تبليغاتX
کودک دوست داشتنی ما دانیال
Cursors











کارهای دانیال عشق من

سلام به مامانا و فرشته های گلتون

 

اول کارهای این اقا دانیال

اسم همه مزه ها را میگه از مزه ترش مثل مامانش زیاد خوشش نمیاد

اسم تمام رنگها را هم به انگلیسی بلد است هم به فارسی  بیشتر کلمات و یا اشیا را به انگلیسی میشناسه و میگه  گاهی وقتا هم به مامانش یاد میده و روزی هزار بار از من درسامو میپرسه هزار بار تمام کلمات ورنگها و حروف انگلیسی را باید جواب بدم

معلمم یه ذره سخت گیره

غذا بیشتر حیونا را یاد گرفته خدا رو شکر کوچه ما هم یه جورایی باغ وحشه برای همین بچم همه حیوونی میبینه  همسایه هامون یا سگ دارن یا گربه یا پرنده سر کوچه هم یه سوپر گوشت که همیشه یه بعبعی کنار مغازش  پارکه پارکبان هم بهش گیر نمیده خدا شانس بده

ولی متاسفانه هنوز اقا دانیال حالت استرلیزه خودش را حفظ کرده مثلا امروز همسایمون که یه بچه داشت اومد خونمون بچه اش تقریبا هم سن دانیال است هنوز حرف نمیزنه جیغ میزد این هی میگفت نینی بده هیس

اصلا از صدای بلند خوشش نمیاد دوست ندارم زیاد اینجوری باشه چون به هر حال پسره ولی دوست هم ندارم از این بچه های شر هم بشه که از دیوار راست بره بالا

پارسال من یه روز در میون با دانیال میرفتیم استخر زنونه
 

این خانوما هم که انگار تو تمام عمرشون پسر ندیدن یا راهبه هستند چنان با تعجب

دانیال را بر انداز میکردند یا این پیرزنا ای حرص می خوردم میومدن کنارمون می خواستن معاینه بکنن تا ببینن بچم چیه من هم حرص می خوردم میگفتم مامانش زبون داره از مامانش بپرسید خودشونو میکشیدن عقب  ولی لذتی داشت با دانیال رفتن استخر اونجا بود که ادم دلش  میسوزه که چند وقت دیگه نمیتونه با پسرش بره استخر خیلی بده

برای همین یه فکری کردمن برای امسالش رفتم به همسایه هامون هم گفتم استخر بادی دانیال را اب میکنم میزارم حیاط  بچم بازی کنه بعد  بادشو خالی میکنم میارم بالا  اینجوری هم ابش تمیزه هم استخر سر خود میشیم


خلاصه قرار بریم صفا فقط حیف من نمیتونم برم تو اب ولی اشکال نداره دانیال اینقده ذوق میکنه که  همین برای من بسه

حموم را خیلی دوست داره بعضی وقتا که با هم میریم حموم من میام بیرون ۵ دقیقه بعد دانیال میاد در میزنه میگه مامان بی یعنی بیا

منه هم میرم میبرمش زیر دوش اون هم صلوات میفرسته میاد بیرون هر روز هم باید یکی از اسباب بازی هاشو ببریم حموم تا بشورتش تازه بچم پشت مامانش را هم لیف میزنه

Hearts

من میخوام دانیال را از پوشک بگیرم ولی روش های هر ۲۰ دقیقه یه بار ببرمش سر پاش بگیرم را نمی خوام به نظرم خیلی استرس به بچه وارد میکنه هی ازش بپرسی ج ی ش داری نداری در ضمن این جوری باید اتراق کنیم اونجا   شام هم یه پرس .....................................................

 اخه فکر کنید از صبح چشممون  به جمال اب و کود روشن بشه دیگه اشتها میمونه برامون دنیا رو ببین نیم وجب بچه اند کلی باید ذوق کنی برای ج ی ش و پ ی پ  ی شون اونوقت ماها کلی هنر نمایی میکنیم هیچ کس تحویلمون هم نمی گیره

می خوام بدونم کسی در باره این پوشکای هشدار دهنده یا همون از پوشک گرفت بچه ها چیزی شنیده من یه بار داروخانه دم خونمون دیدم ولی تموم کرده می خوام بدونم کسی هست که استفاده کرده باشه مامان رژین از راهنمایی شما هم ممنونم اخه من یه مشکل دیگه هم دارم دانیال خیلی غیرتیه و ناموسیه ما هر وقت می خوایم پوشکشو عوض کنیم کلی دردسر داریم اولا که نباید هیچ جنبندهای رد بشه تازه ما هم باید با چشم بسته عوضش کنیم هی میگه مامان عیبه خدا نکنه مهمونی باشیم یا مهمون داشته باشیم بیچاره مهمونا باید نگاشون به دانیال نیوفته همه باید در مراحل تعویض و شستن و بستن چشاشون بسته باشه حالا منو تصور کنید هر نیم ساعت یه بار هی باید بگم نه مامان اشکال نداره خدا به دادم برسه تو حموم هم من اجازه ندارم به اون منطقه دست بزنم خودش باید بشوره 

Hearts

شبا هم دندوناشو مسواک میزنه حرفه ای   اگه من هم یادم بره سریع میاد میگه توت براش مامان (من که گفتم دانیال نصفی فارسی میگه نصف انگلیسی پا در هواست) جدیدا ادامس خیلی دوست داره و خوشبختانه قورت نمیده انقدر باحال میجوه یه نیم ساعتی تو دهنش نگه میداره  فکر کنم چند وقته دیگه بتونه ادامسو باد کنه

Hearts

 راستی چه معنی داره هر شب فوتبال     جام باشگاههای اروپا به ما چه هی هر از چند گاهی این اریا داد میزنه

گل  

ما هم زهره ترک میشیم دانیال که بماند

 

چه قدر هم این بازیا گل داره ماشالا این اریا هم طرفدار هر تیمی است که گل بزنه چند شب پیش بازی سوییس و ترکیه بود چون اریا سوییس بوده انگار هموطناش بازی میکردن چنان با شور و حرارت نگاه میکرد و از این ترکا ایراد میگرفت که خدا میدونه

 هی میگم بابا این ترکا همسایه مان طرفدار اونا باش میگه نه سوییس

امشب ترکیه با چک بازی داشت چنان طرفداری از ترکا میکرد که انگار جدو بن جدش ترکن منم

بابا دیشب میگفتی این ترکا الن و بلن  حالا میگی اینا ببرن ..............................

