
|
|
سلام به مامانا و فرشته های گلتون اول کارهای این اقا دانیال اسم همه مزه ها را میگه از مزه ترش مثل مامانش زیاد خوشش نمیاد اسم تمام رنگها را هم به انگلیسی بلد است هم به فارسی بیشتر کلمات و یا اشیا را به انگلیسی میشناسه و میگه گاهی وقتا هم به مامانش یاد میده و روزی هزار بار از من درسامو میپرسه هزار بار تمام کلمات ورنگها و حروف انگلیسی را باید جواب بدم معلمم یه ذره سخت گیره غذا بیشتر حیونا را یاد گرفته خدا رو شکر کوچه ما هم یه جورایی باغ وحشه برای همین بچم همه حیوونی میبینه همسایه هامون یا سگ دارن یا گربه یا پرنده سر کوچه هم یه سوپر گوشت که همیشه یه بعبعی کنار مغازش پارکه پارکبان هم بهش گیر نمیده خدا شانس بده ولی متاسفانه هنوز اقا دانیال حالت استرلیزه خودش را حفظ کرده مثلا امروز همسایمون که یه بچه داشت اومد خونمون بچه اش تقریبا هم سن دانیال است هنوز حرف نمیزنه جیغ میزد این هی میگفت نینی بده هیس اصلا از صدای بلند خوشش نمیاد دوست ندارم زیاد اینجوری باشه چون به هر حال پسره ولی دوست هم ندارم از این بچه های شر هم بشه که از دیوار راست بره بالا پارسال من یه روز در میون با دانیال میرفتیم استخر زنونه این خانوما هم که انگار تو تمام عمرشون پسر ندیدن یا راهبه هستند چنان با تعجب دانیال را بر انداز میکردند یا این پیرزنا ای حرص می خوردم میومدن کنارمون می خواستن معاینه بکنن تا ببینن بچم چیه من هم حرص می خوردم میگفتم مامانش زبون داره از مامانش بپرسید خودشونو میکشیدن عقب ولی لذتی داشت با دانیال رفتن استخر اونجا بود که ادم دلش میسوزه که چند وقت دیگه نمیتونه با پسرش بره استخر خیلی بده خلاصه قرار بریم صفا فقط حیف من نمیتونم برم تو اب ولی اشکال نداره دانیال اینقده ذوق میکنه که همین برای من بسه حموم را خیلی دوست داره بعضی وقتا که با هم میریم حموم من میام بیرون ۵ دقیقه بعد دانیال میاد در میزنه میگه مامان بی یعنی بیا منه هم میرم میبرمش زیر دوش اون هم صلوات میفرسته میاد بیرون هر روز هم باید یکی از اسباب بازی هاشو ببریم حموم تا بشورتش تازه بچم پشت مامانش را هم لیف میزنه من میخوام دانیال را از پوشک بگیرم ولی روش های هر ۲۰ دقیقه یه بار ببرمش سر پاش بگیرم را نمی خوام به نظرم خیلی استرس به بچه وارد میکنه هی ازش بپرسی ج ی ش داری نداری در ضمن این جوری باید اتراق کنیم اونجا اخه فکر کنید از صبح چشممون به جمال اب و کود روشن بشه دیگه اشتها میمونه برامون دنیا رو ببین نیم وجب بچه اند کلی باید ذوق کنی برای ج ی ش و پ ی پ ی شون اونوقت ماها کلی هنر نمایی میکنیم هیچ کس تحویلمون هم نمی گیره می خوام بدونم کسی در باره این پوشکای هشدار دهنده یا همون از پوشک گرفت بچه ها چیزی شنیده من یه بار داروخانه دم خونمون دیدم ولی تموم کرده می خوام بدونم کسی هست که استفاده کرده باشه مامان رژین از راهنمایی شما هم ممنونم اخه من یه مشکل دیگه هم دارم دانیال خیلی غیرتیه و ناموسیه ما هر وقت می خوایم پوشکشو عوض کنیم کلی دردسر داریم اولا که نباید هیچ جنبندهای رد بشه تازه ما هم باید با چشم بسته عوضش کنیم هی میگه مامان عیبه خدا نکنه مهمونی باشیم یا مهمون داشته باشیم بیچاره مهمونا باید نگاشون به دانیال نیوفته همه باید در مراحل تعویض و شستن و بستن چشاشون بسته باشه حالا منو تصور کنید هر نیم ساعت یه بار هی باید بگم نه مامان اشکال نداره خدا به