
|
|
آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد يك نفر در آب دارد مي سپارد جان يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد كه گرفتستيد دست ناتواني را تا توانايي بهتر را پديد آريد آن زمان كه تنگ مي بنديد بر كمرهاتان كمربند يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد نان به سفره جامه تان بر تن يك نفر در آب مي خواند شما را موج سنگين را به دست خسته مي كوبد باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده سايه هاتان را ز راه دور ديده آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون مي كند زين آبها بيرون گاه سر گه پا آي آدم ها كه روي ساحل آرام ، در كار تماشائيد ! موج مي كوبد به روي ساحل خاموش پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده ، بس مدهوش مي رود نعره زنان. وين بانگ باز از دور مي آيد : ” آي آدم ها .. “ در صداي باد بانگ او رساتر از ميان آبهاي دور يا نزديك باز در گوش اين نداها ” آي آدم ها… “ دانیال گلم فکر نمیکنم روزی بتونی حرفهاو دیده های امروز من را باور کنی ولی این روزها هم برگی بود از تاریخ زندگی تو این روزها تو تمامی ادمهایی را که دیدی را با نام عمو صدا کردی یه روز وقتی این صفحه از تقویم زندگیت را خوندی امیدوارم که بتونی ..... عزیز دلکم معصوم من ارزو میکنم وقتی بزرگتر شدیو به سن من رسیدی انسانها دنیا را دل انگیز تر از امروز کرده باشند دلم میخواد دنیا برای تو بهترین باشد دلم میخواهد روزگار با تو مهربان تر باشد خدا را هزار بار شکر میکنم که در این زمان افتاب مهمان ذهن کوچکت است و از نامهربانی های روزگار در قلب کوچکت اثری نیست بخواب به امید فردایی روشن ................... تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته جهاني كه هرانساني تو اون خوشبخته خوشبخته جهاني كه تو اون پول ونژادو قدرت ارزش نيست جواب همصداييها پليس ضِد شورش نيست نه بمب هستهاي داره، نه بمبافكن نه خمپاره ديگه هيچ بچهاي پاشو روي مين جا نميزاره همه آزاده آزادن، همه بيدرد بيدردن تو روزنامه نميخوني، نهنگا خودكشي كردن جهاني را تصور كن، بدون نفرت و باروت بدون ظلم خود كامه، بدون وحشت و تابوت جهاني را تصور كن، پر از لبخند و آزادي لبالب از گل و بوسه، پر از تكرار آبادي تصور كن جهاني را كه توش زندان يه افسانهس تمام جنگهاي دنيا، شدن مشمول آتشبس كسي آقاي عالم نيست، برابر با هماند مردم ديگه سهم هر انسانِ تن هر دونهي گندم بدون مرزو محدوده، وطن يعني همه دنيا تصور كن تو ميتوني بشي تعبير اين رويا ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط ساناز| لينک ثابت تا اطلاع ثانوی تعطیل به دلیل مهمونی بازی و داشتن یه مهمون عزیز فعلا تعطیله نذارید خاک بگیرههههههههههههههههههه اومدم ببینم این جا همون مدلی تر گل و ور گول مونده من همه امیدم به شما دبستانی هاست (ای وای ببخشید خمی*.... شدم ) من همه امیدم به هم لینکی هام است نیام ببینم یه وجب خاک اومده روی وبلاگم ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت امروز یه روز مهم برای منه یه روز خیلی خوب که خیلی خوشحالم که این روز را خدا تو تاریخ تقویم زندگی من قرار داد روزی که باعث شد تو این