ما هنوز نفهمیدیم اریا طرفدار کدوم تیمه    فقط سر جدتون ما رو نترسونین میشه فوتبال را بی سر و صدا دید به خدا. خلاصه این روزا الودگی صوتی خونه ما بالاست

Hearts

راستی فامیل اون وری از ما عکس خانوادگی خواستن من هم می خوام عکس بذارم ولی اول شما ها تصور میکنید ما چه شکلی هستیم تو رو خدا اونی که با خوندن نوشته هام به ذهنتون میاد را بگید مثلا یه خانم خیکی چش چپ ................هر چی به ذهنتون میاد بی سانسور لطفا. یه ذره بخندیم بابا اشکالی نیست بیاین به ما بخندین

هی نیاین بگید خوشگلی اونوقت اعتماد به نفسم تا نوک پام میاد پایین دیگه تمام عکسامو از صفحه روزگار محو میکنم    

Hearts

راستی یه قرار نی نی سایتی هست من تازه  با این دوستان اشنا شدم جمعه ۳۱ خرداد پارک پردیسان ساعت ۷ بعد از ظهر  با بابا ها و مامانا از کوچولو ها هم در وقت مناسب بعدی پذیرایی میشه(شوخی بودا) همراه با کوچولو ها جای دقیقشو نمدونم از مامان رژین سمیرا خانم میخوام تا بیان و دقیق بگن کجای پارکه خوشحال میشم بتونین بیاین 
Hearts

بعدا نوشت : من از دیروز تا حالا وقتی مطلب را ثبت میکنم میزنه ثبت و انتشار کامل با مشکلاتی همراه بوده ولی من نمیدونم این مشکلات چیه من کامل  هر چی نوشتم را میبینم ولی نمیدونم این چیه میگه کسی میتونه کمکم کنه که این چیه؟

Hearts

فعلا شب بخیر





ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


تولد داریم بچه ها+ بعدا نوشت 26 ماهگی دانیال

      

   دانیال عشق مامان بیست وشش ماهگیت مبارک 

   

تولدتولدتولدتون مبارک 

     

بله تولد دعوتین تولد دو نفر که خیلی دوستشون دارم

اینم کیکش ولی نصفه شبی هر جا گشتیم کیک پیدا نکردیم مجبور شدیم بریم وبلاگ یکی از دوستان کیک  اونو بی اجازه بر دارم بخورین بابا گناهش گردن من

بابا وبلاگم کثیف شد فردا صبح که بیدار شد میرم اجازه میگیرم

خب حالا میریم سراغ صاحبان تولد

بله بابام و پدر بزرگم همون بابایی  بابام کهمیشه ایشالا ۱۲۰ سال زنده باشه

بابایی هم اگه خدا بهش اجازه میداد میشد

روحت شاد ولی چون همیشه برای من زنده ای پس تولدت مبارک عشق من

افرین دست بزنید  سوت جیغ .....بابا این همه جمعیت  اونوقت این صدای دست

۲۳ خرداد تولد ۲ تا از مهربون ترین هام مبارک

Hearts

خب مهمونی تموم شد  برین خونه هاتون شام نداریم به علت کمبود اب برق گاز هوا و کمبود امکانات دفع ف ا ض ل ا ب  تا اطلاع ثانوی اعلام کردن از هیچ چیز استفاده نشه

ببینم ما تا اومدیم از خودمون احساسات بروز بدیم چرا همه با تریلی ۱۸ چرخ اومدید از روش رد شدید

بابا من فقط تصور ۳۰ سال بعد را کردم نه۳۰۰ سال یعنی هیچ کس امید نداره من ۳۰ سال دیگه زنده باشم

هی میگین تا ۳۰ سال دیگه کی مرده کی زنده  ولی من امیدوارم

اندر احوالات دانیال ما هیچ تغییری نکردهخب نکرده هنوزم عشق ماشین بازیه

 

با من کاری نداره یه ۵ ساعتی ماشین بازی میکنه بعد تلویزیون میبینه من هم کارامو میکنم غذا هم بزنم به تخته بهتر میخوره  کلی کلمه میگه جمله هاش هم کاملا تلگرافی است بچم مورس میزنه

چند شب پیش کانال را عوض کرد زد ایران داشت یه سریال میداد به نام کلید اسرار اگه تا حالا ندیدید بذارید بچه ها حتما ببینند جون میده برای زهره ترک کردن بچه

همش جیغ داد  مردن بچه ام سکته کرد خانمه مثل کولیا جیغ میزد دانیال اومده میگه مامان.... خانوم... دعبا.... نهههههههههههههههه  (این نقطه ها ۲ ثانیه مکثه)هی میچسبید به من  اخه بابا مراعات کنید اخه ساعت ۱۲ شب این چه سریالی است حتما میگید من کجا بودم پای بساط عزیزان مشغول خوندن وبلاگ

دیشب هم رفتیم پارک اخه پدر و مادرها یه ذره حواستون به گلوله های انرژی تون باشه  تو پارک من میرم بالای سرسره مراقب دانیالم یه دفعه با کله نره پایین

اقا رفتیم بالا یه دفعه نمیدونم این بچه از کجا پیداش شد برعکس سرسره را اومد بالا پرید جلوی ما گفت واو ما که مامان بچه بودیم ۶ متر پرت شدیم هوا ببینید دانیال استرلیزه ما چی شد بچم دیگه طرف اون سرسره نمیرفت

هی پایین سرسره وایساده بود میگفت نینی نهههههههه بد عیبه ولی اونا همچنان لبخند زنان برعکس میرفتن بالا

حالا میگیم اونا بچه اند بابا ها هم تشویق میکردن که یالا بیعرضه برعکس برو بالا (حال کردید ادب پدر را)  شب هم دانیال خوابید نزدیک های صبح با جیغ از خواب پرید میگفت مامان نی نی سرسر  بد  خواب بد دیده بود  بهش میگم مامان نی نی اینجا نیست با گریه میگه مامان هست  اتاخ بود خلاصه تمام اتاق را گشتیم و در تمام این مدت بچم از گریه به هق هق افتاد بود دستم به اون انرژی هسته ای برسه حالا خوبه دختر بود راستی دلم نیومد اینو نگم یه اقایی هست یه بچه معلول ذهنی داره هر شب میادش پارک این بچه هیچ عکس العملی نداره ولی این بابا  ۱ ساعت تمام وسایل پارک را با بچه اش سوار میشه من خیلی حال میکنم باهاش تنها  صدایی که از این بچه میاد قهقه ای است که واقعا از ته دله افرین به این بابا

Hearts

راستش اولش که اومدم میخواستم یه اتفاق را بنویسم ولی الان تصمیم گرفتم  فقط یه چیز به اون ادم بگم (که اگه بخونید خودتون متوجه میشید)