دادم برسه تو حموم هم من اجازه ندارم به اون منطقه دست بزنم خودش باید بشوره شبا هم دندوناشو مسواک میزنه حرفه ای راستی چه معنی داره هر شب فوتبال گل ما هم زهره ترک میشیم دانیال که بماند چه قدر هم این بازیا گل داره ماشالا این اریا هم طرفدار هر تیمی است که گل بزنه چند شب پیش بازی سوییس و ترکیه بود چون اریا سوییس بوده انگار هموطناش بازی میکردن چنان با شور و حرارت نگاه میکرد و از این ترکا ایراد میگرفت که خدا میدونه هی میگم بابا این ترکا همسایه مان طرفدار اونا باش میگه نه سوییس امشب ترکیه با چک بازی داشت چنان طرفداری از ترکا میکرد که انگار جدو بن جدش ترکن منم بابا دیشب میگفتی این ترکا الن و بلن حالا میگی اینا ببرن .............................. ما هنوز نفهمیدیم اریا طرفدار کدوم تیمه فقط سر جدتون ما رو نترسونین میشه فوتبال را بی سر و صدا دید به خدا. خلاصه این روزا الودگی صوتی خونه ما بالاست راستی فامیل اون وری از ما عکس خانوادگی خواستن من هم می خوام عکس بذارم ولی اول شما ها تصور میکنید ما چه شکلی هستیم تو رو خدا اونی که با خوندن نوشته هام به ذهنتون میاد را بگید مثلا یه خانم خیکی چش چپ ................هر چی به ذهنتون میاد بی سانسور لطفا. یه ذره بخندیم بابا اشکالی نیست بیاین به ما بخندین هی نیاین بگید خوشگلی اونوقت اعتماد به نفسم تا نوک پام میاد پایین دیگه تمام عکسامو از صفحه روزگار محو میکنم راستی یه قرار نی نی سایتی هست من تازه با این دوستان اشنا شدم جمعه ۳۱ خرداد پارک پردیسان ساعت ۷ بعد از ظهر با بابا ها و مامانا از کوچولو ها هم در وقت مناسب بعدی پذیرایی میشه(شوخی بودا) همراه با کوچولو ها جای دقیقشو نمدونم از مامان رژین سمیرا خانم میخوام تا بیان و دقیق بگن کجای پارکه خوشحال میشم بتونین بیاین بعدا نوشت : من از دیروز تا حالا وقتی مطلب را ثبت میکنم میزنه ثبت و انتشار کامل با مشکلاتی همراه بوده ولی من نمیدونم این مشکلات چیه من کامل هر چی نوشتم را میبینم ولی نمیدونم این چیه میگه کسی میتونه کمکم کنه که این چیه؟ ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت اینم کیکش ولی نصفه شبی هر جا گشتیم کیک پیدا نکردیم مجبور شدیم بریم وبلاگ یکی از دوستان کیک اونو بی اجازه بر دارم بخورین بابا گناهش گردن من بابا وبلاگم کثیف شد فردا صبح که بیدار شد میرم اجازه میگیرم خب حالا میریم سراغ صاحبان تولد بله بابام و پدر بزرگم همون بابایی بابام که بابایی هم اگه خدا بهش اجازه میداد روحت شاد افرین دست بزنید سوت جیغ .....بابا این همه جمعیت اونوقت این صدای دست ۲۳ خرداد تولد ۲ تا از مهربون ترین هام مبارک خب مهمونی تموم شد برین خونه هاتون شام نداریم به علت کمبود اب برق گاز هوا و کمبود امکانات دفع ف ا ض ل ا ب تا اطلاع ثانوی اعلام کردن از هیچ چیز استفاده نشه ببینم ما تا اومدیم از خودمون احساسات بروز بدیم چرا همه با تریلی ۱۸ چرخ اومدید از روش رد شدید بابا من فقط تصور ۳۰ سال بعد را کردم نه۳۰۰ سال یعنی هیچ کس امید نداره من ۳۰ سال دیگه زنده باشم هی میگین تا ۳۰ سال دیگه کی مرده کی زنده ولی من امیدوارم اندر احوالات دانیال ما هیچ تغییری نکرده با من کاری نداره یه ۵ ساعتی ماشین بازی میکنه بعد تلویزیون میبینه من هم کارامو میکنم غذا هم بزنم به تخته بهتر میخوره کلی کلمه میگه جمله هاش هم کاملا تلگرافی است بچم مورس میزنه