یه سال دوستهای خیلی خیلی خوبی پیدا کنم دوستهاییی که از صمیم قلب ارزو میکنم بچههاشون بتونن دوستهای خوبی برای دانیال من باشن یعنی ممکنه دانیال من یه روز تبریک ۲۰ ساله شدن وبلاگش را خودش بنویسه و این بار به جای مامانها و دوستهای خوب خودم نی نی های گلشون کهالان هر کدوم خانم و اقاهایی شدن برای خودشون بیان و کامنت بذارن ؟؟؟!!!!!!! ممنونم از هموتنننننننننن یه ساله باشادی هاتون شاد شدم و با غصه هاتون غصه خوردم یه ساله از روزی که اولین پستمون را گذاشتیم گذشت وبلاگمون دو ساله شد تولدش مبارررررررررررررررک ایشالا ۱۲۰ ساله بشه ایشالا دانشگاه رفتن وبلاگمون خیلی خیلی خوشحالم بابت اشنایی با این دنیای مجازی که توش دوستی های دیدم که تو هیچ جای دنیا نمیتونستم پیدا کنم پی نوشت : دارید دنبال چی میگردید ؟؟ اپ تولد ؟؟!!! اخه انصافتون را شکررررررررررر بابا الان ۴ و بیست دقیقه صبحه من تا کی بشینم اپ کنم الان همتون دارید پادشاه ۵ راخواب میبینید دلتون میاد من بیدار بمون ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت اول از همه یه تشکر ویژه از همتون که تولد دانی را تبریک گفتید چه تو وبلاگاتون چه با کامنت چه تلفنی ممنونم و بابت داشتن دوستایی مثل شما ها احساس غرور میکنم خب اول برم سراغ قرار وبلاگی بعد میام برای پست تولد دانیال و اریا روز قرار وبلاگی با ایدا مامان لاریسا راه افتادیم بریم سر قرار صبحش دیدم هوا افتابیه کلی خوش حال که اخیییییش امروز هوا عالیه ولی همین که راه افتادیم بارون شروع شد تا رسیدیم دم در بوف که دیگه شبیه سیل بود تا بارون در عرض ۵ دقیقه جوی اب خیاابون پر پر بود و داشت خیابون را بر میداشت ما هی صبر کردیم که بارون کمتر بشه دیدم نهههههههههههه گفتیم راه بیفتیم بریم یه ذره فوقش خیس میشیم چشتون روز بد نبینه چون قرار بود من بیچاره از اون ور برم مهمونی با کفش پاشنه آّّّّّّّّّّّّههههههه بودم این هوا فکر کنید پام را از که از ماشین گذاشتم بیرون تا مچ پام خیس شد بعد از اون بد تر ماشینهایی بود که با سرعت رد میشد و تمام هیکل ما رو که مثلا قرار بود بریم مهمونی مزین به اب گل الود و خوش بوی خیابون میکرد تمام کفشم خیس بود خلاصه رسیدیم بالا و دیدم که مامان دیبا و پرند رفتن و یه سری از دوستان هم مثل ازاده مامان فرزان همین کا رما رو کردند و نشستن تا بارون کمتر بشه باورتون نمیشه که کوچه بوف جام جم پراز اب بود قرار خاطره انگیزی بود جای همتون خالی در ضمن یه چیزی بگممممممممممممم این قرار به خاطر اومدن مریم مامان ارتین بودا نیومدید ارتین را ببینید چه موشیه این عکس بچه های قرار غیر از اینها سارا دوست خوبم هم اومده بود که ایشالا بعد ا با نی نیش میاد این از قرار وبلاگی دوم یه خبر مهمممممممممممممممممممم اگه گفتید چیه دانیال را از پوشک گرفتم هورررررررررررررا به قدری این بار راحت بود که نگو برای همینه که میگم بذارید خود بچه به موقع میگه روز اول که پوشکش را در اوردم در کمال ناباوری بار اول گفت و تا الان داریم خوب پیش میریم راستش از شو*رت خیلی خوشش اومده و دیگه حاضر نیست پوشک بشه چون هنوز میدونم شبها نمیتونه کنترل کنه میخوام شبها پوشکش کنم مکافاتی داریم هی میگه نه شو*رت خوبه مثل اریا باشششششششششم من