خانم محترم .....من یه مادرم البته شک دارم هیچ وقت روح سیاهت درک کنه مادر بودن یعنی چی... وقتی بچه به بغل و ساک بچه رو دوش دارم و راه میرم اکثر اون نگاههایی که تو بهشون میگی من باعث ت ح ری ک اونا میشم  روی من به عنوان یه مادر است قبول  دارم همشون هم نه ولی اون عده ای که  نوع نگاهشون  و فکر شون به من قبل از مادر بودنم به زن بودنمه مطمئن هستم نسبت بسیار نزدیکی با تو و امثال تو دارن  یا برادرت هستند یا شوهر یا پدرت

همین اخیششش راحت شدم












ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


30 سال بعد

سلام به همه

ما دیروز رفتیم پیک نیک کلی خوش گذشت دانیال برای اولین بار با پاهای بدون کف و جوراب روی برگهای باغ راه رفت  پاهاشو تو اب کرد اگه اب استخر تمیز بود مینداختمش تو اب شنا هم بکنه (خیلی جو گیر شدم)

کلی مورچه و انواع اقسام حشره ها را دید ولی مثل خودم ترسو است از دور نگاه میکنه اصلا نزدیک نمیاد

با هم رفتیم باغ گشتیم و اسم همه درختا و میوه ها را بهش گفتم فقط حیف جاده چالوس بسته بود اخه من بیشتر دوست دارم وقتی میرم پیک نیک برم جایی که کلی ادم هست مثل چالوس نه اینکه برم تو باغ فقط خودمون باشیم

خلاصه چون دانیال صبح زود بیدار شده بود دیروز از ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر خوابید تا صبح Nightولی من بیچاره تا صبح مردم هی میگفتم الان بیدار میشه بیچاره میشم دیگه نمی خوابه ولی توپ خوابید تا ۷:۳۰ صبح . ولی دیشب  من و هم اریا سایلنت بودیم بیچاره اریا هر چی میخواست بخوره میگفتم نمیشه نخوری فردا بخوری صدا نده دانیال بیدار نشه خلاصه سکوت سکوت بود

Hearts

و اما بازی که دیروز با اریا یه دفعه شروع کردیم

۳۰ سال بعد 

ساناز : ۵۷ ساله اخ اخ دانیال دست خورد به گوشه اون دیوار اریا بدو بیارش دستاشو بشورم(این را اریا در باره من گفت)

ولی خودم: احتمالا هنوز  به خاطر طولانی بودن دوران حاملگی و اینکه دانیال را خیلی دوست دارم  نتونستم خودمو راضی کنم یه بچه دیگه بیارم

هنوز تو خونه ام و میگم دانیال یه ذره بزرگتر بشه میرم سر کار ولی خودمونیم مشکل ک*ن ..... بنده است

هنوز هم با اینکه چی بپزم کلی مشکل دارم اعتیادم به وبلاگ خونی اینقدر تابلو شده که هر کی منو ببینه میگه وای وبلاگ گردو ببین وآی .حالا نمیدونم از کجای قیافه ام میفهمن

Hearts

اریا: ساناز امسال دیگه مغازه را اجاره میدم میریم دنبال تفریح اول دور ایران میگردیم بعد میریم اول مصر و بعد پیش داداشا (ارزوش که دیگه ویزا نمی خواد دوست داره بره خب)

میخواد یه ماشین کاروان بزرگ بخره که توش بتونه تختخواب و اشپزخونه بزنه

داریم نقشه میکشیم با پولمون چی کار کنیم ولی به خاطر علاقه وافر اریا به پو شاک همش میرسه به همون نقطه اول ولی قبل از اینکه همه این کارا را انجام بده یه نیم ساعت میره میخوابهNight

Hearts

داداشهای اریا: هنوز قراره تابستان بیان ایران تا هم بنده را ببینند هم تنها برادر زاده خودشونو  یکیشون هم هنوز داره تصمیم میگیره چون خیلی تنهاست فردا بره خواستگاری یا نه؟

Hearts

و اما گل پسری دانیال:۳۲ سالشه وای خدایا حتما ازدواج کرده ولی تو عروسیش همه پیر پاتالیم چون تو فامیل کسی نمیبینم همت کنه تا ۳۰ سال که قحطه تا ۳۰۰ سال دیگه هم زن و شوهر نمی کنن

(قابل توجه عمو های محترم بابا زن بگیرید این بچه ما دختر عمو پسر عمو میخواد)

با یه دونه خواهری خودم هم هستم تو یه کاری کن

اره میگفتم دانیال ازدواج کرده و حتما بچم دارهBaby Girl (من خیلی دوست دارم دانیال زود ازدواج کنه)

با هر کور و کچلی هم که دلش می خواد به من چه از قدیم گفتن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد هر وقت هم دلش خواست بیاد خونمون ماهی یه بار هم اومد بیاد فقط دوست دارم همه لحظه های زندگی اش خنده و شادی باشه

وای یعنی من اون روز را میبینم راستی من مادر شوهر خوبی میشم قول میدم اصلا گیر نمیدم قابل توجه دخمل دارا

اگه دخترای شما را بگیره حداقل از قیافه  و مادر زن خیالم راحته

Hearts

ولی همه اینا یه شوخی بود امیدوارم کسی ناراحت نشه برای همین کلی ننوشتم شایدم اجازه گرفتم اضافه کردم اخه این وبلاگ را همه فامیل می خونن چون داداشای اریا نیستن عکسای دانیال را این جوری میبینن و یه سری دیگه از دوستامون اریا هر کی را میبینه ادرس میده

خونه خودتونه شما هم خواستید ادرس بدید ما که ابرومون رفت بذار تو کل ایران بره

Hearts

 ودر اخر اگه هیچ وقت کاروان نخری و دور دنیا را نگردیم

بازم دوست دارم

اریابه خاطر همه چیزازت ممنونم به خاطرهمه مهربونی هات وخوبی هات

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


عکس دانیال و ما میریم پیک نیک

سلام به همه

بابا اصلا معلومه مامانا کجایید

بازم دم نونوش خانم ومریم خانم درد نکنه یه مطلبی نوشتن اها پریسا خانم یادم رفت

اینا چند تا عکس اتلیه جدید از دانیال است

عاشقتم فسقلی

وقتی اینجوری نگاه میکنه دلم می خواد درسته قورتش بدم

دوست دارم جیگر مامان

این عروسک دست دانیال مال اتلیه بود (امکانات و تجهیزات مدرن را حال کنید)دانیال

 یک دل نه صد دل عاشقش شده بود

همه زندگی مامان و بابا

 

والا وقتی عکس را دیدم خودم هم ۳ تا چیزو نفهمیدم

۱. دانیال تو عکس بالا کجا وایساده ؟!!!!!!

۲. این گلهای مصنوعی تو اون جنگل چی کار میکرد اونم با یه پایه گچی ؟!!!