چند شب پیش کانال را عوض کرد زد ایران داشت یه سریال میداد به نام کلید اسرار اگه تا حالا ندیدید بذارید بچه ها حتما ببینند جون میده برای زهره ترک کردن بچه همش جیغ داد مردن بچه ام سکته کرد خانمه مثل کولیا جیغ میزد دانیال اومده میگه مامان.... خانوم... دعبا.... نهههههههههههههههه (این نقطه ها ۲ ثانیه مکثه)هی میچسبید به من اخه بابا مراعات کنید اخه ساعت ۱۲ شب این چه سریالی است دیشب هم رفتیم پارک اخه پدر و مادرها یه ذره حواستون به گلوله های انرژی تون باشه تو پارک من میرم بالای سرسره مراقب دانیالم یه دفعه با کله نره پایین اقا رفتیم بالا یه دفعه نمیدونم این بچه از کجا پیداش شد برعکس سرسره را اومد بالا پرید جلوی ما گفت واو ما که مامان بچه بودیم ۶ متر پرت شدیم هوا ببینید هی پایین سرسره وایساده بود میگفت نینی نهههههههه بد عیبه ولی اونا همچنان لبخند زنان برعکس میرفتن بالا حالا میگیم اونا بچه اند بابا ها هم تشویق میکردن که یالا بیعرضه برعکس برو بالا (حال کردید ادب پدر را) شب هم دانیال خوابید نزدیک های صبح با جیغ از خواب پرید میگفت مامان نی نی سرسر بد خواب بد دیده بود بهش میگم مامان نی نی اینجا نیست با گریه میگه مامان هست اتاخ بود خلاصه تمام اتاق را گشتیم و در تمام این مدت بچم از گریه به هق هق افتاد بود دستم به اون انرژی هسته ای برسه حالا خوبه دختر بود راستش اولش که اومدم میخواستم یه اتفاق را بنویسم ولی الان تصمیم گرفتم فقط یه چیز به اون ادم بگم (که اگه بخونید خودتون متوجه میشید) خانم محترم .....من یه مادرم البته شک دارم هیچ وقت روح سیاهت درک کنه مادر بودن یعنی چی... وقتی بچه به بغل و ساک بچه رو دوش دارم و راه میرم اکثر اون نگاههایی که تو بهشون میگی من باعث ت ح ری ک اونا میشم روی من به عنوان یه مادر است قبول دارم همشون هم نه ولی اون عده ای که نوع نگاهشون و فکر شون به من قبل از مادر بودنم به زن بودنمه مطمئن هستم نسبت بسیار نزدیکی با تو و امثال تو دارن یا برادرت هستند یا شوهر یا پدرت ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت ما دیروز رفتیم پیک نیک کلی خوش گذشت دانیال برای اولین بار با پاهای بدون کف و جوراب روی برگهای باغ راه رفت پاهاشو تو اب کرد اگه اب استخر تمیز بود مینداختمش تو اب شنا هم بکنه کلی مورچه و انواع اقسام حشره ها را دید ولی مثل خودم ترسو است از دور نگاه میکنه اصلا نزدیک نمیاد با هم رفتیم باغ گشتیم و اسم همه درختا و میوه ها را بهش گفتم خلاصه چون دانیال صبح زود بیدار شده بود دیروز از ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر خوابید تا صبح و اما بازی که دیروز با اریا یه دفعه شروع کردیم ۳۰ سال بعد ساناز : ۵۷ ساله اخ اخ دانیال دست خورد به گوشه اون دیوار اریا بدو بیارش دستاشو بشورم(این را اریا در باره من گفت) ولی خودم: احتمالا هنوز به خاطر طولانی بودن دوران حاملگی هنوز تو خونه ام و میگم دانیال یه ذره بزرگتر بشه میرم سر کار ولی خودمونیم مشکل ک*ن ..... بنده است هنوز هم با اینکه چی بپزم کلی مشکل دارم اعتیادم به وبلاگ خونی اینقدر تابلو شده که هر کی منو ببینه میگه وای وبلاگ گردو ببین وآی .