بزرگ شدم برای همین مجبورم که بذارم بخوابه یواشکی پوشک کنم صبح هم تا از خواب بیدار میشه میکوبه در دمبش صدای پوشک که در بیاد میگه ااا کی منو پوشک کرده یعنی این تو پس نمیدم ولی خدایی از وقتی ۳ ساله شده به نظر خودم خیلی تغییر کرده خیلی بزرگ تر شده اخلاقش خیلی تغییر کرده عکسهای این پست دانی خودم ازش گرفتم و دانیال هم خیلی همکاری کرد ممنونم پسر گلم عکسها مال کارت یادبود تولدش بود با اپ تولد ها منتظرمون باشید نه ماه دیگه نه داداش به زودی ادامه مطلب هم برای اونایی که عکس نمیبینن ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت اومدم چند تا خبر بدم و برم البته خبرا کوتاهه ئلی شب میام کامل توضیح میدم اول تولد اوا دختر گل دوست خوبم نگین جون است نگین گلم تولد دختر نازت مبارک باشه ایشالا ۱۲۰ ساله بشه دوم تولد شهراد گلم است تولدش مبارک مرجانی ایشالا همیشه شاد و سلامت باشید سوم نمیدونم کدمتون وبلاگ نازی و ارتین یا همون نازیو نوید سابق را میخونددی خاله نازی روزی ۸ اردیبهشت ارتین گلش را تو اغوش گرفت هوررررررررررررررررررررررا خیلی خیلی خوشحال شدم نازی گلم امیدوارم فرزند شیفتگی حادت روز به روز افزون شود مبارک باشه عزیزم تو لیاقت ارامشی بی نظیر را داری وای دیدی چی شد داشت یادم میرفت تولد سپهر گلی هم بودااااااااا دست بزنین برای این پسر گل که یه دختر خاله ماه داره با گزارش قرار وبلاگی ....................!!! جون داداش میام ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت سلام مهربونم امروز سالگرد یه روز تلخه!! امروز اخرین روزی بود که میشد کنارت بود ولی .... بابایی گلم یه سال شد به همین راحتی .... خدایا چجوری طاقت اوردم؟! چجوری به نبودش عادت کردم؟! به ندیدنش!؟ چجوری یه سال با یه پیراهن به یادش اوردم چجوری ...... چی کار کردی با من ؟ بابایی گلم امشب خاطرات ۲۷ سال با تو بودنم را به یاد اوردم روزهای بچگیم تمام خاطراتی که با هم داشتیم یادته همیشه بهم میگفتی تو خانم دکتر منی ببخش نشد اگه میشد به اروزت برسونمت شاید اینجوری نمیرفتی یادته روزهایی که از دفتر میاومدی خونه و ما اونجا بودیم چجوری ما رو تمام نوه ها رو میبردی کنارت و میخوابوندی یادته اون شعری را که به ما ۴ تافسقل یاد داده بودی و تا میاومدی برات میخوندیم.. یادته بهم روزهای اخر گفتی سهم ما رو بیشتر بذار بیشتر بیا هر روز بیا ای خدا بابایی من چقدر تو این یه سال بهت التماس کردم بیا تو خوابم ! چقدر بهت گفتم دلتنگتم چقدر تو تنهاییهام لباست و بغل کردم اشک ریختم و ارزوی یه دقیقه دیدنت را کردم تو چرا اینقدر سهم منو کم گذاشتی ؟؟ روز ۴ اردیبهشت را هیچ وقت یادم نمیره شب قبلش یه دفعه از خواب پریدم چه دلشوره ای بود .......... فردا ظهر بود تلفن را کشیده بودم ..