۳. عکاسی خوبی که بشه من از این عشقم عکسای قشنگ بگیرم کجاست

مثلا کارش عکس بچه بود

Hearts

راستی ما فردا ۳ تایی میریم پیک نیک دفعه قبل خیلی بهمون خوش گذشت

Hearts

بعدا نوشت: ما رفتیم کلی هم خوش گذشت میام دفعه بعد در بارش میگم ولی یه چیزی من یه سوال پرسیدما پست یه روز تعطیل خانوما مامانا جوابم را بدید بابا

یه بازی هم امروز با اریا تو را برگشت حرفش را زدیم ۳۰ سال دیگه خودتونو و نزدیکاتونو

 تصور کنید و بگید من از تمام لینک دونیم دعوت میکنم خودم دفعه بعد میام میگم

کلی خنده داره امتحان کن

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


یه روز تعطیل

سلام به همه

دیشب با دانیال رفته بودیم بیرون بعد اونجا بهش گفتم (اشتباهی. عمدی در کار

نبود)دانیال خانم قشنگم .یه دفعه میگه نه مامان اقا(با تشدید ق)

گفتم احتمالا نمیدونه اقا چیه یا خانم پس گفتم مامان اقا شده گفت نه مامان

خانوم

جدیدا هم  بعضی وقتا  صدای خودمون را تحویل میگیرم وشعری میخونم میاد میگه

 مامان هیس تارتون(یعنی

 دارم

 کارتون میبینم هیس)

دیشب میخواستیم ماشینش را که ۱ سال است افتاده گوشه اتاقش را

ببریم بیرون افتتاح کنیم که اقا زود خوابیدند و ما موندیم و گوسفندایی که هر

 چی

 میشمردیم تموم نمیشد فکر کنم کل گوسفندای مملکت را شمردم ولی

نمیدونم

 چرا شبا خوابم نمیبره در عوض ساعت ۱ به بعد اصلا نمیتونم چشامو باز کنم Beggingتا 

 ساعت ۵ بعد از ظهر که دوباره سر حال میشم.

از کارهای دیگه گل پسر اینکه:

دانیال همه رنگها را میشناسه و اسماشو میگه ولی یه سری را فارسی میگه یه

 سری را انگلیسی

تمام حروف انگلیسی را بلده تا ۲۰ را هم به فارسی هم به انگلیسی میشمره

 خلاصه یه وقتایی هم یه چیزایی میگه ادم دلش میخواد  قورتش بده 

امروز داشتم جارو میزدم امده میگه مامان اشخال میگم نه مامان من

 جارو

 زدم نیست دیگه

 دیدم دویده گوشه اتاقش یه چیز ریز پیدا کرده میگه مامان زمین اتاخ  اشخال هست

الان هم در یه حرکت سریع قابلمه برنج نهار را از روی کابینت بر داشت (البته خیلی

 بی صدا چون من پس از اتمام اشپزی اقا متوجه شدم)

بعد تمامش را در یه قابلمه بزرگتر خالی کرد و لیوان ابشون را هم با برنج مخلوط

 کردند پس باید دوباره پاشم برای شب برنج درست کنم

Hearts

یه سوال از همه مامانا و خانم های خونه  میخوام بدونم من فقط مشکل اینو دارم

 که

 ای خدا غذا چی بپزم یا این مشکل همه است ؟هنوز نهار از گلوم نرفته پایین میگم

خدایا شام چی بخوریم درست کردنش سخت نیستا چی درست کنم برام سخته

اریا هم که همیشه خدا میگه هیچی میایم یه چیزی با هم میخوریم استراحت کن

میخوام بدونم شما مثل من هستید یا من روم به دیوار ایراد میرادی دارم 

 Hearts

 راستی دیشب این مسئول اداره برق داشت تو تلویزیون میگفت همشهریان

 محترم

اگه شما ها رعایت کنید و حتی ۱ لامپ اضافه را خاموش کنید ما این کمبود را پشت

 سر میذاریم و از این جور حرفا (توجه دارید ما همیشه تو همه چیز کمبود داریم)ما هم

 تا اسم محترم اومد به خودمون گرفتیم و حس

هموطنیمون قلمبه شد و گفتیم یه بار

رعایت کنیم پاشدیم چراغ اشپزخانه را خاموش کردیم  کولر را هم همینطور پنجره

 اتاق باز کردمبه جای کولر چراغهای هال را هم کم کردم. میدونید نتیجه چی شد

 اومدن به ما

جایزه شهروند نمونه و فداکار دادن.........................................................

 

 

 

حتما میگید چی؟امروز صبح از ساعت ۹ صبح تا ۱ بعد از ظهر برق نداشتیم حال

 کردید  جایزمونو...........................................................

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


دانیال و مامانش ...........


سلام سلام به همه مامانا و ني ني هاي گلشون
خدا را شکر دلتنگي هامون کم کمه ممنونم بابايي ازت اوني که خواستم را بهم دادي
قول داده بودم از دانيال بنويسم
اولا که اين ۶ روز تعطيلي چه معني داره(ماماناي شاغل ناراحت نشن)
بابا ۶ روز تعطيلي که به اقتصاد قوي مملکت ما ضرري نميزنه حالا که بي ضرره بکنش
۷ روز خيرشو ببيني
دومابراي من و دانيال فرقي نميکنه اريا ميره سر کار من هم تو خونه سماق ميمکم
هر روزمون همينه ها ولي لامصب اسم تعطيلي مياد روش دل ادم از بيکاري ميترکه
خب غر غر بسه 
                             Hearts
                                          کاراي جديد اقا دانيال
وقتي غذا ميخوره (که البته بزنم به تخته چند وقته ديگه نبايد دنبالش بدوم) قاشق
 
بعدي را که ميخوام بهش بدم فسقلي نميدونم اين اتم غذا را از کجاي حلقش
 
ميکشه بيرون مياره نوک زبونش ميگه مامان دايم(دارم)
                          Hearts
يه بازي جديد هم داريم مياد صورتشو ميچسبونه به صورتم و زل زل تو چشاي هم نگاه
 
ميکنيم بعد ميگم بيا با هم حرف بزنيم  اونم ميخنده ميگه اوب(البته خنده اش مثل
 
اون عکسي است که با لباس سفيد وشلوار لي است خنده شيطنتي) بعد من ميگم
 
پسر خوب پسري است که حرف مامانشو گوش بده فهميدي اونم مثل بع بعي
(شرمنده ام گوگولي چيزي جز بع بعي براي وصف حالتت پيدا نکردم) کلشو تکون
 ميده و به من نگاه ميکنه و من هم
                                Hearts
بابا مگه یه بچه ۲ سال و ۱ ماه ۲۲ روزه که هم دندوناش در اومده هم چهار دست و پا
 