حالا نمیدونم از کجای قیافه ام میفهمن اریا: ساناز امسال دیگه مغازه را اجاره میدم میریم دنبال تفریح اول دور ایران میگردیم بعد میریم اول مصر و بعد پیش داداشا میخواد یه ماشین کاروان بزرگ بخره که توش بتونه تختخواب و اشپزخونه بزنه داریم نقشه میکشیم با پولمون چی کار کنیم ولی به خاطر علاقه وافر اریا به پو شاک همش میرسه به همون نقطه اول ولی قبل از اینکه همه این کارا را انجام بده یه نیم ساعت میره میخوابه داداشهای اریا: هنوز قراره تابستان بیان ایران تا هم بنده را ببینند هم تنها برادر زاده خودشونو یکیشون هم هنوز داره تصمیم میگیره چون خیلی تنهاست فردا بره خواستگاری یا نه؟ و اما گل پسری دانیال:۳۲ سالشه وای خدایا حتما ازدواج کرده (قابل توجه عمو های محترم بابا زن بگیرید این بچه ما دختر عمو پسر عمو میخواد) با یه دونه خواهری خودم هم هستم تو یه کاری کن اره میگفتم دانیال ازدواج کرده و حتما بچم داره با هر کور و کچلی هم که دلش می خواد وای یعنی من اون روز را میبینم راستی من مادر شوهر خوبی میشم قول میدم اصلا گیر نمیدم قابل توجه دخمل دارا اگه دخترای شما را بگیره حداقل از قیافه و مادر زن خیالم راحته ولی همه اینا یه شوخی بود امیدوارم کسی ناراحت نشه برای همین کلی ننوشتم شایدم اجازه گرفتم اضافه کردم اخه این وبلاگ را همه فامیل می خونن چون داداشای اریا نیستن عکسای دانیال را این جوری میبینن و یه سری دیگه از دوستامون اریا هر کی را میبینه ادرس میده خونه خودتونه شما هم خواستید ادرس بدید ما که ابرومون رفت بذار تو کل ایران بره ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت سلام به همه بابا اصلا معلومه مامانا کجایید بازم دم نونوش خانم ومریم خانم درد نکنه یه مطلبی نوشتن اها پریسا خانم یادم رفت اینا چند تا عکس اتلیه جدید از دانیال است وقتی اینجوری نگاه میکنه دلم می خواد درسته قورتش بدم این عروسک دست دانیال مال اتلیه بود (امکانات و تجهیزات مدرن را حال کنید)دانیال یک دل نه صد دل عاشقش شده بود والا وقتی عکس را دیدم خودم هم ۳ تا چیزو نفهمیدم ۱. دانیال تو عکس بالا کجا وایساده ؟!!!!!! ۲. این گلهای مصنوعی تو اون جنگل چی کار میکرد اونم با یه پایه گچی ؟!!! ۳. عکاسی خوبی که بشه من از این عشقم عکسای قشنگ بگیرم کجاست مثلا کارش عکس بچه بود راستی ما فردا ۳ تایی میریم پیک نیک دفعه قبل خیلی بهمون خوش گذشت بعدا نوشت: ما رفتیم کلی هم خوش گذشت میام دفعه بعد در بارش میگم ولی یه چیزی من یه سوال پرسیدما پست یه روز تعطیل خانوما مامانا جوابم را بدید بابا یه بازی هم امروز با اریا تو را برگشت حرفش را زدیم ۳۰ سال دیگه خودتونو و نزدیکاتونو تصور کنید و بگید من از تمام لینک دونیم دعوت میکنم خودم دفعه بعد میام میگم کلی خنده داره امتحان کن ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت دیشب با دانیال رفته بودیم بیرون بعد اونجا بهش گفتم (اشتباهی. عمدی در کار نبود)دانیال خانم قشنگم .یه دفعه میگه نه مامان اقا(با تشدید ق) گفتم احتمالا نمیدونه اقا چیه یا خانم پس گفتم مامان اقا شده گفت نه مامان خانوم جدیدا هم بعضی وقتا صدای خودمون را تحویل میگیرم وشعری میخونم میاد میگه مامان هیس تارتون دارم کارتون میبینم هیس دیشب میخواستیم ماشینش را که ۱ سال است افتاده گوشه اتاقش را ببریم بیرون افتتاح کنیم چی میشمردیم تموم نمیشد فکر کنم کل گوسفندای مملکت را شمردم نمیدونم چرا شبا خوابم نمیبره در عوض ساعت ۱ به بعد اصلا نمیتونم چشامو باز کنم ساعت ۵ بعد از ظهر که دوباره سر حال میشم. از کارهای دیگه گل پسر اینکه: دانیال