گوشی هم سایلنت بود اومدم سراغ تلفن دیدم واییییییییییییی خدای این همه شماره موبایلم هم همین بود راستش یه چیزی بهم میگفت اون اتفاقی که ازش میترسیدم افتاد ولی بازم امیدوار بودم شماره خونتون را گرفتم ..................... خدایا نه دروغه چرا باز خودت گوشی را بر نداشتی چرا همه اونجان خدایاااااااا باهام این کار و نکن نمیدونم چجوری رسیدم خونتون پاهام توان رسیدن تا د راتاقت را هم نداشت وقتی به در اتاقت رسیدم دلم میخواست از خواب بیدار شم و ببینم همش خواب بوده یه خواب بد ولی نه واقعیت داشت تو اروم و بی صدا روی تختت خوابیده بودی اومدم کنارت نشستم صدات کردم جوابی ندادی اروم ملحفه را از روت زدم کنار نه تو بودی ........... داد زدم التماست کردم زار زدم که بلند شو ولی تکون نمیخوردی نازت کردم بوسیدمت ولی سرد بودی خدایا این همه زندگی منه این بابا بزرگ خوب منه اروم کنارت دراز کشیدم مثل اون ظهرهایی که تو بچگی کنارت دراز میکشیدم ولی این بار خیلی فرق داشت این بار دلم نمیخواست حتی یه لحظه هم چشام را بندم میخواستم تمام اون لحظه ها را با همه وجودم برای خودم نگه دارم این بار من به جای تو تو بغلم فشارت میدادم این بار من بودم که اروم کنار گوشت حرف میزدم من بودم که التماس میکردم بدنت دوباره گرم بشه دستت را تو دستم فشار میدادم سرم را اروم زیر سرت میبردم با همه وجودم بو میکردمت کاش میشد این بار من خنده زیر زیرکی بچگیم رو لبم نبود صورت خودم و خودت از اشکام خیس بود ............خدایا اونشب با تو و در سکوت تو گذشت بیدار نشدی چشات رو برای همیشه بستی اخرین چیزی که ازت یادم موند صورت مهربونی بود که روی یه عالمه خاک خوابید کاش بودی بابایی گلم کاش میتونستم برای یه بار هم که شده باز ببینمت بابایی کاش میشد یه ذره اروم تر بشم میدونی که خیلی دلتنگتم میدونی که چی میخوام کاش میتونستی بابایی یعنی ماها رو میبنی بهمون سر میزنی تو شادی کنارم هستی تو غصه ها تویی که ارومم میکنی کاش میدونستم الان کجایی؟ درد داری؟ پات هنوزم اذیتت میکنه ؟اونجایی که هستی چی میخوری اخه هر چیزی میخورم و هر جایی میرم به یادتم تو هم به یاد ما ها هستی ؟ اهنگ وبلاگ تقدیم به تو پی نوشت : میدونم منتظر پست شاد بودید از تولد دانیال و اریا ولی ببخشید زیاد حال خوبی نداشتم ببخشید اگه پستم ناراحتتون کرد و یه چیز مهم که میخواستم بنویسم ولی خب این چند روز خیلی روحیه خوبی نداشتم این بود که یه قرار وبلاگی گذاشتیم پنجشنبه۱۰ اردیبهشت ساعت ۴ بعد از ظهر بوف جام جم ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت سلام امروز تولد یکی از مهربون ترین مردهای دنیا بود بزن دست قشنگ رووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ایول با گزارش میام به خدا دچار تولد زدگی از نوع حاد شدیم بر وزن همون فرزند شیفتگی اریا گلم تولدت مبارک باشه با گزارش تولد دانیال اریا و مهمونی های این چند روز بر میگردیم ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط ساناز| لينک ثابت سه سال پیش تو همین حدود ساعتها بود ۱۲:۳۵ دقیقه ظهر چشمای قشنگتو به روی دنیای ما باز کردی سه سال پیش یه همچین روزی اومدی و ما رو غرق در شادی کردی پسر صبور و مهربون ما دوستت داریم و سومین سالگرد با هم بودنمان را به جشن مینشینیم عزیز دل مادر خیلی حرفها با هات دارم به زدی بر میگردم تولدت مبارک عشق من ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط ساناز| لينک ثابت بعدا نوشت : ارتا گلی گلی تولدت مبارک باشه ایشالا سالیان سال شاد و سلامت باشی خوبیییییییییییییییییییییییییییییییین بابا نرسیدم میخواستم پست بذارم برای همین این همون قبل از پست نامه است که دیگه روم نشد بنویسم این