 راه افتاده هم راه رفته هم حرف میزنه بیچاره چقدر میتونه کار جدید بکنه که ازم
 
توقع دارید بیشتر از این دو تا بنویسم بابا همینم کلی فشار اوردم به سلولهای
 
 خاکستریم
 
 ۱۰۰۰ بار کارای امروزشو نوشتم دیدم فقط برای خودم جالبه گفتم اگه
 
شما بخونین یه بی مزههههههههههههههههه همین جوری کشدار نصیبم میکنین
 
پیش خودم گفتم من
 
 ندید بدیدم بچم هر کاری میکنه هزار بار قربون صدقش میرم شما چه گناهی
 
داریدپس هر چی نوشته بودم را پاکش کردم فقط همین دو تا را گذاشتم
                               Hearts
راستی تو کامنتهای این دفعه راحله دوست خوبم برام مثل همیشه کامنت گذاشته
 
 بود با این تفاوت که این بار اسم وب سایت ابی بود نمیدونید چقدر ذوق کردم راحله و
 
تارای گلم به دنیای مجازی خوش امدی
 
                                Hearts
از فردا هم قراره من و دانیال بریم بازییعنی ما هم  از
 
این ه ا ل ی د ی ا........ استفاده کنیم البته ما کلا تعطیلاتیم
 
امیدوارم در هر صورت به همتون خوش بگذره دانیال گلم امیدوارم بتونم این چند روز
 
کاری کنم که به تو هم خوش بگذره
 
                  دوست دارم فسقلی مامان 
                          Hearts
بعدا نوشت: یه جمله خوندم تو یه وبلاگ خیلی جالب بود برام گفتم اینجا هم بنویسم
 
 شرمندم اسم وبلاگ  یادم نیست پس با اجازه نویسنده اش ( پدر این وبلاگ گردی
 
بسوزه اینقدر ادم از این ور به اون ور میکنه یادش نمیمونه)
 
                 به اندازه ارزوهایت تلاش کن یا به اندازه تلاشت ارزو
 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


چهل روز تنهایی

سلام بابایی

سلام به بهترین پدر بزرگ دنیا

فردا چهلم بابایی است فردا چهل روزه از رفتنت میگذره

چهل روزه شدی یه خاطره گوشه دلم شدی یه قاب عکس گوشه خونم 

که نه دیگه باهام حرف میزنه نه خاطره ها قدیمی تعریف میکنه

وای چقدر زود گذشت و چه سخت

یعنی من چهل روزه طاقت اوردم نبینمت......

چهل روزه هر بار زنگ زدم خونتون مامانی با صدایی که معلومه گریه کرده جواب داده

چهل روزه بهم یه زنگ نزدی حال منو به قول خودت قلمبمو بپرسی

چهل روزه دیگه هیچکس ازم نپرسیده به اریا چی میخوای شام بدی

اخ خدایا چهل روزه هر وقت دانیال را اوردم خونتون تمام خونه را به عشق پیدا کردنت

گشته همه جای خونه را اخه مهربونم کجایی میدونم به خواب دانیال میای

اخه بعضی وقتا دانیال تو خواب میگه بی بی(بابایی)

اخه عزیز دلم تو که عادت نداشتی این همه بخوابی

مهربونم یادته لباسات که خاکی میشد چقدر بدت میومد سریع مرتبش میکردی

حالا چجوری چهل روزه زیر اون همه خاک طاقت اوردی.........؟

نمیدونی بابایی خونه چقدر بدون تو سوت و کوره مامانی ساکته وقتی همه اونجاییم

هر کسی سعی میکنه به خاطر بقیه غم دلشو پنهون کنه ولی یه بیبی کو دانیال

 بغض هممونو میشکنه ..............

فردا چهل روزه از رفتنت میگذره فردا دوباره خونت پر مهمونه

ولی این بار دیگه از مهمون نوازیات خبری نیست از خنده هات از بوسیدنات....

تموم شد همشون شد یه خاطره 

چقدر از اومدن این روز میترسیدم  چقدر از اینکه برای همیشه سکوت کنی نگران

بودم که شد

روحت شاد مرد بزرگ

راستی من دیشب بالاخره خواب بابایی را دیدم و خیلی الان خوشحالم چون تو خواب بغلش کردم و بو سیدمش

من نمیگم چرا رفت چون میدونم همه میریم ولی خیلی مظلومانه رفت میتونست باشه  ولی به خاطر جهل سیستم بهداشتمون رفت این دلم را میسوزونه

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


مامان ساناز شجاع

سلام امروز رفته بودم دندانپزشکی چون تقریبا نزدیک است برگشتن را پیاده اومدم و چون از قدیم گفتن از هر چی بدت میاد سرت میاد به سر من هم اومد اقا باز هوا گرم شد این  موجودات کریه المنظر نمایان شدند بابا خدایا اخه این چی بود خلق کردی اقا ما راه میرفتیم قیژ یکی از کنارمون ویراژ میداد (اینقدر بدم مبیاد اسمشو میذارم قهوه ای ولی منظورم همون اشرف جانوران جناب اقای س و س ک است مطمئن هستم این یکی ماده نداره اخه ماده اینقدر زشت نمیشه) خلاصه هر کی ما را از پشت میدید میگفت این زنه یا خیلی ذوق زده است یا یه چیزیش شده  اون موقع یاد یه خاطره افتادم مال حدود ۴ ماه پیش دی ماه بود که احساس شجاعت کردم

 ما روزی که اومدیم این خونه انگار همه قهوه ای های عالم بسیج شده بودن منو زهره ترک کنند اقا صبح بلند میشدیم قهوه ای شب کنار اقا عشقولانه میشستیم قهوه ای.......................تا اینکه یه سم پاش همه خونه را ضد همه نوع جنبنده ای زد بد قهوه ای هامون معمولا لنگ در هوا بودن من نمیدونم من نه پنجره باز میزارم نه سوراخی دارم تو خونه شبا هم اریا شبیه کاغذ میاد تو که مبادا چیزی بیاد ولی بازم ما را بی بهره نمیذارنو در این میان تمامی همسایگان و مغازه دار های محل میدونند که قهوه ای بیاد ساناز دست به دامن میشه

دی ماه بود می خواستیم با دانیال بریم بیرون رفتیم خوش و خرم دوش بگیریم همین که لباسهامونو در اوردیم چشمم به بالای جای شامپو ها افتاد دیدم دو تا چشم دارن هیکل ما را دید میزنن لخت پریدیم بیرون سریع لباسهای دانیال را پوشوندم گذاشتم تو تختش دویدم دنبال اسپری قهوه ای کش دیدم وای تموم شده خدایا دست به دامن کی بشم دیگه روم نمیشد برم سراغ کسی از بس تو این چند وقته لننگ در هوا ها را اومدن بر داشتن و بهم خندیدن(نمیدونم چرا اینقدر از اینا دارم)