همه رنگها را میشناسه و اسماشو میگه ولی یه سری را فارسی میگه یه سری را انگلیسی تمام حروف انگلیسی را بلده تا ۲۰ را هم به فارسی هم به انگلیسی میشمره خلاصه یه وقتایی هم یه چیزایی میگه ادم دلش میخواد قورتش بده امروز داشتم جارو میزدم جارو زدم نیست دیگه دیدم دویده گوشه اتاقش یه چیز ریز پیدا کرده میگه مامان زمین اتاخ اشخال هست الان هم در یه حرکت سریع قابلمه برنج نهار را از روی کابینت بر داشت (البته خیلی بی صدا چون من پس از اتمام اشپزی اقا متوجه شدم) بعد تمامش را در یه قابلمه بزرگتر خالی کرد و لیوان ابشون را هم با برنج مخلوط کردند یه سوال از همه مامانا و خانم های خونه که ای خدا غذا چی بپزم یا این مشکل همه است ؟هنوز نهار از گلوم نرفته پایین میگم خدایا شام چی بخوریم درست کردنش سخت نیستا چی درست کنم برام سخته اریا هم که همیشه خدا میگه هیچی میایم یه چیزی با هم میخوریم استراحت کن میخوام بدونم شما مثل من هستید یا من روم به دیوار ایراد میرادی دارم راستی دیشب این مسئول اداره برق داشت تو تلویزیون میگفت محترم اگه شما ها رعایت کنید و حتی ۱ لامپ اضافه را خاموش کنید ما این کمبود را پشت سر میذاریم و از این جور حرفا (توجه دارید ما همیشه تو همه چیز کمبود داریم)ما هم تا اسم محترم اومد به خودمون گرفتیم و حس هموطنیمون قلمبه شد و گفتیم یه بار رعایت کنیم پاشدیم چراغ اشپزخانه را خاموش کردیم کولر را هم همینطور پنجره اتاق باز کردمبه جای کولر چراغهای هال را هم کم کردم. میدونید نتیجه چی شد اومدن به ما جایزه شهروند نمونه و فداکار دادن......................................................... حتما میگید چی؟امروز صبح از ساعت ۹ صبح تا ۱ بعد از ظهر برق نداشتیم حال کردید جایزمونو........................................................... ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت سلام بابایی سلام به بهترین پدر بزرگ دنیا فردا چهلم بابایی است فردا چهل روزه از رفتنت میگذره چهل روزه شدی یه خاطره گوشه دلم شدی یه قاب عکس گوشه خونم که نه دیگه باهام حرف میزنه نه خاطره ها قدیمی تعریف میکنه وای چقدر زود گذشت و چه سخت یعنی من چهل روزه طاقت اوردم نبینمت...... چهل روزه هر بار زنگ زدم خونتون مامانی با صدایی که معلومه گریه کرده جواب داده چهل روزه بهم یه زنگ نزدی حال منو به قول خودت قلمبمو بپرسی چهل روزه دیگه هیچکس ازم نپرسیده به اریا چی میخوای شام بدی اخ خدایا چهل روزه هر وقت دانیال را اوردم خونتون تمام خونه را به عشق پیدا کردنت گشته همه جای خونه را اخه مهربونم کجایی میدونم به خواب دانیال میای اخه بعضی وقتا دانیال تو خواب میگه بی بی(بابایی) اخه عزیز دلم تو که عادت نداشتی این همه بخوابی مهربونم یادته لباسات که خاکی میشد چقدر بدت میومد سریع مرتبش میکردی حالا چجوری چهل روزه زیر اون همه خاک طاقت اوردی.........؟ نمیدونی بابایی خونه چقدر بدون تو سوت و کوره مامانی ساکته وقتی همه اونجاییم هر کسی سعی میکنه به خاطر بقیه غم دلشو پنهون کنه ولی یه بیبی کو دانیال بغض هممونو میشکنه .............. فردا چهل روزه از رفتنت میگذره فردا دوباره خونت پر مهمونه ولی این بار دیگه از مهمون نوازیات خبری نیست از خنده هات از بوسیدنات.... تموم شد همشون شد یه خاطره چقدر از اومدن این روز میترسیدم چقدر از اینکه برای همیشه سکوت کنی نگران بودم که شد
راستی من دیشب بالاخره خواب بابایی را دیدم و خیلی الان خوشحالم چون تو خواب بغلش کردم و بو سیدمش من نمیگم چرا رفت چون میدونم همه میریم ولی خیلی مظلومانه رفت میتونست باشه ولی به خاطر جهل سیستم بهداشتمون رفت این دلم را میسوزونه ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت سلام امروز رفته بودم دندانپزشکی چون تقریبا نزدیک است برگشتن را پیاده اومدم و چون از قدیم گفتن از هر چی بدت میاد سرت میاد به سر من هم اومد ما روزی که اومدیم این خونه انگار همه قهوه ای های عالم بسیج شده بودن منو زهره ترک کنند اقا صبح بلند میشدیم قهوه ای شب کنار اقا عشقولانه میشستیم قهوه ای.......................تا اینکه یه سم پاش همه خونه را ضد همه نوع جنبنده ای زد بد قهوه ای هامون معمولا لنگ در هوا بودن من نمیدونم من نه پنجره باز میزارم نه سوراخی دارم تو خونه شبا هم اریا شبیه کاغذ میاد تو که مبادا چیزی بیاد ولی بازم ما را بی بهره نمیذارنو در این میان تمامی همسایگان و مغازه دار های محل میدونند که قهوه ای بیاد ساناز دست به دامن میشه دی ماه بود می خواستیم با دانیال بریم بیرون رفتیم خوش و خرم دوش بگیریم همین که لباسهامونو در اوردیم چشمم به بالای جای شامپو ها افتاد دیدم دو تا چشم دارن هیکل ما را دید میزنن زنگ زدم سوپری برام بیاره گفت سرم شلوغه 1 ساعت دیگه وای خدایا رفتم طبقه بالا از همسایه گرفتم اونم گفت بیام بکشم گفتم نه بابا تو حمومه نمی ترسم اونجا اسپری میزنم میمیره منم چه ساده اومدم رفتم تو حموم قهوه ایه خیلی با کلاس بود از جاش جم نخورده بود (حتما منتظر فیلم لخت شدن من بود بی حیا)ما هم ازخدا بی خبر اسپری را گرفتیم سمتش فکر کردیم الان میگه دست درد نکنه و سریع اشهد شو میخونه وقتی ترور تموم شد رفتم در را با گریه باز کردم دیدم فرشتگان نجات الهی البته با اجازه اقا دانیال این مطلب در بارش نبود دفعه بعد کلی ازش مینویسم تا بعد پ.ن: دیشب وقتی این مطلب را نوشتمن رفتم بخوابم دیدم بابا این قهوه ای روحش این طرفا بوده چون یکی از همشهری ها را فرستاده بود عرض سلام دم در اتاقم یه بابا لنگ دراز بود یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی یه ع ن ک ب وت با۵ سانت پا ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
سلام و صد سلام به همه اقا دانیال چند روزه دوباره شبا زود می خوابه چنند روز پیش داشتم با دانیال بازی میکردم یه دفه دستش خورد به ترقوه ام (من اسمشو نمی دونستم اریا الان اومد اسمشو گفت بیچاره مامان ساناز .گفتم نه مامان این استخونه .از اون روز هی میاد میگه مامان اوخون. از اون روز به بعد کشف کرده مامانش پره اوخونه یعنی یه اسکلت متحرک اقا دانیال خیلی پیشرفت کرده تقریبا همه کلمات را میگه. البته یه سریش را فقط مامانش میفهمه .امروز هم دوستم زنگ زده بود گوشی را از من گرفته تا حرف بزنه بعد دیده نه با اون کاری ندارن گوشی را داده به من میگه مامان دوست(با کسره روی "ئ") من هم اون دو تا عکس مال تولد ۱ سالگی دانیاله و اون یکی هم مال اسفند ۸۶ است بچم کپ کرده از اینکه با فوت شمع خاموش شده ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت سلام به همه اومدم وبلاگهاتونو خوندم دیشب دیدم ساعت داره میشه ۶ گفتم مامان بیا لالایی بخونم بخوابی گفت هوب(خب)ما هم شروع کردیم لالایی خوندن دیدم گل پسری پاشد شروع