یعنی من زنده ام و به زودی میام خب این پست نوروزنامه است اولا خوش گذشت من که کلی کیف کردم از خلوتی تهران چه حالیییییییییی داد دیدید کاش همیشه اینمدلی بود تهران ۱۶ دقیقه ای ما تا تهران پارس رفتیم چه ساعتی اونم ۷ بعد از ظهر خدایی حالی کردییییییییم خب روزهای اول تهران بودیم دانیال هم کلی امسال فهمید سرهفت سین چیه و از اون بیشتر کلی عیدی را درک کرد اره عاشق عیدی گرفتن شده بود بر خلاف هر سال که وتی بهش عیدی دادند خجالت میکشید بگیره امسال میگیرفت میگفت مچکررررررررررم عید شما ممارککککککککککک کلی هم میرفت و میومد میگفت ماهی رو بوس کنمممممممممممم سفره هفت سین و ببیننننننننننننن چه خوشلهههههههه تو نعطیلات عیددوتا از دوستای نی نی سایتی را هم دیدم ماری عزیز با دانیال نازش خیلی خیلی به ما خوش گذشت امیدوارم بازم بتونم ببینم و واقعا خوشحالم که دوست خوبی مثل تو دارم و شهلای نازنینم که به اون هم افتخار میکنم دانیال که هنوز هنوزه میگه اون دانیال جدیه کجاست یادته اومد خونمون رفتیم با هم شبیبی (شهر بازی ) بچم فکر میکنه که چون اسم اونم دانیال بود اسمش جدیده هنوز عشق ماشین و نارنجی و عدد 8 را حفظ کرده تازه خودش هم میگه مامان من عاشق نارنجیم و 8 میدونی اون روز لباس نارنجی پوشیدم تنش میگه مامان من شکل هویج شدم تا روز ۸ تهران بودیم هر چند من دلم نمیاومد از این خلوتی و هوای پاک دل بکنم ولی اریا گفت یه سر بریم شمال خلاصه ۸ راه افتادیم جاتون خالی مثل همیشه با عرض معذرت شلوغ و کثیف بود درختهای جاده کلی میوه نایلون داده بود اخه چرا ؟؟؟ بی خیال ولی کاش یه ذره برای نسل بعد ارزش قائل بودیم هوا هم واییییییییییییییییی سرد بود من یخمک ساناز شدم اساسی از دانیال بگم تا رسیدیم نزدیک عباس اباد گفت مامان میخوایم بریم خونه کوچولولو (یادتونه که زمستون رفتیم به ویلامون میگفت خونه کوچولو )ما که کف کرده بودیم که این چجوری یادش مونده خیلی با مزه حرف میزنه یه شب درازکشیده بودیم من بهش میگفتم عزیزم عشقم عمرم همه کسم عسلم گل قشنگم فرشته اسمونی من اون هم نگاهم میکرد با اون چشمهای دکمه ایش بعد یه ربع بعد میگفت عزیزم عشگممممممم عممم (عمرم ) گل............... (مکث) ............... قمزم(قرمزم ) بعد گفت مامان تو چی گفتی من بلد نیستم بگم بعد میگه مامان تو دانی بشو من مامان شم بعد من باید بهش بگم مامان میگم مامان یه دفعه گفت جانم عزیزم منو میگی دلم میخواست درسته بخورمش بعد میگه تو بمون من برم برات ماشین بخرم که دوست داری قربونت برم من فسقلی قشنگم راستی یه اتفاق هم دور روزه افتاده دانیا میگه ج ی ش دارم (ای خدا این شادی بزرگ را از من مگیییییییییییییییییییییر) چند روز دیگه تولد فرشته زندگی منه باورم نمیشه گلم داری به دنیای غیر محدودیتها وارد میشی عزیزم روی خیلی از وسایل نوشته زیر ۳ سال ممنوع گل قشنگم زندگیم با بودنت زندگی شد دلم میخواد چشام را هیچ وقت نبندم دلم میخواد صحنه صحنه روزهای زندگیت را همیشه به یاد داشته باشم گل من میدونی چقدردوست دارم امیدوارم روزی که این وبلاگ را میخونی یه بابای مهربونی شده باشی یه مرد موفق و یه همسر نمونه ای خدا یعنی به سرعت همین سه سال اونروز هم میاد به امید روزهای ابی ابی برای تو با یه پست قبل از تولد بر میگردم به زودی چیزی به سه شنبه نمونده خب تو عید جای دو نفر خیلی خالی بود نمیدونم صدام را میشنون یا نه ولی بابایی گلم و مامی مهربون عیدتون مبارک کاش میشد امسال هم مثل هر سال بغلتون میکردم و ............ دلم برای بوی تنتون هم تنگه عیدتون مبارک باشه پی نوشت : این پست را صبح نوشتم اولش را بعد نشستم خود پست را نوشتم بعد رفتم سراغ اپلود دیدم تی نی با اینکه بازه ولی عکس اپلود نمیکنه پسوند کارهای منم اس پی دی است سایت فری اپلودش نمیکنه پیکچر تریل هم کیفیت عکس را پایین میاره کمکککککککککککککککککک البته تو ادمه مطلب عکسها هست ولی اصلا دوست ندارمممممممممممممم کمک یه سایت که هر پسوندی را اپلود کنه بدید خیر ببینید پی نوشت مهم تر : کلی کامن بهتون بدهکارم میدونم بذارید به حساب گرفتاری قبل تولد میام به زودی جبران میکنم ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط ساناز| لينک ثابت اول از همه ای بابا یعنی من اینقده بد قول شده بیدم ؟؟!! ای تف تو روم ای بر ذاتت لعنت ساناز که دیگه حرفت حرف نیست بابا من همش یه ماهه سرم شلوغه دوما سال نو تون پیشاپیش مبارک باشه این عکس های بالا نمونه دوتا از تقویمهای دانیاله اولیش تک برگیه دومی هم جلد یکی از تقویمهاشه ۱۴ تا دیگه هم هست که بعدا عکسش را میذارم البته چاپ شده اش را خب ببینن خود ازاری دارم دیگه این یکی از کارایی که باعث شد دیر بیام برای اپ شبها مجبور بودم بشینم این ها را اماده کنم بعد هم خونه تکونی ای تکونیدم امسال فط دانیال را ضد عفونی نکردم کلا همه چیز خونه استریل شد و اینم بگم بابا دانیال دمت قیییییییییییییییییییییژ جدا اگه بدونید چه همکاری با من کرد شما هم جای من بودید ۴ بارخونه تکونی میکردید خدایی اخرش بود نه تنها کاری نداشت بلکه کلی هم کمکم میکرد دستمال گرد گیری بهم میدادچیزی میخواستم بندازم تو لباسشویی برام میبرد میانداخت یه روز هم که کارگر اومد بعدش که رفت رفته درحموم و گلاب به روتون دستشویی را باز کرده میگه واییییییییییییییییییییییییییییی ممامکهههههههههههههه چه تمیزههههههههههههههههههه نه که من خیلی هپل بودم بچم ذوق زده بود (بابا به خدا اونقدر هم من کثیف نیستم) ولی خب خونه بوی خوب مواد شوینده ای میده بیا و ببین این هم از این از هر چه بگذریم سخن دانیال خوش تر است وای به خدا خوردینی شده که نگو ( میدونم الان تو دلتون میگید باز این فرزند شیفته شروع کرد ولی خب بذارین اینجا تخلیه شم دیگه ) از خواب بیدار میشه میگه سلامممممممممم صبح خبیر بعد بعضی وقتا میره جلوی اینه افتر شیو اریا را بر میداره میزنه صورتش میگه میرم مغازه زود میام برات یه هایپ نانجی میخرم میام هنوز هم عشق نارنجیه به زودی به درجه هویج شدن نائل میشیم بعد یه ادکلن اریا را بر میداره میگه اجازه هست الکی میگه پیس پیس بعد میگه خدافظظظظظظظظظظظظظظظظ من رفتم مثلا میره و اون انگشت اشاره اش را که من بخورمش الهی تکون میده میگه یه هایپ نانجی ببخرم بیام (الهی من قربونت برم نارنجیش را از کجا میخوای پیدا کنی ) بعد زود بر میگرده میگه سلام من اومدمممممممممم بیا اینم هایپ نانجی بخور یه ذره هم من بخورم منو نزنیییییییییییین بابا بچم دوست داره میدونم نباید بهش بدم یه بار داشتم میخوردم چون تبلیغش را دیده بود گفت مامان هایپه گفتم اره گفت میشه بخورم منم گفتم چون گاز داره بدش میاد یه قلپ بخوره بعد دیگه نمیخوره اقا دادیم دستش دیدم نه الان تموم میشه ای بابا بچه این کاره بید ما خبر نداشتیم خیلی خوشش اومد الانم گاهی یه قلپ کوچولو میخوره اشکال نداره دیگه یه ذره میخوره همش خلاصه که ادم دلش میخواد درسته قورتش بده یه چیزی بگم باز منو نزنین یادتونه سالگرد ازدوامون بود !!!!!! ااابابا همین چند وقته پیش سالگرد عقدمون بود از روزش نمیخوام بگم که میخوام بگم رفتیم رستوران کیک هم پختم و دادم به مسئولش که بیاره دانیال تا اریا بیاد کلی فیگور میگرفت و میگفت عکس بگیر مامان تو رو خدا ببینینش من خودم کف کرده بودم عکسهای این پست همش مال اونروز است چند روز پیش اوردم عصرونه بخوریم نون جو اوردم تا دیده میگه مامان این نونه شیر کاکاوووههههههههههه بعد میگن نه مامان جان این نونو جو است میگه اها نون جغده تازگی ها هم میگه پول بده من برات خرید کنم تو خیابون هم ۲۴ هزار بارباید اسم ماشینها را بگه بعد از من بپرسه یا به همه ماشینها میگه دربستتتتتتتت تازه به اینجا ختم نمیشه که(در راستای پوشک گیری بنده همچنان پوشک میکنم ) بسته پوشکش را میاره عکس نارنجی را میگه این مال کیه بماند که هر بار میریم تو سوپر میگه برام پوشک نارنجی بخر میگم مال نی نی هاست بعد میگه پوشک نی نی ها چه رنگیه باید بگم نارنجی معلم سخت گیری است بعد میگه بهفشش مال کیه میگم مال لاریسا میگه باریکلا درستهههههههههههههه بعد قمز مال کیه (اینا هیچ کدوم وجود نداره ها از خودش در میاره ) باید بگم مال شایناست بعد میگه بلک مال کیه باید بگم ارشیا ابی هم مال دانیالههههههههه خدا نکنه اشتباه بگم میگه ههههههههههههههههیییییی نه اشتباهههههههه تمام این اسمها را خودش روی رنگها گذاشته جالبه که من تا حالا وبلاگ ارشیا را نشونش نداده بودم ارشیا از کجا یاد گرفته نمیدونم میخواد بگه خجالت کشیدم میگه خجالت گرفتم این زبان اختراعی بچه منه دیگه دانیال عشق فقط خرید و یه لیس زدن به پاستیل است اونروز رفتیم بخریم یه دونه جدید اورده بود تمساح بود میگه مامان این چیه میگم تمساحه گلم میگه از این تسماح نانجی بذار برام بخورم تو خونه ما از صبح قبلا بی بی تی وی بود الان می شاپ ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا این را من نمیتونم تحمل کنم اون روز میگه مامان برات یه بخار شور میخرم رنگش را هم که میتونید حدس بزنید!! بعد تو دست نزنییییییییییییییا داغهههههه من برات تمیز میکنم کانال می شاپ خونه ما ۳۳ و ایزی شاپ هم ۳۵ است بقیه کانالها هم که نگاه میکنه ۵۱ ام بی سی ۳ است و اگه اجازه بده ۴۷ هم ام بی سی پرشیا را ما نگاه کنیم اینا را برای چی میگم نه بابا اومدی خونمون خودتون پیدا میکنین برای اونروز ندادم که !!!!! یه بار داشتم براش عدد مینوشتم یه دفعه ۴ و ۷ کنار هم نوشته شد تا ازش پرسیدم این چنده گفت این ام بی سی است من دوست ندارم اقا ما رو میگی مععععععععععع کنترل را دادم دستش گفتم بزن می شاپ دیدم بله خیلی خوشگل ۳۳ را زد بعد گفت یه دونه دیگه هم داره ( باز این انگشت اشاره را تکون میده ) بعد زد ۳۵ و بعدم گفت اینجا کارتون میده خیلی با حال زد ۵۱ بعد گفت این ور هم بوووووووووووووووووووووووو میده گفتم بو دیگه چیه !!!!! فکر میکنید چی بود ها هاااااااااااا زد روی یه کانال که وقتی برنامه تموم میشه خطهای رنگی نشون میده بعدیه بوق ممتد میگه بووووووووووووووووو خلاصه یه ساعتی ما رو نشوند بووووووووووووووووووووو نگاه کردیم امروز بیرون بودم تازه از خونه رفتیم بیرون که گفت مامان بلغغغغغغغغغ گفتم مامان الان نه گفت خسه ای مامان گفتم نه گفت دستت بنده گفتم نه عزیزم ولی یه ذره راه بیا بعد گفت تو خدا بلغغغغغغغغغ وای منو میگی گفتم چششششششششششم تا بغلش کردم گفت ممنونم مامان من خیلی خسه بودم نیتونستم را برم فکر نکنی راه رفته بودا از دم در خونه تا کوچه راه رفته بود در ضمن تازگیها مثل اقا ها میخوابه میره تو تخت یه قصه میگم بعد میگه بوس مامان یه بوسش میکنم بعد بعضی وقتا میگه لب بوس کن مامان وای چه خوشمزه است اون بوس از لبای کوچولووووووووووو بعد میگه شخبیررررررررر و اروم خودش خوابش میبره مرد شده دیگه بابا دیگه فکر کنم کافیه بریم سراغ حرفهای خودم با شما ها سال ۷۸ تموم داره میشه با همه خوبی هاش با همه بدی هاش زیاد سال خوبی برام نبود راستش خیلی ها را از دست دادم امسال روز اول عید جای خیلی ها خالیه ................... بگذریم روحتون شاد ولی امسال یه عالمه خوبی داشت حرف زدن کامل دانیال و خوب شدن بیماری اریا که تو روزهای اخر سال بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم و از همه مهمتر پیدا کردن یه عالمهههههههههههه دوست خوب که اگه کل دنیا را هم میگشتم نمیتونستم در عرض کمتر از یه سال این همه دوست خوب و همدل پیدا کنم که به وجود تک تکشون افتخار میکنم ممنونم از همتون به خاطر لحظه های خوبی که کنارتون سپری کردم با خنده هاتون لبام پر از خنده شد با ناراحتی تون انگار برای خودم اتفاقی افتاده بود شاید هر کدومتون یه جایی از این دنیا بودید ولی صمیمیتی که با شما ها پیدا کردم را شاید هیچ جای دنیا نمیتوستم پیدا کنم خدایا ممنونم خدایا این سال جدید سال پر خیر و برکتی برای همه دوستام و خانواده من باشه خدایا هر کی الان اینجا رو میخونه و حاجتی تو دلش داره به بزرگیت قسم به خواسته اش برسه خدایابه هرمادردرانتظارفرشته اسمونی امسال هدیه اش را بده و خدایا یه دعای اختصاصی دوست خوبم ساره الان مدتهاست که منتظره بابای گلش بیدرا شه و با صدای گرمش دوباره اسمشو صدا کنه خدایا تو این سال جدید دلشو شاد کن خدایا همه مریضها را شفا بده فرکنم این اخرین پستم تو سال ۷۸ باشه ولی تو تعطیلات باز هم اپ میکنم قول میدم در ضمن من بی صبرانه منتظر انبوه قرار های وبلاگی هستم جون شما کلی از بچه ها اومدن که دوست دارم همشون را ببینم با گزارش قرار میاممممممممممممممم بازم عیدتون مبارک براتون بهترینها را ارزو دارم تازه سال جدید یه مناسب خیلی خیلی مهم هم برای من داره اگه گفتید چیه ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! داریم به تولد گل زندگیم فرشته اسمونیم نزدیک میشیم خدایا هزار ها بار ازت ممنونننننننننننننننننننننننننننننن بابت هدیه خوبت باورم نمیشه مرد کوچولوی من که تو مال منی ادامه مطلب هم برای اونایی که عکسها را نمیبینن ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط ساناز| لينک ثابت |