زنگ زدم سوپری برام بیاره گفت سرم شلوغه 1 ساعت دیگه وای خدایا رفتم طبقه بالا از همسایه گرفتم اونم گفت بیام بکشم گفتم نه بابا تو حمومه نمی ترسم اونجا اسپری میزنم میمیره منم چه ساده اومدم رفتم تو حموم قهوه ایه خیلی با کلاس بود از جاش جم نخورده بود (حتما منتظر فیلم لخت شدن من بود بی حیا)ما هم ازخدا بی خبر اسپری را گرفتیم سمتش فکر کردیم الان میگه دست درد نکنه و سریع اشهد شو میخونه چه میدونستم قرص x میدم بهش ما زدیم مثل فرفره اومد سمتم(شایدم می خواست  ماچم کنه) منم چنان جیغی زدم فکر کنم کل ساختمان از پی لرزید.حالا من بدو قهوه ای بدو منم جیغ هر فحش بلد بودم و نبودم نثار جد ابادش میکردم جیغ میگم جیغ میشنوید جوری که 2 از همسایه هامون اومدن در خونه هی در میزنن  همین جور که میدویدم هر چی دم دستم بود پرت میکردم بهش ولی طرف وارد بود جا خالی میداد در را که دیدم پریدم بیرون ولی از اونجا که اقا عاشق سینه چاک ما شده بود اونم اومد بیرون ولی اینجا را کور خونده بود لای در گیر کرد چون در یک عملیات سریع بنده در را بستم ایشون هم تا کمر مبارک بیرون بقیه لای در همین جوری داره دست و پا میزنه(ایییییییییییییییییییییییییییییی اوووووووووووووووووووق ) خودم به جای شما گفتم ما هم تمام اسپری رانوش جانشان کردیم البته وقتی دارید تصور میکنید زنی رنگ پریده اسپری به دست مشغول جیغ زدن و فحش دادن تصور کنید

وقتی ترور تموم شد رفتم در را با گریه باز کردم دیدم فرشتگان نجات الهی یافه منو تصور کنید بعد از جنگ ریمل و ر گونه  در اثر گریه قاطی موها فشن چی دیدن همسایه ها  . یه دفعه همسایمون  گفت دانیال طوریش شده منم با گریه گفتم نه سوسک که یه دفعه مثل زورو پرید تو ها کو کجاست برو کنار بکشمش گفتم نه کشتمش ورش دارین اها برو یه پارچه بیار بابا ترسیدیم صدای جیغ تو شنیدیم (این همسایه با یه نقاش ساختمونمون بود فقط اینا نمیدونستن من شجاعم که فهمیدن) خلاصه جسد مبارک دفن شد ولی حالا کی جرات میکنه بره حموم  رفتم دوباره بالا نقاش ساختمونمو که داشت طبقه بالا را رنگ میکرد صدا کردم گفتم میشه بیاین حموم ما را نگاه کنید ببینید خاله ای عمویی عمه ای فامیلی ازش مونده یا تنها اومده بود دید بزنه اونم اومد در حموم وباز کرد بیچاره باید دنبال جا پا میگشت  بمب منفجر شده بود از شامپو لیف .............. همه چی پخش بود اونم همه جا را گشت گفت نه تنها بوده رفت ولی باز مگه جرات میکردم بدتون نیاد رفتم دستشویی حموم کردم (وییییییییییییییییییییییی) اینم از شجاع شدن ما ولی بازم تابستون شد من باید چشام مثل رادار کار کنه خدا بخیر کنه  

                              Hearts

   البته با اجازه اقا دانیال این مطلب در بارش نبود دفعه بعد  کلی ازش مینویسم تا بعد 

                               Hearts

پ.ن: دیشب وقتی این مطلب را نوشتمن رفتم بخوابم دیدم بابا این قهوه ای روحش این طرفا بوده چون یکی از همشهری ها را فرستاده بود عرض سلام دم در اتاقم یه بابا لنگ دراز بود یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی یه ع ن ک ب وت با۵ سانت پا

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


دانیال من و جمله بندی

 

سلام و صد سلام به همه

اقا دانیال چند روزه دوباره شبا زود می خوابهNight و مامان ساناز را تنها میذاره. من بیچاره هم تا ۵ صبح هر چی گوسفندا را میشمارم ولی فایده نداره هی دارم تو تخت وول می خورم و پلک میزنمBegging

چنند روز پیش داشتم با دانیال بازی میکردم یه دفه دستش خورد به ترقوه ام (من اسمشو نمی دونستم اریا الان اومد اسمشو گفت) یه دفعه چشاش گرد شد گفت مامان چوب.....................

بیچاره مامان ساناز .گفتم نه مامان این استخونه .از اون روز هی میاد میگه مامان اوخون. از اون روز به بعد کشف کرده مامانش پره اوخونه یعنی یه اسکلت متحرک

اقا دانیال خیلی پیشرفت کرده تقریبا همه کلمات را میگه. البته یه سریش را  فقط مامانش میفهمه .امروز هم دوستم زنگ زده بود گوشی را از من گرفته تا حرف بزنه بعد دیده نه با اون کاری ندارن گوشی را داده به من میگه مامان دوست(با کسره روی "ئ") من هم   امروز بهش غذا دادم اخرش میگه مامان خانوم میسی منم باز  بابا این فسقلی ما تا دوروز پیش جمله هاش کلمات بریده بریده بود. هنوزم با مکث جمله بندی میکنه

          دانیال خیلی چاکرتم دوست دارم فسقلی من

اون دو تا عکس مال تولد ۱ سالگی دانیاله و اون یکی هم مال اسفند ۸۶ است بچم کپ کرده از اینکه با فوت شمع خاموش شده

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


احساسات قلمبه مامان ساناز

این پسر عشق منه دوست دارم مامان

سلام به همه اومدم وبلاگهاتونو خوندم خوشحالم که قرار وبلاگی به همتون خوش گذشته یه ذره هم دلم سوخت که نتونستم بیام ولی خوب دفعه بعد اخه میدونید ما دو سال و ۱ ماه و ۱۲ روز است که زودتر از ۱۲ از خواب بیدار نشدیم  اخه دانیال ما شبا دیر می خوابه شاید بگید خیلی بده ولی من راضیم دلم نمی خواد دانیال اذیت بشه وقتی میبینم خوابش کامل است  دانیال خواب شبش ۱۰ تا ۱۲ ساعت است از وقتی به دنیا اومد شبا نمی خوابید اوایلش خیلی برام سخت بودBegging اونم من خوشخواب ولی کم کم عادت کردم حالا شبا بهترین وقت من واسه بازی با دانیال است چون به نظرم همه استرس هام تموم شده نه غصه شام دارم نه نهار نه اینکه ای خونه مرتب باشه که نکنه مهمون بیاد با هم کلی حال میکنیم و من محو تماشای کل پسری میشم که شادمانه همه اسباب بازیاشو پخش و پلا میکنه تمام قابلمه ها و سی دی ها را بیرون میاره و من هم همپای اون بچه میشم اخ چه لذتی داره وقتی صدای خنده هاش سکوت خونمونو میشکنه وقتی دنبال هم میدویم وقتی تو هال میشینم و بغلمو باز میکنم واونم از  تو اتاقش داد میزنه ۱ ۲ ۳ و میدوه میپره تو بغلم و من غرق لذت غرور میشم این لحظه ها فقط من و دانیال هستیم بدون هیچی فقط بازی اونوقت بعد از چند وقت خودش میگه مامان لالا البته بعضی وقتا این مامان لالا میشه ساعت ۴ یا اگه خیلی بد خواب باشه ۶ صبح ولی من بازم شادم چون میبینم دانیال از ته دل می خنده خیلی ها میگن خواب دانیال را درست کن ولی به خدا من راحتم البته دانیال ۱ هفته است دوباره بد می خوابه همیشه ۲ و۲:۳۰ دیگه خوابه

دیشب دیدم  ساعت داره میشه ۶ گفتم مامان بیا لالایی بخونم بخوابی گفت هوب(خب)ما هم شروع کردیم لالایی خوندن دیدم گل پسری پاشد شروع کرد رقصیدن دیدیم ای بابا دارینم اندی میخونیم ظاهران البته در این بین هر از چند گاهی بابا اریا بیدار میشن ما هم الکی خودمونو به خواب میزنیم ولی یه دفعه می خندیم و لو میریم  و با با هم ۱۰ دقیقه ای هم بازیمون میشه خیلی ها میگن خواب دانیال را درست کن ولی به خدا من راحتم

یکی اومده بود کامنت خصوصی گذاشته بود که اگه کاری برای بچت میکنی به خاطر خدا باشه تا بعدا بزرگتر که شد اگه  کاری کرد خلاف میلت  ناراحت نشی

در جواب این  ناشناس  باید بگم من همیشه عقیده دارم  بچه من به خواست خودش نیومده من میخواستم به دنیا بیاد پس من نه منتی  به گردنش بابت کارایی که براش میکنم دارم نه حق اعتراض شاید خیلی ها مخالف باشن ولی این نظر منه فقط ازش می خوام صالح برای جامعه باشه

  پس برای همینه  که اگر دانیال دیر بخوابه خونه را بترکونه از ریخت و پاش من هیچی نمیگم مگه بچه من جند بار ۲ ساله میشه که بتونه بچگی کنه ............

دوست دارم دانیال خیلی زیاد  بابا من عاشقتمممممممممممممممممممممممم بچه

یه چیز دیگه دانیال با همه ازادی که من تو خونه بهش میدم خودش میفهمه وقتی جایی میریم اصلا دست به چیزی نمیزنه

در ضمن ما مسافرتهای دیگهای هم با دانیال رفتیم که به هممون خوش گذشته اینا خیلی خنده دار بود بارش بلایا بود برای همین نوشتم

یه کمک اساسی دانیال داره همه کلمات را انگلیسی یاد میگیره من هم دیدم اینجوریه رفتم از این کامی عمو فردوس خریدم بچم فارسی یاد بگیره دیدم اومده "و" را نشون میده  میگه مامان ناین یعنی ۹ ولی خودمونیما بعضی کلمات انگلیسی گفتنش از معادل فارسیش راحت تره

تازه این اقا دانیال مامانش و درک میکنه مثلا اگه من خوابم بیاد میرم می خوابم دانیال هم  تلویزیون نگاه میکنهو ماشین بازی میکنه هر از چند گاهی فقط میاد اسم کارتوناشو میگه و  میره خدا به صاحب شبکه baby tv خیر دهد

خدایا بابت داشتن پسر سالم و دوست داشتی و اریا شوهر مهربونم ازت بی نهایت ممنونم ایشالا همه امردم بچه های سالم و زندگی های راحتی داشته باشن ببخشید این مطلب همین جور که از عنوانش معلومه احساسات قلمبه منه پس احساسات قلمبه ویرایش  نمیخواد اگه غلطی داشت به قلمبگیش ببخشید

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


اینم 2 تا عکس از عشق من

دوست دارمبوووووووووووووووووووووووووووس

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


مسافرتهای ما

یه بار نوشتم همش پاک شد ولی من از بلاگفا پررو ترم

ماجراهای مسافرت رفتنهای ما با دانیال ما کلا زیاد مسافرت میرفتیم البته این تا قبل از شازده پسر بود اولین مسافرت با دانیال۱۴ خرداد ماه۸۵ بود همه چی خوب بود ۲ روز هم شمال بودیم هیچ اتفاقی نیوفتاد همین که پامونو از شهر گذاشتیم بیرون دانیال شروع کرد به جیغ زدن ما هم از همه چی بی خیر زدیم بغل و لباسهای اقا را به قصد پیدا کردن زنبوری پرندهای  خزندهای که اقا را نیش زده گشتن ولی هیچی نبود ما هم زدیم به حساب اینکه شاید صلاح بود دیر تر راه بیوفتیم اومدیم تهران

مسافرت بعدیمون ۱۸ شهریورماه بود وای خدا نصیب دشمنتون هم نکنه ما همین که راه افتادیم اقا شروع کرد به اجرای سمفونی بتهوون حالا ما هی خودمونو کج وکوله میکنیم میبینیم نه بابا  تازه فهمیدیم مشکل این اقا تو ماشین نشستنه اونوقت بود که گفتیم بنواز بچه تا دلت می خوادکه یه دفعه پدر هم شروع کرد به زدن سمفونی اااااااااااااااااااااااخ چی شده اقا سنگ کلیه دارندرهمین گیرو دار اقا دانیل هم گلاب به رویتان من هم کلا در بیرون به بهانه مانتو و روسری به خودم استراحت دادم   اریا با اون  وضع عملیات تعویض بمب را انجام داد (قابل توجه درد سنگ کلیه اولین درد در عالم پزشکی است مثل درد زایمان) و ما مجبور شدیم اون شب به خاطر درد اریا یه شهر بین راهی بمونیم شانس اوردیم هتل بود ولی سنگ مربوطه ظاهرا زیر لفظی می خواستن چون هر چی تو بمیری زدیم اینو کشتیم اونو فدا کردیم نیومد که نیومد در تمام این مدت دانیال فقط نگاه میکرد اصلا انگار نه انگار که تا ۱ ساعت پیش داشت ضجه میزد

فردا حرکت کردیم سمت مشهد اول مشهد اریا رفت...  وقتی اومد چنان ذوقی کرده بود می گفت ساناز سنگم اومد یکی نبود اریا را میدید فکر میکرد الماس داده بیرون که اگه بجای این سنگا تو این سالها الماس داده بود بیرون من الان بجای بیل گیتس پیشنهاد خرید یاهو را میدادم خلاصه رسیدیم مشهد جا نبود تا اینکه یه اقایی لطف کرد به شرطی که فقط ۲ روز بمونیم یه اتاق ۴ تخته بهمون داد (یکی نیست بگه مگه مجبورین برین مسافرت)ما برگشتیم با همان سمفونی دلنشین ولی من توبه کردم تا دانیال ۴ سالش نشه با ماشین هیچ جا نرم البته نا گفته نماند الان دانیال اینقدر ماشین دوست داره که نمیذاره باباش رانندگی کنه

ابان ماه پارسال اریا دلش مسافرت خواست من هم مار زخمی تنم لرزید گفتم نه کی حال مسافرت داره ولی اریا دست گذاشت روی نقطه ضعف بنده ساناز بیا بریم کیشShark Island گفتم به خاطر تو باشه (از خود گذشتگی را حال کردین)روز شنبه ۵:۳۰ بعد از ظهر

اریا سلام بلیطها الان رسید پروازمون ۵شنبه ساعت ۴ است ا صبر کن دانیال وایسا مامان اریا لپای دانیال قرمز شده الان میام میبریمش دکترتشخیص اگزما

۱شنبه ساعت ۲:۲۰ اریا دانیال تب داره من میبرمش دکتر  تشخیص سرما خوردگی ساده

۲ شنبه و۳شنبه دانیال تب داره هنوز رفتیم همون سرما خوردگی اخه بابا این چه سرما خوردکی است که ۳ روزه تب داره و از ۳۸ پایین نمیاد ویروس جدیده اینم بد بختی ما تا چیزی میشه میگن ویروس جدید۴ شنبه صبح ساعت ۸ ساناز بیا دانیال تنش جوش زده انگار برق بهم وصل شد دویدم تو اتاق دانیال وای اریا این چرا اینجوری شده مخملکه یا سرخکه اصولا اقایون هم در اینجور مواقع استادن نه بابا ساناز گرمش شده عرق سوزه سخت نگیروااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا این اقایون با این خونسردیشون اندازه لاک پشت باید عمر کنن شما قضاوت کنین فردا خیر سرت می خوای بری مسافرت بچت شبیه توت فرنگی است اونوقت میگن سخت نگیر تا ساعت۵ که دکتر دانیال میاد من رفتم یه کتاب خریدم همه کودکانن سالمن اگر ...شروع کردم به خوندنReading a Book ولی به نظرم جوش دانیال مشخصات همه بیماری های پوستی بود نشسته بودم روبروی دانیالمیگفتم مامان جان من اصلا مسافرت نمیرم میشه شما دست از سر مریضی بر داری دوباره رفتیم  این دفعه دیگه منشیه روش ننشد ویزیت بگیره تا رسیدیم پیش گفت اخی بالاخره تکلیفت معلوم شد شما روزئولا اینفانتوم  گرفتی  وا بچمون خارجکی شدهو ادامه داد میتونی بری مسافرت سختی شو پشت سر گذاشته ولی به نظر من سختی شروع شدو ما رفتیم بالاخرهاونجا ماشالا ما ایرانیا هم کنجکاو باید به همه بیماری را با این اسم سخت توضیح میدادی و وایمیستادی و توصیه ها را هم گوش میکردی شب بعد از کلی توضیح رفتیم خیر سر مان شام بخوریم باز هم کنجکاوها این بار یه تور پر از خانم ۵۰ به بالا ریختن سر ما حالا دانیال ساکت نگاه میکرد یکی میگفت این بچه ازیته تنش میخاره  یه دفعه یکیشون گفتمگه مجبورت کردن تو سن پایین بچه دار بشی که  دلت نیاد از تفریحت بزنی و این بچه را با این حال به خاطر خوشگذرونی بیاری بیرون 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |


دوست دارم دانیال

جیگریعشق منی

دانیال من سلام این دفعه می خوام ازت معذرت بخوام بابت همه  کار هایی که این چند ماهه حواسم نبود بکنم مثلا پارک رفتن  چند وقت پیش که رفتم به بابایی سر بزنم قطعه های سر سبز اونجا توجه دانیال را جلب کرد داد زد مامان پارک  ترو خدا دعوام نکنید خودم فهمیدم

اخه من قبل از این اتفاقها هر روز دانیال را پارک می بردم ولی چند وقت بود نمی رفتیم مامان شرمندم خلاصه کلی ماچش کردم و صد البته دلم براش سوخت  شب اریا که اومد بردیمش پارک اولش مثل ادم بزرگا نشست سیب زمینی سرخ کرد شو خورد اریا هم همچنان میگفت تو از هر فرصتی برای غذا دادن به این بچه استفاده میکنیا

 خلاصه دسر بعد شام  را خورد رفتیم سمت قسمت بازی تصمیم گرفتم موقع بازیش بی خیال استریل بازی و نظافت بشمپس بهش گفتم مامان خودت برو از سرسره بالا  طفلک با تعجب نگاه من می کرد و میگفت مامان دست اه اه یعنی دستم کثیف میشه گفتم اشکال نداره بعدا میشورم خلاصه نمی دونید چه ذوقی میکرد وقتی با دستاش این پله ها را میگرفت میگفت مامان سرسر بالا بعد سر می خورد البته خیلی محتاطانه میومد  پایین دانیال کلا خیلی محتاطه تا حالا نشده ریسک بکنه  اومدیم بیام یاد اوری کردن دست اه اه  رفتیم دست اقا وسواسی را هم شستیم اونجا میگفت نه ابون (صابون) که با کلی کلک بی خیال شد دانیال خیلی وسواسی است البته عوارض شستن زیاد دستاشه اریا همیشه میگه پوست دست این بچه رفت بابا  مثلا اگه تو خیابون بخواد زمین بخوره دستاشو میاره هوا با ارنج میاد مبادا دستش کثیف بشه

 خلاصه کلی حال کرد و بقول معروف انرژی سوزوند ما هم خوشحال که دیگه امشب زود می خوابه  به خودمون امید دادیم ۲:۳۰ خوابه ولی زهی خیال باطل بابا خوابید بچه نخوابید مامان یه بار خوابید پاشد مامان تو تخت اینجوری بود بازم دانیال  تو تاریکی داشت راه می رفت خلاصه ۵ صبح بالاخره خسته شد و خوابید من هم خوابیدم البته وقتی که همه همسایه ها میرفتن سر کار

یه چیزی تو وبلاگ نونوش خانم در باره مسافرت با اوا نوشته بود دفعه بعد میام خاطره سفرمونو مینویسم یه سفر زمینی بود که تو قسمت نظرات وبلاگ مامان نونوش نوشتم ولی سفر بعدیمونو میام میگم

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |



myspace codes
Click here for Myspace glitter graphics and Myspace layouts