشون جمع شن ولی اخرش من از رو میرم ۲.حوصله نداشتم عکسا رو درست کنم انتخابشون برام سخت بود ۳. از وقتی اومدم شبا دوباره اون حساسیت دوران کودکیم برگشته بود و کهیر میزدم سالها بود دیگه خبری ازشون نبود خودتون قضاوت کنید دوتا دستام در حال خر خر کردن و خاروندن بدنم بود چجوری میومدم .... ولی حالا در خدمتیم با یه عالمه عکس دفعه قبل کلی گفتین اشکال نداره پستام طولانی باشه من هم پرو شدم خب ما روز چهارشنبه حرکت کردیم رسیدیم شمال ترافیکم بر خلاف تصورمان نبود عصر رسیدیم ویلا. خالم اینا صبح رسیده بودن اونجا که رسیدیم دانیال یه کم برای خودش چرخید دانیال ماشیناشو جمع کرد گفت مامان بییم(بریم)میگم کجا میگه خونو(خونه)میگم نه مامان اینجا قشنگه بمونیم بریم دریا میگفت نه زششششت خونو قشنگ بیم ایا(اریا) پاشو میثاخ(میثاق پسر خالمه) پاشو خلاصه بنده های خدا رو از خواب بیدار کرده که بریم با مکافات اونشب خوابوندمش دریا خواب بود گفتم نه مامان بخواب خوابید تا رسیدیم لب دریا تو عکس پایین اولش خوابه بعد بیدار شد مات نگاه دریا میکرد حمله به طرف اب که حمله کاملا معلومه چون با پوشکه بعددیگه مایو پوشید ولی من چون از شنی شدن و اینکه موج پرتم کنه بدم میومد باهاش نرفتم اریا بردش کنار اب اخه دریا یه ذره طوفانی بود نمیشد رفت تو اب البته بماند هر بار دست و پاش شنی میشدم میومد میگفت مامان بشور کفیث روز اول که رسیدیم هوا خیلی گرم بود دیگه عاشق دریا شده بود .اومدیم خونه داشتیم بازی میکردیم دیدم این موش رفت یه راکت بر داشت اول نگاهش کرد بعد اومد وایساد کنار ما که مثلا بهش توپ بدیم خودتون ببینید بازیش تموم شد رفت سراغ شیر اب نیم وجبی دیده بود ما از کجا شیر را باز کردیم شلنگ را برداشت و ۶ تا ادم گنده را خیس اب کرد اگه لباس تن بعضیا بود سند میذاشتم ببینین چجوری خیس بودیم نمیتونستیم طرفش بریم خودش که دیگه بدتر خیس بود دیگه از شب دوم نمیگفت بریم کلی هم براش ماشین برده بودم (عشق دانیال ماشینه) میشست بازی میکرد تازه یه بار هم رفتیم ماهی گیری بعد ما گفتیم جمعه بر نگردیم شلوغه ولی مثل اینکه همه مردم همینو گفته بودن جاده زیاد خلوت نبود ولی ترافیکم نبود فقط کند حرکت میکردیم دانیال هم که دیگه یه اقای به تمام معنا بود اینقده اقا بود که تصمیم گرفتیم چند ماه دیگه ماشین را عوض کنیم و زمینی کلی بریم سفر میدونید چرا؟ مامانا تا دلیلشو بگم عمق مطلب را درک میکنن دانیال تمام مدت عقب ماشین بود یه بالش براش گذاشتم دراز کشید اولش خوابید بعد بیدار شد نهار خوردیم بعد بازم رفت عقب ماشین بازی کرد اخ اصلا نفهمیدم تو ماشینه از این به بعد به جای صندلی ماشین قرار شد یه بالش عقب بذاریم اینم عکسای نهار اون روز بعد ما ساعت ۶:۳۰ رسیدیم تهران ساعت ۹ شب رسیدیم خونمون اخه این چه وضعشه چقدر ماشین تو خیابونه اصلا اتوبان حکیم قفل بود کلی بدن درد گرفتم هوا هم خیلی کثیف بود خب دیگه از این طولانی تر نمیتونستم بنویسم خوب بود کارای جدید دانیال هم باشه برای بعد راستی یه تشکر از tiny pic ایول بابا این بار اصلا اذیتمون نکردیا اینم چند تا عکس دیگه دعوام نکنید ترو خدا تازه جا نداره دفعه بعد یه البوم دیگه هم میذارم فعلا خدا نگهدار مامان نازگل جان تو ادامه مطلب برات اون عکسا رو گذاشتم برو ببین پی نوشت :اریا جان دوست دارم اهنگ وبلاگ تقدیم به تو که بهترینی ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت اگه بلاگفا اپم را بهت نشون داده و اومدی دیدی همونه اشتباه کردی برو اخرشو بخون این بار بلاگفا قاط نزده راست گفته فقط شده چوپان دروغگو حالتون خوبه حال فرشته های اسمونیتون چطوره؟ خب و اما بریم سراغ معما ....................... نه بابا شوخی کردم معمام کجا بود بریم سراغ کارای این فسقلی ما این گل پسر ما چند وقته خیلی بهتر از قبل جمله بندی میکنه به قول خودمون کمتر مورس میزنه و جمله هاش فعل دار شده مثلا تلفن را بر میداره میگه سلام خوبی چه بخر(چه خبر) کوجی(کجایی)قطع این اخرش به جای تصویری صوتی هم شده قطع کردن گوشی را هم میگه از بس شماره اینو اون را گرفته اونام یه ذره حرف زدن قطع کردن بچم فکر کرده اینم جزو مکالمات تلفنیه تازه چند شب پیش داشت ۳ در ۴ میدید سیروس را گرفتن هی میگفتن سیروس (راستی چرا اینا اینقدر جیغ میزنن)دانیال فکر میکرد اینا که داد میزنن میگن سیروس دارن دعواش میکنن میگفت خانم نه سیوس(سیروس) خوبه دعبا (دعوا)نه حالا از اون روز راه میره هی میگه سیوووووووووووووووس اینم اثرات برنامه تلویزیونی انگلیسی هم کلی پیشرفت داشته اجزای بدن را یاد گرفته رنگها را قشنگ به انگلیسی و فارسی میگه غذا که میخوره میگه ommm tasty وقتی هم که میخواد بره جایی میگه سی یو نیسایم همونsee you next time خودمون اون روز داشتم با دوستم تلفنی حرف میزدم ازم پرسید دانیال بزرگ شده گفتم اره بزرگ شده مرد شده برای خودش اومده میگه مامان دانی کو چو لولو بزرگ نه وقتی هم بهش میگم i love you میگه me to اون روز با هم رفتیم پارک دم خونمون وسیله های بازیش از همون ترکوندنیاست یعنی دور از جون. بچه از سرسره میاد پایین ۲ دقیقه باید بشینه نفسش که در اثر ضربه حاصل از سر خوردن بند اومده جا بیاره به جان شما شیب سر سره ۷۰ درجه است مثل این جدیدا لبه هم نداره برای همین رفتیم تو پارک چرخیدیم یه جا داشتن پینگ پونگ بازی میکردن دانیال هم قمبل مبارک را تنظیم کرد دنده عقب زد کنار جدول پارک نشست و بازی اونا را دید تازه تشویقم میکرد هر کی گل میزد براش دست میزد میگفت عمو افرین گللللللللللللل البته از صحنه تشویق شرمندم عکس ندارم اخه من هم باید دو دستی تشویق میکردم و اما از همه مهمتر پروژه سخت پوشک(به خدا به نظر من از زایمان هم سخت تره) خیلی خوب با این مامان بی کمر پیش میره دستشویی شماره ۱ شماره ۲ هم اگه این کمر ما اجازه بده داره خوب پیش میره دانیال میگه ولی من یا دستم تو ظرفه یا دارم غذا میپزم یا اینکه کمرم داره نصف میشه از درد .... برای همین مجبورم بگم مامان بکن تو پوشک به لطف ا د ا ر ه ب ر ق هم که هر هفته ای دو بار تولد داریم دانیال فکر میکنه بازیه تلویزیون را خاموش میکنه میگه عمو برق برد تبلد تبلد تازه جدیدا لباس هم انتخاب میکنه وقتی میخوایم بریم بیرون میره سراغ کمدش میگه مامان کوندوم وقتی هم میخوایم بریم بیرون میره میشینه رو پله دم در اینجوری البته پله هاش را بریدم ادای من را هم در میاره بند کفشش را هم می بنده اینجوری امروز رفتم براش لباس بخرم یه لباس انتخاب کرده میگه مامان این خوب اندازس دانی بخر من هم که دیگه میمیرم برای این حرفا ببخشید پستم طولانیه می خواین زنگ تفریح بدید برید وبلاگای دیگه را بخونین بر گردید چون هنوزم ادامه داره داره در اخرین لحظات هم baby tv میبینه باز من دچار فرزند شیفتگی شدم .به قول دانیال ای داد دیدید چی شد استخر یادم رفت ببرمتون خب اب بازی خوب بود ببخشید کم بود دیگه فکر کنم خیلی طولانی شد ببخشید ولی این اخرین عکس است از دانیال مال عید ۸۶ است همین جوری درستش کردم می ذارمش اینجا راستی نمی خوام ناراحتتون کنم ولی یکی از دوستای اریا برادرش با ماشین میره مسافرت تصادف میکنن خانمشو مادرش و خواهرش(۱۴ ساله) همون موقعه فوت میکنن خود راننده سالمه ولی یه بچه ۲ ساله هم تو ماشین بوده الان تو کماست براش دعا کنین هر جور صلاحه خدا براشون بخواد درسته الان مادر این بچه فوت کرده ولی پدرش (همون راننده) خیلی تنهاست .راستش این اتفاق باعث شد بیشتر قدر لحظه هایی را بدونم که شاید بی تفاوت از کنارش میگذشتم براش دعا کنین ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |