|
|
سلام نميدونم شايد وقتي اول اين مطلب را بخونيد بگيد چرا؟ چرا وبلاگ يه بچه اينقدر غمگين. ولي ميدونيد چيزي که باعث شد من با وبلاگ بچه هاي شما اشنا بشم همين غم بود من ا ز 1 بهمن تا حالا 8 نفرو از دست دادم .شبهایی که به یاد عزیزام بودم و گریه میکردم وبرای فراموش کردن میومدم وبلاگهای مختلف را میدیدم اون وقت بود که وبلاگ کوچولوها را دیدم اولین وبلاگم که دیدم مال یه کوچولویی بود به نام ارین رهبری که 9 روز قبل از تولدش رفته بود اون روزها یه ذره اروم تر شدم دیدم از درد من بدتر هم هست ولی چند وقته پشت سر هم دارم همه را از دست میدم. اخرين بار وقتي خوابشو ديدم اومده بود خونمون بغلش نشسته بودم نگاش ميکردم يه دفعه برگشت نگام کرد گفت اين جوري نگام نکن بايد برم نميتونم بمونم بغلش کردم بوسش کردم گفتم اين دفعه که امدي نميذارم بري ولي از خواب بيدار شدم ولي گرماي بغلشو احساس ميکردم نميدونم براتون پيش اومده يا نه؟اون رفت و منو با يه عالمه چرا و ترديد تنها گذاشت روز6 فروردين ماه دوست اريا (مهدی خمسه) يکي از همکاراشو براي اينکه روحيش عوض بشه اخه اون بنده خدا هم مادرشو 25 اسفند از دست داد 1 روزه ميبره طالفان ولي تو ويلا وقتي مي خواستن بر گردن ميره دوش بگيره وقتي از حموم مياد پاش به سيم بخاري برقي ميخوره و اونم براي هميشه چشماشو ميبنده فقط 28 سالش بود البته بين اين 2 تا ما 2 نفر ديگه را هم از دست داديم ولي خوب نسبتشون نزديک نبود ولي اوني که داغونم کرد رفتن پدر بزرگم بود رفتني که نميدونم چرا خدا بازم صدامو نشنيد بازم دعا ها و نمازهايي را که ميخوندم و ازش مي خواستم اتفاقي حداقل امسال براش نيفته را نشنيد. 22 بهمن ماه بود که پدر بزرگم بابايي به خاطر معده درد رفت بيمارستان اتيه به خاطر نزديک بودن به خونشون اونجا گفتن به خاطر احتياطامشب بخش سي سي يو باشه ولي فردا وقتي رفتيم ملاقات ديگه حتي نمي تونست چشماشو باز کنه و هيچ دکتري هم جواب درستي به ادم نمیدادما حتي نمي دونستيم که بابايي چشه از پرستار بخش پرسيديم مشکلش چيه گفت نميدونم از پزشکشون سوال کنيد اقاي دکتر س خلاصه با چه مکافاتي اقاي دکتر را پيدا کرديم گفت داريم بررسي ميکنيم ببينيم چيه فردا جواب ميديم ولي فردا اقاي دکتر رفت مسافرت و بابايي شد مريض دکتر الف ايشون هم حتما نياز به بررسي داشت ديگه پس 1 روز ديگه به همون حالت ادامه داشت با اين تفاوت که رفته بود اي سي يو و دستو پاشم به تخت بسته بود خلاصه فرداش رفيم سراغ دکتر گفت من دکترش نيستم دکتر س دکترش است رفتيم پيش دکتر س که ائون هم از مسافرت فردا ميومد پس باز هم 1 روز ديگه بدون اينکه بفهميم بيماري بابايي چيه فرداش به سلامتی اقای دکتر پیدا شدن ولی میدونید جواب ایشون چی بود مگه شما دکترید من بشما توضیح بدم اصلا من با این بیمار کاری ندارم برین دنبال یه دکتر بگردید براش . ما هم دیدیم اینجوری است بابایی را مرخص کردیم اون موقع بود که یه پرستار اومد به ما گفت که این هیچیش نیست فقط توی بیمارستان به خاطر اینکه مریض بغلیش عفونت ریه داشته عفونت ریه گرفته....... خلاصه اوردیمش خونه اونجا بود که بهمون گفت اونجا باهاش چی کار کردن میگفت وقتی نفسش بد بوده از پرستار اکسیژن خواسته و گفته خانوم من نفسم بد میاد میشه اکسیژن بدید پرستار مهربون در جواب گفته نه اقا شما پیر شدید و دارین میمیرید اینها دردهای مردن است اکسیژن لازم نداری چند وقت دیگه میمیری راحت میشی . بابایی من 2.5 ماه با این بیماری مبارزه کرد ولی 4 اردیبهشت اونم از پیشمون رفت وقتی اون روز رسیدم خونه بابایی وقتی رفتم تو اتاقش وقتی دیدم اروم روی تخت خوابیده وقتی ملافه را از روش زدم کنار دلم میخواست داد بزنم که خدایا نه دیگه نه داد زدم کنارش دراز کشیدم بوسش کردم ولی بدنش یخ بود دیگه صدای نفساش نمیومد دیگه از دیدن دانیال خوشحال نمیشد فقط اروم خوابیده بود کنارس دراز کشیدم اروم در گوشش حرف زدم این بار فقط ما بودیم که حرف میزدیم اون اروم و بی صدا بود شب وقتی می خواستم از اونجا بیام نمیدونستم چجوری باید ازش خداحافظی کنم باورم نمیشد دیگه از فردا نمیبینمش بوسیدمش بجای سالهای بعد که دیگه قراره نبینمش بهش گفتم سلام منو به مامان اریا برسون بگو دلم براش خیلی تنگه بهش بگو هر شب با ارزوی دیدنش می خوابم ازش خواستم تنهام نذاره و به خوابم بیاد ولی هنوز نتونستم خوابشو ببینم همش صحنهایی که ارووم تو ارامگاههش گذاشتنشو خوابید جلوی چشمم است هر وقت میرم پیشش یاد اون لحظه میوفتم خدایا دلم خیلی تنگه خیلی دلم می خواد یه بار هم که شده ببینمش ولی می دونم که نمیشه امروز 28 اردیبهشت برادر بابایی هم رفت پیش بابایی اونم رفت تا دوباره ما رو عزا دار کنه اونم رفت تا من باز بگم خدایا چرا؟ دانیالم می خوام بدونی که بابایی خیلی دوست داشت الان هم که میریم خونه بابایی دانیال همه اطاق ها رو برای پیدا کردن بابایی میگرده اخرشم میاد میگه مامان بی بی اوهو اوهو دوتر یعنی بابایی سرفه میکنه رفته دکتر که نیست الهی قربون دنیات برم که خدا رو شکر غم و نمیفهمه اگه هم یه وقت ببینه من دارم گریه میکنم میدوه منو بوس میکنه و با دستمال اشکامو پاک میکنه تروخدا نگید جلوی بچه گریه نکن که اگر من هم جای شما بودم همینو میگفتم ولی دلم خیلی تنگه برای دو تاشون صدیقه ترکمن مادر شوهرم عزیزم خاقان بهرامی بابایی خوبم براتون ارزو میکنم که جاتون خوب باشه هر چند که از دلتنگیم چیزی کم نمیشه میدونید سخت ترین قسمتش کجاست اینه که داغون باشی ولی باید به خاطر اطرافیان خودتو قوی نشون بدی ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت این هم اقا دانیال ما در ۲ ساعت بعد از تولدش در بیمارستان پاستور نو ساعت ۱۲:۲۵ دقیقه ظهر روز جمعه
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
این هم دانیال که گوشی مامانو بر میداره و من نمیدونم جوری قفلشو باز میکنه ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت بابا این جوجه ما همه کاراش خنده است من چند وقت پیش یه دیوارمون را کاغذدیواری کردم دستشو کشید کنار شروع کرد پاشو به دیوار اروم میزد من هم خندم گرفته بود هم نمی خواستم از ابهتم کم شه گفتم مامان گفتم دست نزن یه دفعه میگه مامان پا(یعنی با پا دارم میزنم دست نزدم) تازه این اقا دانیال ما از ۱ تا ۱۲ انگلیسی را میشماره خیلی از حروف انگلیسی را بلده خیلی از لغتها را هم بلده مثلا امروز وقتی میوه سفارش دادم اوردن یه دونه فلفل دلمه توش بود و چون دانیال هم گمرک خونه ماست داشت کیسه ها را برانداز میکرد یه دفعه چشمش به فلفل افتاد داد زد مامان peper من هم بیسواد چه میفهمم یعنی چی در اخر هم از خدای مهربون سلامتی همه نی نی ها همین طور بابا و ماماناشونو ارزو میکنم و ازش میخوام همیشه مواظب دانیال و اریا(شوهرم)و خوانوادم باشه ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت با سلام
دانیال ما شبا همیشه بعد از باباش میخوابه خلاصه امروز بعد از ظهر داشتم جارو میزدم میزو رو زمین کشیدم ومیز صدای بدی روی سرامیکا داد ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت
چند روز پیش من و دانیال با هم رفته بودیم خیابون به برای دانیال لباس بخرم(من چون خیلی سخت برای دانیال خرید میکنم معمولا اگه یکی یه بار همراهم بیاد دفعه بعد نمیاد خرید میکردم که دیدم دانیال هی میگه مامان hat (دانیال هنوز کلمه میگه و چون مامانش متوجه میشه چی میگه اصلا به خودش زحمت جمله بندی نمیده .بهش گفتم مامانی کلاهت خونه است و مامان الان پول نداره برات این کلاه را بخره اون موقع من بیچاره از کجا میدونستم این اقایی که ازصحبتهای من و دانیال نیشش تا بنا گوش بازه و هی میگه خانوم براش بخر قرار چه کلاه گندهای سر بنده بذاره .خلاصه ما تا گفتیم پول نداریم دانیال هم ساکت شد ما هم تو دلمون گفتیم چه عجب یه بار حرف این روانشناسهای کودک درست از اب در امد و این بچه ها با گفتگو و حرف کوتاه اومدن اخه شما هم بودین قیافه یه بچه با ۵۰۰ تومان تو دستش بود را میدیدید حاضر بودید کل مغازه را براش بخرید ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت سلام به همه نی نی ها و ماماناشون
مامان من چند وقتی بود که وبلاگ همه شما فرشته های اسمونی را می خواند . بعد وسوسه شد تا با تاخیر ۲ سال ۲۷ روز برای من هم وبلاگ بسازه . یه عالمه عکس دفعه بعد براتون از وقتی به دنیا اومدم تا ۲ سالگیم میزارم تا از این به بعد مامانم خاطراتمو براتون بنویسه فعلا خدا نگهدار ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |
| Powered by eSnips.com |