کرد رقصیدن یکی اومده بود کامنت خصوصی گذاشته بود که اگه کاری برای بچت میکنی به خاطر خدا باشه تا بعدا بزرگتر که شد اگه کاری کرد خلاف میلت ناراحت نشی در جواب این ناشناس باید بگم من همیشه عقیده دارم بچه من به خواست خودش نیومده من میخواستم به دنیا بیاد پس من نه منتی به گردنش بابت کارایی که براش میکنم دارم نه حق اعتراض شاید خیلی ها مخالف باشن ولی این نظر منه فقط ازش می خوام صالح برای جامعه باشه پس برای همینه که اگر دانیال دیر بخوابه خونه را بترکونه از ریخت و پاش من هیچی نمیگم مگه بچه من جند بار ۲ ساله میشه که بتونه بچگی کنه ............ دوست دارم دانیال خیلی زیاد بابا من عاشقتمممممممممممممممممممممممم بچه یه چیز دیگه دانیال با همه ازادی که من تو خونه بهش میدم خودش میفهمه وقتی جایی میریم اصلا دست به چیزی نمیزنه در ضمن ما مسافرتهای دیگهای هم با دانیال رفتیم که به هممون خوش گذشته اینا خیلی خنده دار بود بارش بلایا بود برای همین نوشتم یه کمک اساسی دانیال داره همه کلمات را انگلیسی یاد میگیره من هم دیدم اینجوریه رفتم از این کامی عمو فردوس خریدم بچم فارسی یاد بگیره دیدم اومده "و" را نشون میده میگه مامان ناین یعنی ۹ ولی خودمونیما بعضی کلمات انگلیسی گفتنش از معادل فارسیش راحت تره تازه این اقا دانیال مامانش و درک میکنه مثلا اگه من خوابم بیاد میرم می خوابم دانیال هم تلویزیون نگاه میکنه خدایا بابت داشتن پسر سالم و دوست داشتی و اریا شوهر مهربونم ازت بی نهایت ممنونم ایشالا همه امردم بچه های سالم و زندگی های راحتی داشته باشن ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت یه بار نوشتم همش پاک شد ولی من از بلاگفا پررو ترم ماجراهای مسافرت رفتنهای ما با دانیال ما کلا زیاد مسافرت میرفتیم مسافرت بعدیمون ۱۸ شهریورماه بود وای خدا نصیب دشمنتون هم نکنه ما همین که راه افتادیم اقا شروع کرد به اجرای سمفونی بتهوون حالا ما هی خودمونو کج وکوله فردا حرکت کردیم سمت مشهد اول مشهد اریا رفت... ابان ماه پارسال اریا دلش مسافرت خواست من هم مار زخمی تنم لرزید گفتم نه کی حال مسافرت داره ولی اریا دست گذاشت روی نقطه ضعف بنده ساناز بیا بریم کیش اریا سلام بلیطها الان رسید پروازمون ۵شنبه ساعت ۴ است ا صبر کن دانیال وایسا مامان اریا لپای دانیال قرمز شده الان میام میبریمش دکتر ۱شنبه ساعت ۲:۲۰ اریا دانیال تب داره من میبرمش دکتر ۲ شنبه و۳شنبه دانیال تب داره هنوز رفتیم ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت دانیال من سلام این دفعه می خوام ازت معذرت بخوام بابت همه کار هایی که این چند ماهه حواسم نبود بکنم مثلا پارک رفتن چند وقت پیش که رفتم به بابایی سر بزنم قطعه های سر سبز اونجا توجه دانیال را جلب کرد داد زد مامان پارک اخه من قبل از این اتفاقها هر روز دانیال را پارک می بردم ولی چند وقت بود نمی رفتیم مامان شرمندم خلاصه کلی ماچش کردم خلاصه دسر بعد شام را خورد رفتیم سمت قسمت بازی تصمیم گرفتم موقع بازیش بی خیال استریل بازی و نظافت بشم خلاصه کلی حال کرد و بقول معروف انرژی سوزوند یه چیزی تو وبلاگ نونوش خانم در باره مسافرت با اوا نوشته بود دفعه بعد میام خاطره سفرمونو مینویسم یه سفر زمینی بود که تو قسمت نظرات وبلاگ مامان نونوش نوشتم ولی سفر بعدیمونو میام میگم ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |